[ ماجراى امام رضا عليه السّلام با دعبل ]
از جمله شاعرانى كه بر آن حضرت وارد شدند ، دعبل بن على خزاعى بود ، او وقتى بر حضرت وارد شد عرض كرد : من قصيدهاى سرودم و بر خود عهد كردم كه آن را پيش از هركس براى شما بخوانم .
حضرت رضا عليه السّلام به او فرمان داد كه بنشيند ، تا اينكه چون مجلس خالى شد به وى فرمود : قصيدهات را بخوان .
دعبل قصيدهاش را - كه با اين بيت شروع مىشود - خواند :
مدارس آيات خلت من تلاوة * و منزل وحي مقفر العرصات « 1 »
چون آن قصيده را تا آخر خواند ، امام رضا عليه السّلام از جا برخاست و وارد اتاقش شد و خدمتكار خود را به همراه پارچهء حرير كه در آن ششصد دينار بود ، نزد دعبل فرستاد و به خدمتكار خود فرمود : به او بگو : اين پول در سفرى كه دارى به كار تو خواهد آمد ، و عذر ما را بپذير .
دعبل به خدمتكار گفت : به خدا سوگند كه من براى اين نيامدم ، بلكه به امام بگو : يكى از جامههاى خود را به من بده ، و اين پول را هم به حضرت بازگردان .
حضرت پول را برگرداند و فرمود : اين پول را بگير ؛ و يكى از جامههاى خود را براى وى فرستاد .
دعبل حركت كرد تا اينكه وارد « قم » شد ، وقتى جامه را همراه او ديدند هزار دينار در ازاى آن به او پيشنهاد كردند امّا او امتناع كرد و گفت : به خدا سوگند حتى يك قطعه از آن را به هزار دينار نمىدهم .
سپس از قم خارج شد ، مردم دنبالش كردند و راه بر او گرفتند و جامه را از او گرفتند .
او به قم برگشت و با آنها صحبت كرد ، گفتند : هيچ راهى ندارد ولى مىتوانى هزار دينار را بگيرى . دعبل گفت : به اضافهء يك قطعه از آن جامه . پس هزار دينار و قطعهاى از آن جامه
هامش
( 1 ) . « خانههايى كه در آن آيات قرآن تعليم داده مىشد ، اكنون از تلاوت قرآن در آن خبرى نيست ؛ و خانهاى كه وحى در آن فرود مىآمد اينك خالى و سوت و كور مانده است » .