تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 7

مساهمون:

ص٧
من يك روز جلوتر از ايشان بمدينه وارد شدم . امام صادق وقتى بمدينه رسيد سه روز مردم را اطعام كرد من نيز جزو كسانى بودم كه از اطعام آن جناب استفاده نمودم هر روز كه ميرفتم آنقدر غذا ميخوردم كه كاملا سير ميشدم تا فردا ديگر چيزى نميخوردم ، اين سه روز كارم همين بود كه يك مرتبه بيشتر غذا ميل نميكردم . خرايج - عيسى بن عبد الرحمن از پدر خود نقل كرد كه پسر عكاشة بن محصن اسدى خدمت حضرت باقر رسيد . امام صادق عليه السّلام نيز ايستاده بود مقدارى انگور براى عكاشه آوردند . حضرت صادق فرمود : پيرمرد كهنسال و بچه كوچك انگور را يك دانه يك دانه مىخورد كسى كه خيال مىكند سير نميشود سه تا چهار تا مىخورد ولى تو دو تا دو تا بخور كه مستحب است . به حضرت باقر عرض كرد : چرا حضرت صادق را داماد نميكنى موقع دامادى اوست در جلو امام كيسه‌اى پر از دينار قرار داشت كه آن مهر شده بود فرمود : به زودى برده‌فروشى از اهل بربر وارد منزل ميمون خواهد شد كنيزى از او برايش به همين دينارهائى كه در اين كيسه است ميخرم . مدتى گذشت روزى خدمت آن جناب رسيديم فرمود : آن برده فروشى كه گفته بودم آمده اكنون با همين كيسه پول از او يك كنيز بخريد . ما رفتيم پيش برده فروش گفت هر چه كنيز داشتم فروختم فقط دو كنيز ديگر باقى مانده كه هر دو مريض هستند يكى از آنها نزديك به بهبودى است . گفتم بياور آن دو را ببينم . هر دو كنيز را آورد . گفتيم همين كنيزى كه بيماريش بهتر شده چند ميفروشى ؟ گفت هفتاد دينار گفتيم كمتر كن . گفت از هفتاد دينار كم نميكنم . گفتيم : بهر مبلغى كه در اين كيسه پول هست ميخريم نميدانيم در اين كيسه چقدر است . مرديكه مويهاى سر و ريشش سفيد بود حضور داشت او گفت مهر از كيسه برداريد و بشماريد . برده فروش گفت : باز نكنيد اگر يك شاهى از هفتاد دينار كمتر باشد نميدهم ، آن پيرمرد گفت شما باز كنيد .
بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 7 | العلامة المجلسي / موسى خسروى