فرمود عبد الاعلى بجستجوى روزى بيرون شدم تا از مثل تو بىنياز باشم .
كافى - حفص بن ابى عائشه گفت حضرت صادق يكى از غلامان را پى كارى فرستاد . غلام دير كرد امام از پى او رفت تا پيدايش كند و او را خوابيده يافت بالاى سرش نشست و شروع كرد بباد زدن تا بيدار شد همين كه بيدار شد فرمود فلانى به خدا قسم به تو اين قدر اجازه ندادهاند كه شب و روز را بخوابى شب مال تو است براى خوابيدن و روز ما بايد از تو استفاده كنيم .
كافى - ابى عمرو شيبانى گفت حضرت صادق را ديدم كه در دست بيلى داشت و بر تن روپوشى خشن در باغ خود كار ميكرد عرق از پشت مباركش ميريخت عرض كردم فدايت شوم بدهيد من كمك كنم فرمود من دوست دارم كه مرد در راه جستجوى معيشت از حرارت آفتاب رنج ببرد .
كافى - محمّد بن عذافر از پدر خود نقل كرد كه حضرت صادق به من هزار و سيصد دينار داده گفت خريد و فروش كن . فرمود من علاقهاى بسود آن ندارم گرچه سود را هر كسى دوست دارد ولى مايلم خداوند ببيند كه من در جستجوى نعمت اويم .
پدرم گفت صد دينار استفاده كردم خدمت آن جناب رسيده عرض كردم سرمايه شما صد دينار استفاده نموده حضرت صادق خيلى خوشحال شد فرمود آن صد دينار را هم باصل سرمايه اضافه كن . پدرم از دنيا رفت آن پول در نزد او بود .
حضرت صادق عليه السّلام نامهاى نوشت و مرا تسليت داده ذكر كرد كه مبلغ هزار و هشتصد دينار پيش پدرت دارم براى خريد و فروش به او داده بودم آن مبلغ را بده به عمر بن يزيد .
من در دفتر پدرم نگاه كردم ديدم نوشته است مبلغ هزار و هفتصد دينار از حضرت صادق نزد من است كه صد دينار در خريد و فروش سود آن شده و عبد اللَّه ابن سنان و عمر بن يزيد ميدانند .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 43
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٣