فصل [ جنگ سلسله ]
پس از آن جنگ سلسله اتفاق افتاد ، و آن اينگونه بود كه يك اعرابى نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم زانو زد و به او گفت : من نزد تو آمدهام تا تو را پند و اندرز گويم .
فرمود : پند و اندرز تو چيست ؟
گفت : گروهى از عرب در وادى رمل گرد هم آمده و مىخواهند شبانه بر تو در مدينه يورش برند . سپس ويژگىها و مشخصات آنها را براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفت .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دستور فرمود كه مردم را براى نماز جماعت فراخوانند ، پس مسلمانان گرد آمده و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر بالاى منبر رفت و خدا را ستود و ثنايش گفت ، سپس فرمود :
اى مردم ! اين دشمن خدا است كه قصد يورش شبانه بر شما را دارد ، چه كسى به مبارزهء آنان مىرود ؟
گروهى از اهل صفّه برخاستند و گفتند : ما به مبارزهء آنان مىرويم اى رسول خدا ، پس هركه را خواهى امير ما گردان .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ميان آنان قرعهكشى كرد و قرعه به نام هشتاد تن از آنان و ديگران افتاد ، سپس ابو بكر را فراخوانده و به او فرمود : پرچم را بگير و به سوى بنى سليم برو زيرا كه آنان نزديك حرّه هستند .
ابو بكر به همراه آن قوم به راه افتاد تا اينكه به سرزمينشان نزديك شد كه پر از سنگ و درخت بود ، در حالى كه آنان در درون وادى بودند و سراشيبى آن سخت و دشوار بود .
چون ابو بكر به سوى وادى رفت و قصد سرازير شدن داشت ، دشمن در برابرش بيرون آمدند و او را فرارى دادند و تعداد زيادى از مسلمانان را كشتند ، و ابو بكر از آن قوم گريخت .
چون بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وارد شدند ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پرچم را به دست عمر داد و او را به سوى آنان روانه كرد ، پس آن قوم در پشت سنگها و درختها به كمين عمر نشستند ، و چون عمر قصد سرازير شدن را كرد براى مبارزهاش بيرون آمده و او را فرارى دادند .