تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧
بكند او را بكشيد در همان بين كه مايل است موئى در سينه ابا بكر باشد دستور ميدهد كسى كه چنين بيعتى را بنمايد بكشند . بگو ببينم چطور است كه خيال مىكنند پيغمبر كسى را بجانشينى تعيين نكرد باز ابا بكر عمر را جانشين مىكند عمر كسى را تعيين نمىنمايد كارهاى شما ضد و نقيض است . بگو ببينم چگونه عمر خلافت را بشوراى شش نفرى واميگذارد كه آنها بعقيده عمر اهل بهشت هستند . باز ميگويد اگر دو نفر آنها با چهار نفر مخالفت كردند گردن دو نفر را بزنيد اگر سه نفر با سه نفر ديگر مخالفت كردند گردن آن سه نفرى كه عبد الرحمن بن عوف در آنها است بزنيد اين دين است امر بكشتن اشخاصى كه اهل بهشتند بدهد . اين جريان را توضيح بده كه وقتى عمر زخم برميدارد عبد اللَّه بن عباس بعيادتش ميرود . عبد اللَّه بن عباس گفت : ديدم خيلى ناراحت است گفتم اين ناراحتى براى چيست يا امير المؤمنين ، گفت براى خودم ناراحت نيستم ولى از اين ناراحتم كه پس از من چه كسى عهده‌دار خلافت شود گفتم بطلحة بن عبيد اللَّه واگذار كن گفت : مردى عصبانى است پيغمبر او را مىشناخت زمام اختيار مسلمانان را بدست شخصى سختگير و عصبانى نميدهم . گفتم بزبير بن عوام بر سپار گفت او مرد بخيلى است ديدم با زنش در مورد يك دوك نخ چانه ميزد كار مسلمانان را به اختيار مردى بخيل نميگذارم . گفتم : بسعد بن ابى وقاص واگذار . گفت او مرد اسب سوارى و تير و كمان است لياقت خلافت را ندارد . گفتم : بعبد الرحمن بن عوف بده گفت او مردى است كه نميتواند زن و بچه‌اش را اداره كند . گفتم : بعبد اللَّه بن عمر پسرت واگذار حركت كرده نشست گفت : پسر عباس