غلامان پيشاپيش آن حضرت حركت كردند و خود ايشان پا برهنه و شلوار را تا نصف ساق بالا زده و جامه را نيز بالا زده بيرون آمد .
كمى كه راه رفت سرش را به سوى آسمان بالا برد و تكبير گفت ، و غلامانش نيز تكبير گفتند .
سپس چند قدم جلو آمد تا اينكه بر درب خانه ايستاد ، فرماندهان و سربازان وقتى كه او را در اين حال ديدند ، همگى از بالاى اسبهاى خود به زمين افتادند و هركدام به دنبال چاقويى مىگشت تا بندهاى كفش خود را پاره كند و پا برهنه شود .
امام عليه السّلام جلوى در خانهء خود تكبير گفت و مردم همراه با آن حضرت تكبير گفتند ، تكبير مردم آنچنان بود كه ما خيال كرديم كه آسمان و ديوارها همراه با آن حضرت تكبير مىگويند .
همهء شهر مرو منقلب شد و مردم با ديدن امام عليه السّلام و شنيدن تكبير او همگى به گريه و زارى افتادند .
خبر به مأمون رسيد و فضل بن سهل ذو الرئاستين به مأمون گفت : اى امير المؤمنين ! اگر رضا عليه السّلام به همين شيوه و رويّه به مصلّى برسد ، مردم فريفتهء او خواهند شد ، آن وقت جانهاى ما به خطر خواهد افتاد ، پس به دنبال او بفرست كه برگردد .
مأمون براى حضرت پيغام فرستاد كه : ما تو را به مشقّت انداختيم و كارى سخت به تو محوّل كرديم و دوست نداريم باعث زحمت تو شويم ، لذا برگرد و همان كس كه پيش از اين نماز عيد را مىخواند ، اكنون با همان شيوهء خود نماز را بخواند .
امام عليه السّلام كفشهايش را خواست و آنها را پوشيد و سوار مركب خود شد و برگشت .
در آن روز ولولهء عجيبى بين مردم افتاد و نمازشان را به طور منظم مانند گذشته بجا نياوردند .
[ خبر دادن امام رضا عليه السّلام از حوادث ]
* ابو القاسم جعفر بن محمد بن يعقوب ، از على بن ابراهيم ، از ياسر روايت كرده است :