چهار درهمى را گرفت ، و او سه درهمى را پوشيد ، و فرمود « سپاس خدايى را كه به من جامه اى داد كه عورتم را بپوشم و خود را بوسيله آن در بين مردم بيارايم » . بعد به مسجد آمد و زمينى پوشيده از ريگ پيدا كرد ، و بر آن دراز كشيد ، پدر جوانك ( فروشنده ) بيامد ، و گفت : پسرم ترا نشناخت ، و اين دو درهم سود جامه هاست بگيريد . حضرت فرمود : نخواهم گرفت ، ما با هم چانه زديم و به اين قيمت رضا داديم .
از ابى مسعده : على ( ع ) را ديدم كه از قصر حكومتى بيرون شد ، من به او نزديك شدم ، و سلام كردم ، دستش را بر دستم گذارد ، بعد رفت به دار فرات رسيد و پيراهنى خريد ، به سه درهم و پوشيد .
از وشيكه : على ( ع ) را ديدم شلوارى پوشيده كه قسمت بالاى آن تا بالاى ناف و پارچهها تا نصف ساق پا مىرسيد و درّه اى بدست داشت و دور بازار مىگشت و مىفرمود : « از خدا بترسيد ، و پيمانهها را پر كنيد . . . تو گوئى معلم كودكان است . »
از مجمع : على ( ع ) شمشيرش را بيرون آورد ، و فرمود : چه كس شمشيرم را گرو مىگيرد كه اگر پيراهنى مىداشتم آن را گرو نمىدادم و آن را به سه درهم گرو داد و بدان پول پيراهنى خريد كه آستين آن تا نصف ساق دستش بود و طول آن تا نصف
مكارم الأخلاق ( فارسي ) — صفحة 212
مساهمون: حسن بن الفضل الطبرسي
ص٢١٢