تا زمين را بكاود و به او نشان دهد چگونه جثه برادر را دفن نمايد .
گفت راست گفتى جوان اينك سؤال ديگرى دارم ولى مايلم اين شخص جواب آن را بدهد اشاره به عمر كرد گفت بگو خدا كجا است عمر خشمگين شد و جوابى نداد .
على عليه السلام رو به عمر نموده فرمود خشمگين نشو تا نگويد تو عاجز از جوابى . عمر گفت شما به او جواب بدهيد فرمود روزى خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بودم فرشتهاى آمد و سلام كرد جوابش را داد فرمود كجا بودى گفت در خدمت پروردگارم بالاى هفت آسمان .
بعد فرشته ديگرى آمد از او پرسيد كجا بودى ؟ گفت نزد پروردگارم در درون زمين هفتم پائين فرشته ديگرى آمد از او پرسيد كجا بودى ؟ گفت حضور پروردگارم در مشرق آفتاب فرشته چهارم آمد پرسيد كجا بودى گفت در مغرب آفتاب زيرا جايى خالى از خدا نيست و او در چيزى قرار ندارد و نه بر چيزى هست و نه از چيزى هست كرسىّ او آسمانها و زمين را فرا گرفته مثل و مانند ندارد شنوا و بينا است از او پنهان نيست ذرهاى در زمين و نه در آسمان نه كوچكتر از ذره و نه بزرگتر مىداند آنچه در آسمانها و زمين است هر نجوائى كه سه نفر با هم داشته باشند خدا چهارمى آنها است و پنج نفرى خدا ششمى آنها است چه كمتر و چه بيشتر كه باشند خدا با آنها است هر كجا باشند .
وقتى اسقف گفتار امير المؤمنين عليه السلام را شنيد گفت دست خويش را بده من گواهى مىدهم به لا إله الا الله و محمدا رسول الله صلى الله عليه و آله و اينكه تو خليفه الله در زمينى و وصى پيامبرى و اين آقاى خشمگين كه نشسته خود را پيوسته به دوش مردم تحميل مىنمايد و كانون خشم است شايسته اين مقام نيست تو شايسته هستى امام عليه السلام تبسمى نمود .
از كتاب ارشاد القلوب ديلمى :
وقتى عمر به خلافت نشست بين يكى از يارانش بنام حارث بن سنان ازدى و مردى از انصار گفتگو و منازعهاى شد عمر براى او دادخواهى نكرد دوست عمر به
بحار الأنوار ( احتجاجات ) ( فارسي ) — صفحة 56
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٦