پس عمر هشتاد تازيانه به او زد و به سخن امير مؤمنان عليه السّلام عمل كرد .
* روايت كردهاند كه : در زمان عمر ، مردى با زن ديوانهاى زنا كرد ، پس گواهان دربارهء آن كار بر او شهادت دادند ، عمر دستور داد كه او را تازيانه زده و حد بر او جارى كنند .
چون او را نزد امير مؤمنان عليه السّلام بردند تا تازيانه زده شود على عليه السّلام فرمود : ديوانهء آل فلان را چه شده است كه اينچنين كشانده مىشود ؟ به او گفتند : مردى با او زنا كرده و گريخت و شاهدان بر او گواهى دادند و عمر دستور داد كه او را تازيانه بزنند .
امير مؤمنان عليه السّلام به آنها فرمود : زن را نزد عمر بازگردانيد و به او بگوييد : آيا نمىدانى كه اين زن ديوانهء فلان قبيله است و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده است كه : قلم از سه نفر برداشته شده است : از ديوانه تا زمانى كه عاقل شود ، و اين زن ديوانه است ؟
پس آن زن را نزد عمر بازگرداندند و آنچه را كه امير مؤمنان عليه السّلام فرموده بود به او گفتند .
عمر گفت : خداوند بر او گشايش دهد ، نزديك بود من به خاطر تازيانه زدن به اين زن هلاك شوم ؛ و حد را از او برداشت .
* روايت كردهاند كه : زن باردارى را نزد عمر آوردند كه زنا داده بود ، عمر فرمان داد تا او را سنگسار كنند ؛ امير مؤمنان عليه السّلام به او فرمود : گيرم كه تو بر اين زن چيرهاى امّا بر آنچه كه در شكم او است چه تسلطى دارى در حالى كه خداوند متعال مىفرمايد :
وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى
« 1 » .
عمر گفت : براى هيچ مشكلى زنده نباشم اگر ابو الحسن نباشد . سپس گفت : پس با او چه كنم ؟
فرمود : مواظب او باش تا وضع حمل كند ، پس اگر زايمان كرد و كسى را يافتى كه سرپرستى نوزادش را به عهده گيرد آنگاه حد را بر او جارى كن .
پس بدان سبب اندوه از عمر بر طرف شد و بنا بر فرمان امير مؤمنان عليه السّلام حكم را
هامش
( 1 ) . سورهء انعام : 164 ؛ سورهء اسراء : 15 ؛ سورهء فاطر : 18 ؛ سورهء زمر : 7 . « هيچكس بار ديگرى را بر دوش نگيرد » .