تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩
هواى گرم در مرو پيش من آمد گفتم از كجا مىآئى گفت : از پيش اين . گفتم : از پيش مأمون گفت : نه . گفتم از پيش فضل بن سهل گفت : نه از پيش اين مىآيم گفتم : منظورت كيست ؟ گفت : از پيش علي بن موسى . گفتم : بيچاره شدى بدبخت جريان چيست . گفت اين حرفها را رها كن كى پدران او روى تخت مىنشستند و با آنها بولايت عهد بيعت ميشد اين طورى كه او كرده . گفتم : واى بر تو استغفار كن . گفت : فلان كنيزم از او داناتر است . سپس گفت : اگر من بگويم اين حرف را شيعه‌ها نيز مىپذيرند . گفتم : تو ديوانه‌شده‌اى عقيده شيعه در باره آن جناب چنين است كه اگر ببينند يك پيراهن گلى رنگ بر تن دارد و طبلى هم به گردن آويخته و ميان اين سپاه طبل مىزند ميگويند هيچ وقت بيشتر از اين موقع علي بن موسى الرضا عليه السّلام خدا را اطاعت نكرده زيرا چاره‌اى نداشته از اينكه چنين كارى را نكند . عباسى سكوت كرد . بعدها پشت سر هم سخن از آن جناب ميگفت . من خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيده گفتم : عباسى از شما بدگوئى مىكند و نسبت‌هاى ناروا ميدهد او بيشتر وقتها پيش من ميخوابد اجازه ميدهى گلويش را بگيرم و فشار دهم تا بميرد بعد مشهور كنم كه سكته كرده سه مرتبه دستهاى خود را تكان داده فرمود : نه ريان نه ريان نه . گفتم : فضل بن سهل مرا مأمور عراق كرده براى انجام كارى ، عباسى نيز بعد از من خواهد آمد اگر اجازه ميدهى بدوستان قمى شما اشاره كنم بيست يا سى نفر مثل سر راه بگيرها بر او بتازند يا به صورت عربهاى بيابانى همين كه خواست از آن راه بگذرد او را بكشند بعد بگويند بيابانگردان عرب او را كشته‌اند چيزى نگفت نه قبول كرد و نه رد نمود . وقتى بحوان رسيدم يك مأمور سوار فرستادم پيش زكريا بن آدم و نوشتم مطالبى هست كه نميتوان بوسيله نامه نوشت اگر ممكن است در فلان روز در مشكاة بيا ترا ببينم وقتى من بمشكاة رسيدم او جلوتر از من آمده بود جريان