تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
بوسيله زهر پنهانى مرا ميكشند جريانى است بوسيله پيامبر اكرم از جبرئيل از جانب خداى عزيز به من رسيده . عيون : جعفر بن محمّد نوفلى گفت در پل ابريق خدمت حضرت رضا رسيدم سلام كردم بعد نشستم گفتم : فدايت شوم گروهى عقيده دارند پدرت زنده است فرمود دروغ ميگويند خدا آنها را لعنت كند اگر زنده مىبود ميراث او تقسيم نميشد و زنانش ازدواج نميكردند به خدا قسم طعم مرگ را چشيد همان طورى كه علي بن ابى طالب چشيد . عرضكردم : من چه بايد بكنم فرمود پس از من پسرم محمّد است ولى من فعلا به جائى ميروم كه برنميگردم به‌به به آن قبرى كه در طوس است و دو قبرى كه در بغداد است عرضكردم قبر بغداد را ميشناسم اما آن ديگرى قبر كيست فرمود به زودى خواهيد شناخت سپس فرمود قبر من و قبر هارون اين طور است دو انگشت خود را بهم نزديك كرد . عيون : محمّد بن ابى عباد گفت : روزي مأمون به حضرت رضا عليه السّلام عرضكرد ان شاء اللَّه وارد بغداد ميشويم و چنين و چنان ميكنيم حضرت رضا فرمود تو داخل بغداد خواهى شد يا امير المؤمنين . وقتى حضرت رضا را تنها يافتم عرضكردم من چيزى شنيدم كه غمگين شدم . فرمود ابو حسين مرا ببغداد چكار ، من بغداد را نخواهم ديد و تو مرا آنجا نمىبينى . عيون : موسى بن مهران گفت : حضرت رضا را در مسجد مدينه ديدم هارون مشغول سخنرانى بود فرمود خواهيد ديد كه من و اين شخص در يك خانه دفن مىشويم . عيون : محمّد بن فضيل گفت : خبر داد به من كسى كه از حضرت رضا شنيده بود كه آن جناب هارون را تماشا ميكرد در منى و عرفات فرمود من و هارون چنين هستيم دو انگشت خود را بهم چسباند . ما از اين كلام چيزى نمىفهميديم