اندك بود قمر بدو برگذرد وبا وى بهم آيد وشمس بدو نزديك آيد . واين هر دو دليل دو چشماند وآن فعل كه ازيشان موجود است اى بصر وديدن .
امّا جايگاههاى گزند كه اندر صورت جانوران پديد آيد آن چون شوله است نشتر كژدم « 1 » وچون پيكان رامى وخار جدى ، زيراك دنبالش همچون دنبال ما هي است واندرين جمله آخر أسد گفتند وميان دو چشم عقرب وآبريز دلو . فامّا بآخر أسد چيزى ندانم از آن كه « 2 » ابر را ماند جز گيسو كه أو را « 3 » ضفيره خوانند ميان دنبال أسد وميان خرس « 4 » بزرگ ، كه ستارگانى است « 5 » خرد بىنور وجمله شده چون ابر وماننده بصورت برگ لبلاب . وتازيان هلبه خوانند اى آن موى كه بر سر دنبال شير بود . وليكن عرضش اندر شمال دوبار چند عرض هقعه است اندر جنوب . وزينجهت نپندارم كه بدين جمله شمرده آيد « 6 » ، مگر كه « 7 » بآخر أسد ستارگانى « 8 » باشند كه بطبع وسرشت خويش بر آن دلالت كنند . زيراك گزند شير بدندان وچنگالست نه از پس سو وآنچ ميان دو چشم عقرب گفتند همه ستارگان كه از إكليل تا قلباند اندر صورت عقرب روشنند وپراكنده « 9 » . وامّا آبريز دلو چهار ستارهاند خرد ويك بديگر نزديك وبر پيچش نخستيناند از آب « 10 » از پس آنجاى كه از وى ابتداى ريختن است .
وگروهى آنرا جرّة الدّلو نام كردند « 11 » اى سبوى دلو . وبر سبوى هيچ ستاره نيست .
وسبوى را بىستاره « 12 » از بهر آن افزودند كه آب را جاى بايد اندر دست مرد تا
هامش
( 1 ) - امّا جايگاههاى گزند اندر صورت جانوران چون شوله است نيشتر كژدم ، حص .
( 2 ) - خد : در أصل اينطور بوده ( ندانم از آن زيرا كه ابر را ) وروى كلمهء ( زيرا ) خطّ كشيده است .
( 3 ) - آنرا ، خ .
( 4 ) - خرص ، خد .
( 5 ) - ستارگان است ، حص .
( 6 ) - شمردهاند ، حص .
( 7 ) - خد ( كه ) ندارد .
( 8 ) - ستارگان ، حص .
( 9 ) - يعنى ستارگانى كه از اكليلاند منزل هفدهم قمر در پيشانى عقرب تا قلب كه منزل هجدهم است ، همگى روشن وپراكندهاند نه خرد وتاريك ومجتمع تا سحابى پديد شود .
( 10 ) - بر بخش نخستين انداز آب ، خد . اندر آب ، حص . اما يصيب الماء ( ظ : مصب الماء ) فهو أربعة كواكب صغار متقاربة هي في عطفة الماء الأولى بعد أسد الاسكال ( ظ : ابتداء الانسكاب ) ، ع .
( 11 ) - جرّة الدّلو خوانند ، خ .
( 12 ) - بر ستاره ، حص . سهو كاتب است . وليس على الجرّة كوكب وانّما هي من لوازم الماء المنسكب كسيف حامل رأس الغول ، ع .