فولد له منها سليمانُ ، فبينا هو ذات يوم في محرابه إذ دخل عليه رجلان ففزع منهما ، فقالا : لا تَخفْ خصمان بغى بعضنا على بعض - إلى قوله : - وقليل ما هم ، فنظر أحد الرجلين إلى صاحبه ثمّ ضحك ، فتنبّه داوود على أنّهما ملكان بعثهما اللَّه إليه في صورة خصمَين ليُبَكِّتاه على خطيئته ، فتاب وبكى حتّى نبت الزرع من كثرة دموعه .
ثمّ قال في المجمع - ونعم ما قال - : إنّه ممّا لا شبهة في فساده ؛ فإنّ ذلك ممّا يقدح في العدالة ، فكيف يجوز أن يكون أنبياء اللَّه - الذين هم امناؤه على وحيه وسفراؤه بينه وبين خلقه - بصفة من لا تقبل شهادته وعلى حالة تنفر عن الاستماع إليه والقبول منه .
أقول : والقصّة مأخوذة من التوراة ، غير أنّ التي فيها أشنع وأفظع ، فعُدِّلت بعض التعديل على ما سيلوح لك .
ففي التوراة ما ملخّصه : وكان في وقت المساء أنّ داوود قام عن سريره وتمشّى
شرح
وسليمان به دنيا آمد . روزى در محرابش بود كه دو مرد بر أو وارد شدند . داوود از آنها در هراس شد . آن دو گفتند : مترس ، ما دو نفر متخاصم هستيم كه يكى از ما به ديگرى زور گفته است ، اكنون در ميان ما بحق داورى كن وستم روا مدار وما را به راه راست هدايت كن .
اين برادر من است ؛ أو نودو نه ميش دارد ومن يكى بيش ندارم ، اما أو اصرار مىكند كه اين يكى را هم به من واگذار - تا آنجا كه مىفرمايد - وايشان اندكند . آن گاه يكى از آن دو مرد به رفيقش نگاهى كرد وخنديد . داوود متوجّه شد كه آنها دو فرشتهاند كه خداوند به صورت دو متخاصم نزد أو فرستاده است ، تا أو را محكوم وبه خطاى داوريش آگاه سازند .
داوود توبه كرد وچندان گريست كه از كثرت اشكهايش گياه روييد .
سپس مؤلّف مجمع البيان مىگويد - وچه خوب مىگويد - كه در نادرستى اين داستان شكّى نيست ؛ زيرا چنين چيزى به عدالت خدشه وارد مىكند . چگونه ممكن است انبياى الهى ، كه أمينان وحى أو وسفيران ميان أو وخلقش هستند ، متّصف به صفت كسى باشند كه شهادتش پذيرفته نمىشود وحالتي داشته باشند كه مردم از شنيدن وپذيرفتن سخنان آنان گريزان شوند .
اين داستان از تورات گرفته شده ، با اين تفاوت كه در تورات به گونهاى زشتتر
و