فصل [ داستان اژدها ]
همچنين حاملان اخبار داستان اژدها و معجزه و شگفتى آن را به همان گونهاى روايت كردهاند كه داستان سخن گفتن ماهيان و كم شدن آب فرات را روايت نموده بودند .
روايت كردهاند : روزى امير مؤمنان عليه السّلام بر بالاى منبر كوفه سخنرانى مىفرمود كه ناگهان اژدهايى از كنار منبر ظاهر شد و بالا رفت تا به نزديكى امير مؤمنان عليه السّلام رسيد ، مردم به وحشت افتادند و براى نابود كردن و دور ساختنش از آن حضرت تلاش كردند كه امير مؤمنان عليه السّلام اشاره فرمود تا دست از آن بكشند ، و چون اژدها به پلهاى كه آن حضرت بر آن ايستاده بود رسيد امير مؤمنان عليه السّلام خم شد و اژدها نيز به سوى او گردن كشيد تا اينكه گوشش را در دهان گرفت و مردم زبان به كام گرفتند و شگفتزده شدند ، آنگاه اژدها صدايى كرد كه بيشتر مردم آن را شنيدند ، سپس كنار آمد در حالى كه امير مؤمنان عليه السّلام لبهايش را مىجنباند و اژدها به او گوش مىداد ؛ آنگاه آن اژدها به سرعت فرود آمد و گويا زمين او را در خود فرو برد و امير مؤمنان عليه السّلام به سخنان خود بازگشت و آن را به پايان رساند .
چون امير مؤمنان عليه السّلام از سخنرانى خود فارغ شد و به پايين آمد مردم گرد او آمدند و از ماجراى اژدها و شگفتىاش از وى جويا شدند ، به ايشان فرمود : آنگونه كه شما گمان مىكنيد نيست بلكه او حاكمى از حاكمان جن است كه قضيهاى بر او مبهم و مشكل گشته و نزد من آمده است تا آن را بپرسد ، و من او را از آن قضيه آگاه ساختم و او براى من دعاى نيك كرد و رفت .
فصل [ در بيان نمونههايى از تجسم جنّ ]
چه بسا نادانانى از مردم ظهور جن را در شكل حيوانى كه سخن نمىگويد بعيد دانستهاند در حالى كه اين ماجرا پيش از بعثت و پس از آن در نزد عرب معروف است و اخبار مسلمانان در اين زمينه فراوان مىباشد ، و اين ماجرا از ماجرايى كه مسلمانان بر