نصر الحجارة من سفاهة رأيه * و نصرت ربّ محمّد بصواب
فضربته و تركته متجدّلا * كالجذع بين دكادك و روابي
و عففت عن اثوابه و لو انّني * كنت المقطّر بزّني اثوابي
لا تحسبنّ اللّه خاذل دينه * و نبيّه يا معشر الاحزاب « 1 »
* همچنين محمد بن عمر واقدى روايت كرد كه : عبد اللّه بن جعفر از ابن ابى عون ، از زهرى كه او گفت : عمرو بن عبدود ، عكرمة بن ابى جهل ، هبيرة بن ابى وهب ، نوفل بن عبد اللّه بن مغيره و ضرار بن خطّاب در روز جنگ احزاب به خندق آمدند و به گرداگرد آن مىچرخيدند تا راه تنگى را بيابند و از آن بجهند ، تا اينكه به جايى رسيدند كه اسبان خود را مجبور به پرش كردند و از خندق جهيدند ، آنان با اسبان خويش ميان خندق و سلع جولان مىدادند در حالى كه مسلمانان ايستاده بودند و حتى يك نفر هم به جلو نيامد ، آنگاه عمرو بن عبدود مبارز طلبيد و مسلمانان را تحقير نمود و گفت :
و لقد بححت من النّداء بجم * عهم هل من مبارز ؟ « 2 »
على بن ابى طالب عليه السّلام از ميان آنان برخاست تا با او مبارزه كند ، امّا پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به او دستور داد كه بنشيند و منتظر شود كه كسى ديگر بلند شود ، ولى مسلمانان ساكت بودند گويى كه پرنده بر سر آنها است به خاطر ترس از جاه و قدرت عمرو بن عبدود و همراهانش كه با او آمدند و لشكريانى كه پشت سر اويند .
امّا وقتى كه فرياد مبارزخواهى عمرو طولانى شد و امير مؤمنان عليه السّلام پياپى برخاست ، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به او فرمود : اى على ! به من نزديك شو .
على عليه السّلام به او نزديك شد ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عمامهء خود را از سر برداشت و به سر او بست و شمشيرش را به او داد و به او فرمود : برو و اين كار را به انجام برسان . سپس فرمود :
هامش
( 1 ) . عمرو از روى بىخردىاش بتها را يارى كرد ، در حالى كه من از روى خرد ، خداى محمد را يارى كردم .
پس ضربهاى بر او زدم و او را همچون تنهء درخت خرما در ميان شنهاى نرم و بلندىها به زمين انداختم .
و من از لباسهاى او گذشتم در حالى كه اگر من به زمين افتاده بودم او لباسهايم را به غارت مىبرد .
اى گروهها و احزاب ! هرگز مپنداريد كه خدا دين و پيامبر خود را خوار مىسازد .
( 2 ) . « از بس كه فرياد مبارزطلبى در ميان آنان سر دادم ، صدايم گرفت » .