جاسوسى كند و مراقب كارهايم باشد .
زهير بن قين به حضرت گفت : به خدا سوگند كه به نظر مىرسد آنچه بعد از اين اتفاق خواهد افتاد از آنچه تا حالا به چشم ديدهايد ، بدتر خواهد بود ؛ اى فرزند رسول خدا ! جنگيدن با اينان همين الآن آسانتر است از جنگيدن با آنانى كه بعد از اين به سويمان خواهند آمد . به جان خودم سوگند پس از اينان لشكرى به سويمان خواهد آمد كه ياراى مقابله با آنها را نخواهيم داشت .
حسين عليه السّلام فرمود : من نمىخواهم آغازگر جنگ باشم .
آنگاه در همان مكان فرود آمد ، و آن در روز پنجشنبه دوم ماه محرم سال 61 بود .
[ ورود عمر بن سعد به كربلا ]
پس چون فرداى آن روز شد عمر بن سعد بن ابىوقاص با چهار هزار سوار رسيد و در نينوى فرود آمد و عروة بن قيس احمسى را به سوى حسين عليه السّلام فرستاد و به وى گفت : نزد حسين برو و از او بپرس كه براى چه آمدى ؟ و چه مىخواهى ؟
چون عروه از كسانى بود كه براى حسين عليه السّلام نامه نوشته بود لذا خجالت كشيد كه نزد او برود . پس عمر بن سعد اين كار را به همهء سرانى كه براى حسين عليه السّلام نامه نوشتند پيشنهاد كرد و همهء آنها امتناع كردند و خوش نداشتند اين كار را به عهده بگيرند . پس كثير بن عبد اللّه شعبى كه سواركارى شجاع و هيچ چيز جلوگير او نبود از جايش برخاست و گفت :
من به سوى او مىروم ، و به خدا سوگند اگر بخواهى او را غافلگير مىسازم و مىكشم .
عمر به او گفت : نمىخواهم او را غافلگير كنى و بكشى ، بلكه نزد او برو و از او بپرس براى چه به اينجا آمدى ؟
كثير به سوى حسين عليه السّلام رفت ، چون ابو ثمامهء صائدى او را ديد به حسين عليه السّلام گفت : يا ابا عبد اللّه ! خداوند كارهايت را به نيكى ختم كند ، بدترين اهل زمين و پرجرأترين آنها در قتل و خونريزى به سوى شما آمده است . سپس ابو ثمامه به سوى او برخاست و به وى گفت : شمشيرت را كنار بگذار . گفت : نه ، بلكه من فرستاده هستم ؛ اگر مىشنويد ، مىگويم