رهين : گرو كرده شده
رياض : جمع روضه ، مرغزار
ريب : شك
ريش : زخم
ز
زبون : عاجز و خوار
زبونى : عاجزى و ضعف و خوارى و بيچارگى
زحل : يا كيوان مدار آن بين مشترى و اورانوس است . منجمان آن را كوكب پيران و دهقانان دانستهاند . زحل نحس اكبر است .
زعم : گمان
زقوم : درختى است در دوزخ كه خوراك دوزخيان خواهد بود
زكى : پاك از فساد
زنهار : براى تأكيد به معنى هرگز
زنهار جستن : امان خواستن
زوال : گشتن از حالى و دور شدن از جايى و نيست شدن
زهره : دليرى و شجاعت و قوت و قدرت
زيب : زيور ، آرايش و زينت
زير و زبر كردن : نابود كردن
س
ساعت : قيامت
سباع : درندگان ، جمع سبع
سبط : فرزندزاده
ستر : پرده