مىخواست از امير مؤمنان عليه السّلام روايتى را نقل كند ، نمىتوانست آن را به اسم و نسب حضرتش نسبت دهد و ناچار مىشد كه بگويد : مردى از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به من گفت ؛ يا بگويد : مردى از قريش به من گفته است ؛ و برخى از آنان مىگفتند : پدر زينب به من گفت .
همچنين عكرمه از عايشه - كه داستان بيمارى و درگذشت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را براى او نقل مىكرد - روايت كرده كه از جمله گفتههاى عايشه اين بود كه : پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در حالى كه بر دو مرد از اهل بيت خود تكيه كرده بود بيرون آمد كه يكى از آنان فضل بن عباس بود .
و چون آن ماجرا را از جانب عايشه براى عبد اللّه بن عباس رحمه اللّه حكايت كرد به او گفت : آيا آن مرد ديگر را مىشناسى ؟ گفت : نه ، نام او را براى من نگفت . گفت : او على بن ابى طالب عليه السّلام است و مادر ما او را به نيكى ياد نمىكرد با اينكه توانايى آن را داشت .
و حاكمان ستمگر هركسى را كه از امير مؤمنان عليه السّلام به نيكى ياد مىكرد با تازيانه مىزدند ، بلكه حتى به خاطر آن گردنها را مىزدند و مردم را وادار مىكردند كه از او بيزارى جويند . و جريان عادت براى كسى كه چنين امرى برايش رخ داده باشد اين است كه هيچ يادى از او به نيكى برده نشود ، چه رسد به آنكه فضايلى براى وى گفته شود يا مناقبى از او بيان گردد يا برهان حقّانيت وى به اثبات رسد .
و چون ظهور فضايل و انتشار مناقب امير مؤمنان عليه السّلام به گونهاى بود كه پيش از اين يادآور شديم از شيوع و انتشار در ميان شيعه و سنّى و اينكه دوست و دشمن براى نقل آنها تسخير شدهاند ، خرق عادت دربارهء او به اثبات رسد و راه برهان در اين مضمون آشكار گردد ، طبق آنچه كه در پيش آورديم .
فصل [ مورد ابتلا شدن در فرزندان ]
از نشانههاى خداوند دربارهء امير مؤمنان عليه السّلام آن است كه آنگونه كه امير مؤمنان عليه السّلام در فرزندانش مورد ابتلا واقع شد ، هيچ كس ديگر مبتلا نشد ، به طورى كه شنيده نشده است