هر گاه گرفتار بلا و يا دشمنان و يا تنگدستى و ناراحتى مىشوند با همين دعا مىخوانند .
يسع بن حمزه گفت : خدا را با همين كلمات خواندم اول صبح هنوز به خدا قسم چيزى از روز برنيامده بود كه پيكى از طرف عمرو بن مسعده آمد كه وزير ترا ميخواهد از جاى حركت كرده پيش او رفتم همين كه چشمش به من افتاد تبسمى كرد دستور داد غل و زنجير را از گردنم بردارند و امر كرد برايم خلعت بياورند و مرا معطر نمود و خيلى احترام كرد و نزديك خود نشاند شروع كرد با من بصحبت كردن و عذر و پوزش خواستن هر چه از من گرفته بود باز گرداند و بسيار گرامى داشت .
بالاخره مرا به همان ناحيهاى كه قبلا فرمانروا بودم فرستاد دهات اطراف آن را نيز بر قسمت مأموريت من اضافه نمود آن گاه دعا را نقل كرد .
كافى - ج 4 - ص 567 - ابو هاشم جعفرى گفت : حضرت ابو الحسن امام هادى عليه السّلام از پى من و محمّد بن حمزه فرستاد در موقعى كه بيمار شده بود ولى محمّد بن حمزه از من جلوتر خدمت مولا رسيده بود گفت امام عليه السّلام پيوسته مىفرمود يك نفر را بكربلا بفرستيد برايم دعا كند من به محمّد گفتم ميخواستى بگوئى من ميروم به كربلا . بعد خودم خدمت آن جناب رسيده عرضكردم آقا ! اجازه مىفرمائيد من بكربلا مشرف شوم .
فرمود در اين مورد بايد دقت كنى كه مأموريت متوجه تو نشوند و برايت ناراحتي فراهم نگردد آنگاه فرمود محمّد قابل اعتماد نيست زيرا او زيدى مذهب است و من نمىخواهم او بفهمد گفت من اين حرف ؟ ؟ علي بن بلال نقل كردم او گفت بكربلا چه احتياجى دارد او خودش ؟ ؟ .
بعد من خدمت امام عليه السّلام رسيدم موقعى ؟ ؟ ز جاى حركت كنم فرمود بنشين وقتى ديدم آن جناب مرا مورد ؟ ؟ سخن علي بن بلال را
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 199
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٩٩