[ بخشهاى احتجاجات ائمه عليهم السلام ]
بخش نهم مناظرات امام حسن و امام حسين عليهما السلام
خصال صدوق صفحه 56 جلد 2 .
حضرت باقر عليه السلام فرمود يك روز امير المؤمنين عليه السلام در محله كوفه بود . مردم در اطرافش اجتماع داشتند . بعضى سؤالهاى دينى مىنمودند و بعضى انتظار مىكشيدند كه سؤال خود را بنمايد . ناگاه مردى از جاى حركت كرده گفت السلام عليك يا امير المؤمنين و رحمة الله و بركاته .
امير المؤمنين عليه السلام به او نگاهى كرد فرمود عليك السلام و رحمة الله و بركاته تو كه هستى ؟ گفت من مردى از رعايا و همشهرىهاى شمايم . فرمود تو از رعاياى من نيستى و نه همشهرى من . اگر يك روز به من سلام كردى وضع تو بر من مخفى نيست . گفت امان بدهيد تا بگويم يا امير المؤمنين فرمود از وقتى وارد شهر ما شدهاى كارى صورت دادهاى ؟ گفت نه . فرمود شايد تو از سپاه دشمنان ما هستى ؟
جواب داد آرى .
فرمود امان به تو مىدهم تا جنگ تمام شود . گفت مرا معاويه پنهان فرستاده تا از تو سؤالهائى را بپرسم كه پادشاه روم از او سؤال كرده گفته است اگر تو شايسته اين مقام هستى و جانشين پيامبرى اين سؤالها را جواب بده اگر جواب بدهى از تو پيروى مىكنم و برايت جايزه مىفرستم اما معاويه نتوانسته جواب او را بدهد و بسيار ناراحت است . مرا پيش شما فرستاده تا جواب آنها را بگيرم .