اينكه حج را به جا بياوريد و زكات بدهيد ، شما همهء اينها را انجام مىدهيد ؛ بلكه من با شما جنگ كردم تا بر شما حكومت كنم ، و اينك خداوند آن را به من داد گرچه شما ناراضى باشيد . آگاه باشيد كه من وعدههاى بسيارى به حسن دادم و اينك تمام آنها را زير پا مىگذارم و به هيچ يك از آنها وفا نخواهم كرد .
پس از آنجا حركت كرد تا به كوفه رسيد و چند روزى در آنجا اقامت كرد ؛ و وقتى كه كار بيعت مردم كوفه با او به پايان رسيد بالاى منبر رفت و خطبهاى براى مردم خواند و در آن نام امير مؤمنان عليه السّلام را بر زبان آورد و به آن حضرت دشنام و ناسزا گفت و از امام حسن عليه السّلام نيز به بدى و به دشنام ياد كرد .
[ پاسخ امام عليه السّلام به معاويه ]
امام حسن عليه السّلام و امام حسين عليه السّلام در آنجا حاضر بودند ، پس امام حسين عليه السّلام از جا برخاست تا جوابش دهد امّا امام حسن عليه السّلام دستش را گرفت و او را نشانيد ، آنگاه از جا برخاست و فرمود :
اى كه على عليه السّلام را به بدى ياد كردى ! من حسنم و پدرم على ، و تو معاويه و پدرت ابى سفيان ؛ و مادرم فاطمه عليها السّلام و مادرت هند ؛ و جدّم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و جدّ تو حرب و جدّهات قتيله است .
پس خداوند لعنت كند هريك از ما كه نامش پليدتر و حسب و نسبش پستتر و پيشينهاش بدتر و كفر و نفاقش قديمتر باشد .
پس گروههاى بسيارى از مردم كه در مسجد بودند گفتند : آمين آمين .
چون صلح ميان امام حسن عليه السّلام و معاويه به همان ترتيبى كه بيان كرديم برقرار شد ، امام حسن عليه السّلام به مدينه رفت و در آنجا اقامت گزيد و خشم خود را فرو خورد و خانهنشين شد و به انتظار حكم خداوند و مشيّت او نشست تا اينكه ده سال از حكومت معاويه سپرى شد .