اين ماجرا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را ناراحت ساخت ، پس عمرو بن عاص به او گفت : اى رسول خدا ! مرا به سوى آنان روانه كن ، زيرا كه جنگ خدعه و فريب است و شايد من بتوانم آنان را بفريبم . پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را به همراه گروهى مأمور كرد و سفارشهايى را به او فرمود ، چون به وادى رسيد آن قوم به جنگش آمدند و او را فرارى دادند و عدّهاى از يارانش را كشتند .
آنگاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چند روزى را مكث كرد و بر آنان نفرين مىفرمود ، سپس امير مؤمنان على بن ابى طالب عليه السّلام را فراخواند و پرچم را به دستش سپرد و به او فرمود : من او را جنگجو فرستادم ، نه فرارى و گريزان ؛ و دستانش را به سوى آسمان بلند كرد و فرمود :
خدايا ! اگر مىدانى كه من فرستادهء تو هستم پس مرا به او نگهدار و آنچه كه خود دانى ، انجام ده ؛ و براى او دعاى بسيار فرمود .
پس على بن ابى طالب عليه السّلام خارج شد و پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم براى مشايعت او بيرون رفت و تا مسجد احزاب به همراه وى آمد در حالى كه على عليه السّلام بر اسبى سرخ و كوتاهدم سوار بود و دو برد يمانى بر تن و نيزههاى خطى « 1 » در دست داشت .
پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را مشايعت فرمود ، و از جملهء كسانى كه به همراهى او فرستاد ابو بكر و عمرو بن عاص بودند ، پس على عليه السّلام آنان را به سوى عراق برد در حالى كه از مسير منحرف مىشد به طورى كه آنان گمان بردند كه امير مؤمنان عليه السّلام آنها را به سمتى ديگر مىبرد ، سپس آنان را از جادهاى هموار برد تا اينكه از دهانهء وادى به آن رسيدند ؛ و او عليه السّلام در شب حركت مىكرد و در روز پنهان مىشد .
چون به وادى نزديك شد به اصحابش دستور داد تا دهان اسبانشان را ببندند و در جايى بايستند و فرمود : از اينجا حركت نكنيد ؛ و او جلوى آنان رفت و در يك سمتى از آنها ايستاد .
همين كه عمرو بن عاص كردار على عليه السّلام را ديد ترديد به خود راه نداد كه پيروزى از آن او خواهد بود و به ابو بكر گفت : من به اين بلاد از على عليه السّلام آگاهترم ، و در آن چيزهايى
هامش
( 1 ) . خط : مكانى است در يمامه .