نشوى باقى نخواهى بود و تا بدست معشوق كشته نشوى زندهء جاويد نخواهى شد .
ب : رياست طلبىها : اگر مىخواهى به قلّهء بلند علم برسى و آن معشوق را لخت و عريان در آغوش كشى و بر سرا پاى او بوسه زنى و مشامت را از عطر دلانگيز او معطر سازى بايد زنجيرهاى اسارت مقام و شهرت و رياست طلبى را كه از پائين قله بر دست و پاى انسانيت تو و روح و فكر تو بسته شده پاره كنى تا همچون كبوتران آزاد شده از قفس طائر جانت به پرواز درآيد و در اوج قله بر زمين نشيند :
طيران مرغ ديدى تو ز پايبند شهوت * بدرآى تا ببينى طيران آدميت
تن آدمى شريف است و به جان آدميت * نه همين لباس زيباست نشان آدميت
اگر آدمى به چشم است و زبان و گوش و بينى * چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت
انارة العقل مكسوف بطوع هوى * و عقل عاصى الهوى يزداد تنويرا
و چه سخت است ولى با شكوه است در هم كوبيدن ديو مقامپرستى و رياست طلبى كه آخرين تيرگى بيرون رونده از دل و جان سالك همين سياهى است .
ج : جيفهء دنيا : دنيا يعنى نزديك و يا پست و حقير و تو اى سالك سبيل عشق و عرفان و اللّه مىخواهى تا بىنهايت پرواز كنى و به دورها به روى و از پشت كوه قاف خبرآورى سيمرغ جان تو مىخواهد بر بلنداى بام عالم و بر بالاى اين خانه بنشيند و ذات حق را كه معمار اين هستى است نظاره كند پس بايد