تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
محاسن برقى : معمر بن خلاد گفت . هر وقت سفره براى حضرت رضا مى - گستردند قدحى نزديك آن جناب ميگذاشتند از هر غذائى بقدرى برميداشت و در آن قدح ميريخت بعد دستور ميداد به فقراء بدهند بعد اين آيه را ميخواند : « فلا اقتحم العقبة » سپس ميفرمود : خداوند ميداند كه همهء مردم قدرت بنده آزاد كردن ندارند براى آنها راهى براى بهشت گشوده با غذا دادن به فقرا . ارشاد : غفارى گفت : مردى از آل ابي رافع آزادشدهء پيامبر كه فلان نامش بود از من طلبكار بود از من مطالبه كرد و بسيار سخت گرفت . وقتى سخت‌گيرى او را ديدم نماز صبح را در مسجد پيغمبر خواندم آنگاه خدمت حضرت رضا رسيدم آن وقت امام در عريض بود همين كه بدر خانه‌اش رسيدم ديدم آن جناب سوار الاغى است و مىآمد و پيراهنى بر تن داشت با ردائى همين كه چشم من به آن جناب افتاد خجالت كشيدم به من كه رسيد ايستاد نگاهى به من كرده سلام دادم ماه رمضان بود عرضكردم : آقا فدايت شوم غلام شما فلانى از من طلبكار است آبرويم را برده است . من با خود خيال ميكردم دستور خواهد داد كه فعلا از من دست بردارد . به خدا نگفتم چقدر طلب او است و نه چيزى در اين مورد تعيين كردم دستور داد بنشينم تا برگردد همان جا بودم تا نماز مغرب را خواندم در حال روزه دلم گرفت تصميم ببازگشت گرفتم در اين موقع ديدم امام عليه السّلام مىآيد مردم اطرافش را گرفته‌اند و گداها سر راهش نشسته‌اند امام به آنها كمك ميكرد بعد بخانه‌اش رفت سپس خارج شده مرا خواست خدمتش رسيدم و با آن جناب وارد شدم شروع كردم بصحبت كردن از پسر مسيب كه فرماندار مدينه بود . خيلى وقتها من از او با امام صحبت ميكردم حرفم كه تمام شد فرمود : خيال نميكنم كه افطار كرده باشى . عرضكردم نه . غذا برايم آوردند جلو من گذاشت و بغلام خود دستور داد با من غذا بخورد من با غلام غذا خوردم .