تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كتاب رجعت ( چهارده حديث ) ( فارسي ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
پس من [ درحالىكه گريان بودم ] « 1 » گفتم : خداوندا ! به تو شكايت مىكنم از اين‌كه پيغمبر تو از ميان رفته وامّتش همه كافر شده‌اند وحقّ ما را غصب مىكنند . پس عمر صدا زد كه حرفهاى احمقانهء زنان را بگذار ! خدا پيغمبرى وامامت را هر دو به شما نداده است ، پس عمر تازيانه زد ودست مرا شكست ودر بر شكم من زد وفرزند محسن نام شش ماهه از من سقط شد ومن فرياد مىكردم كه وا أبتاه ! وا رسول اللّه ! دختر تو فاطمه را دروغگو مىنامند وتازيانه بر أو مىزنند وفرزندش را شهيد مىكنند وخواستم كه گيسو بگشايم ، أمير المؤمنين دويد ومرا به سينه خود چسبانيد وگفت : اى دختر رسول خدا ! پدرت رحمت عالميان بود ، به خدا سوگند مىدهم تو را كه مقنعه از سر نگشايى وسر به آسمان بلند نكنى ، واللّه كه اگر بكنى خدا يك جنبنده بر زمين ويك پرنده در هوا زنده نگذارد ، پس برگشتم واز آن درد وآزار شهيد شدم .

[ دادخواهى أمير المؤمنين صلوات اللّه عليه ]

پس حضرت أمير المؤمنين شكايت كند كه چندين شب با حسنين [ وزينب وامّ كلثوم ] « 2 » به خانهء مهاجر وأنصار رفتم از آنهايى كه مكرّر تو بيعت خلافت مرا از ايشان گرفته بودى واز ايشان طلب يارى كردم وهمه وعدهء يارى كردند وچون صبح شد هيچ يك به نصرت من نيامدند وبسى محنتها از ايشان كشيدم وقصّهء من مثل قصّهء هارون بود در ميان بني إسرائيل كه با موسى گفت كه : « اى فرزند مادر ! به درستى كه قوم تو مرا ضعيف گردانيدند ونزديك بود كه مرا بكشند » « 3 »
هامش
( 1 ) . زيادة از مصدر . ( 2 ) . زيادة از مصدر . ( 3 ) .قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ وَلا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ .( أعراف : 150 )