تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ميزان الحكمة — صفحة 524

مساهمون:

ص٥٢٤
فقالَت للطّائفةِ الّتي وَعَظتهُم :
« لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللَّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَدِيداً »
« 1 » ، فقالَتِ الطّائفةُ الّتي وَعَظتهُم :
« مَعْذِرَةً إِلى رَبِّكُمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ »
« 2 » قالَ : فقالَ اللَّهُ جل‌ّوعزّ :
« فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ »
« 3 » يَعني لَمّا تَرَكوا ما وُعِظوا بهِ مَضَوا على الخَطيئةِ ، فقالَتِ الطّائفةُ الّتي وَعَظتهُم : لا واللَّهِ ، لا نُجامِعُكُم ولا نُبايِتُكُم اللّيلةَ في مَدينَتِكُم هذهِ الّتي عَصَيتُمُ اللَّهَ فيها ؛ مَخافَةَ أن يَنزِلَ بكُمُ البَلاءُ فيَعُمَّنا مَعَكُم . قالَ : فخَرَجوا عَنهُم مِن المَدينَةِ مَخافَةَ أن يُصيبَهُمُ البَلاءُ ، فنَزَلوا قَريباً مِن المَدينَةِ فباتُوا تَحتَ السَّماءِ ، فلَمّا أصبَحَ أولياءُ اللَّهِ المُطيعونَ لأمرِ اللَّهِ غَدَوا ليَنظُروا ما حالُ أهلِ المَعصيَةِ ، فأتَوا بابَ المَدينَةِ فإذا هُو مُصمَتٌ ، فدَقُّوهُ فلَم يُجابوا ولم يَسمَعوا مِنها خَبرَ واحِدٍ ، فَوَضَعوا سُلَّماً على سُورِ المَدينَةِ ثُمَّ أصعَدوا رجُلًا مِنهُم ، فأشَرَفَ علَى المدينَةِ فنَظرَ فإذا هُو بالقَومِ قِرَدَةٌ يَتَعاوُونَ ، فقالَ الرّجُلُ لأصحابِهِ : ياقومِ ، أرى واللَّهِ عَجَباً ! قالوا : وما تَرى ؟ قالَ :
شرح
« براي چه گروهى را كه خدا هلاكشان مىكند يا عذابي سخت به آنان خواهد چشاند ، اندرز مىدهيد ؟ » آن گروهى كه‌اندرزشان داده بودند پاسخ دادند : « تا ما را پيش پروردگارتان عذرى باشد و [ نيز ] شايد كه آنان بپرهيزند » . پس خداوند عزّوجلّ فرمود : « پس ، هنگامى كه آنچه را بدان تذكّر داده شده بودند از ياد بردند . . . » يعنى چون اندرزى را كه به آنها [ دربارهء ترك نافرمانى خدا وصيد ما هي ] داده شده بود پشت گوش انداختند وبه گناه ادامه دادند ؛ پس طايفه‌اى كه آنها را اندرزداده بودند ، گفتند : به خدا قسم كه با شما نمىآميزيم وامشب را در اين شهرتان كه در آن خدا را نافرمانى كرده‌ايد با شما به سر نمىبريم ؛ زيرا مىترسيم بر شما بلا نازل شود وما هم‌در آتش شما بسوزيم . لذا ، از ترس اين كه بلا به ايشان رسد شهر را ترك گفتند وجايى نزديك شهر رفتند وشب را زير آسمان به سر بردند ، صبح كه شد اين اولياى خدا وفرمانبران فرمان أو رفتند تا از حال وروز نافرمانان خبر بگيرند . چون به دروازهء شهر رسيدند ، آن را بسته يافتند . در را كوبيدند اما جوابي نشنيدند ويك كلمه هم به گوششان نخورد . لذا نردبانى به ديوار شهر گذاشتند واز بين خود يك نفر را بالا فرستادند . اوازبالاى ديوار داخل شهر را نگاه كرد . ناگاه ديد مردم به صورت عده‌اى بوزينه در آمده‌اند كه بر يكديگر بانگ مىزنند . به همراهان خود گفت : اى
هامش
( 1 ) . الأعراف : 164 . ( 2 ) . الأعراف : 164 . ( 3 ) . الأعراف : 165 .