تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
چند قدم رفتم دست‌هاى خود را بر هم كوبيده گفت : «
يَسْتَخْفُون مِن النَّاس وَ لا يَسْتَخْفُون مِن اللَّه وَ هُوَ مَعَهُم إِذْ يُبَيِّتُون ما لا يَرْضى مِن الْقَوْل وَ كان اللَّه بِما يَعْمَلُون مُحِيطاً
» حضرت رضا عليه السّلام داراى يك فرزند بنام محمّد امام جواد عليه السّلام بود آن جناب رضا و صادق و صابر و فاضل و نور چشم مؤمنين و خشم كفار لقب داشت . عيون : ياسر خادم گفت : بفاصله هفت منزلى طوس كه رسيديم حضرت رضا عليه السّلام مريض شد و بيماريش سخت گرديد چند روزى در طوس مانديم مأمون هر روز دو مرتبه از ايشان خبر ميگرفت در روز آخر كه از دنيا رفت خيلى ضعيف شده بود پس از نماز ظهر به من فرمود : ياسر مردم غذا خورده‌اند ، گفتم : آقا كه غذا مىخورد با اين ناراحتى كه شما داريد . از جاى حركت كرده نشست سپس فرمود غذا بياوريد ، تمام غلامان و خدمتكاران را دستور داد بيايند و بر سر سفره بنشينند خود نيز نشست بيكايك آنها مهربانى و دلجوئى ميكرد وقتى غذا خوردند فرمود براى بانوان غذا بفرستيد بانوان كه غذا خوردند امام عليه السّلام از هوش رفت و بسيار ضعيف شد صداى ناله بلند شد زنان و كنيزان مأمون با پاى برهنه و صورت گشاده آمدند ، طوس يك پارچه گريه شد . مأمون نيز با سر و پاى برهنه بر سر زنان آمد و ريش خود را ميگرفت اندوهگين بود و گريه ميكرد اشك روى صورتش ميريخت بالاى سر حضرت رضا كه رسيد به هوش آمد گفت : آقا بر كدام مصيبت خود گريه كنم اينكه شما را از دست مىدهم يا تهمت مردم كه من شما را كشته‌ام . در اين موقع چشم به طرف مأمون گشوده فرمود : با پسرم ابو جعفر خوب رفتار كن عمر تو و او چون اين دو انگشت من است دو انگشت سبابه را بهم چسبانيد . پاسى كه از شب گذشت حضرت رضا از دنيا رفت صبح مردم جمع شده ميگفتند مأمون ايشان را كشته سر و صدا زياد شد كه پسر پيامبر را كشتند .