بهتر از همه مىدانى كه معاويه تا چه حد جانب تو را مراعات مىكند و كسى براى او از تو عزيزتر نيست .
نوجوان شبانه نزد معاويه رفت . معاويه به آن نوجوان گفت : چه شده است ؟
رقيق گفت : من نزد يزيد بودم ولى از بعضى كارها اظهار نا خرسندى مىكرد .
معاويه برخاست و گفت : واى بر تو ، ما از هيچ خوبى در حق يزيد كوتاهى نكرديم .
معاويه تصميم گرفت تا با يزيد ديدار كند از اين روى رقيق را به دنبال يزيد فرستاد ، وقتى كه يزيد آمد ، سلام كرد و نشست . معاويه گفت : ما در چه كارى در مورد تو كوتاهى كردهايم .
تو خود مىدانى كه من با ديدهء رحمت به تو نگاه مىكنم . تو را بر اصحاب رسول خدا ( ص ) خليفه گردانيدم .
يزيد از شدت حيا قادر بر سخن گفتن نبود ، تا اين كه به سخن آمد و گفت : هيچ چيزى باعث آن نمىشود كه كفران نعمت تو را كرده باشم . من از اين كه سخنى بگويم غرق در خجلت هستم ، از اين روى در گفتن اين سخن از خشم تو در امان نيستم . اگر مرا امان دهى امير المؤمنين ، را آگاه مىگردانم . من سخنانى را در مورد ارينب دختر اسحاق شنيدهام ، در مورد زيبايى و ادب وى براى من جايى هيچ گونه شكى باقى نمانده است . من در اين انديشه هستم با او ازدواج كنم ، اميد آن دارم كه تو نيز نظر مرا بپسندى .
معاويه گفت : مدتى فرصت بده .
يزيد گفت : تو مرا در حالى به صبر دعوت مىكنى كه آرزويم از اين كه به آن بپيوندم بريده شده است .
معاويه گفت : مروت و تقوايت كجا رفته است ؟
يزيد گفت : آرزويم بر صبرم پيروز شده است . اگر قرار بود كسى صبر پيشه كند مىبايست داود پيامبر صبر مىكرد .
معاويه گفت : آيا چيزى قبلا تو را از گفتن اين سخنان باز مىداشت ؟
يزيد گفت : قبلا او را نمىشناختم و از نظر تو نيز در مورد او آگاه نبودم .
معاويه گفت : درست گفتى ، نظرت را از همه پوشيده دار و از خدا يارى بخواه كه هواى نفس بر بردبارى تو پيروز نگردد . ارينب دختر اسحاق از نظر زيبايى و جمال در ميان مردم به صورت ضرب المثل در آمده است . عبد الله بن سلام يكى از پسر عموهايش وى را به ازدواج خود در آورده است .
يزيد در اين راه كه چگونه به ارينب برسد حيلهاى انديشيده بود .
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس ) — صفحة 212
مساهمون: ابن قتيبة الدينوري
ص٢١٢