تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
گفت : در هيچ‌جا نمىانديشيد ، آيا نمىبينيد كه خواننده فروگذار نيست و هر كه از شما رفت ، بازنگشت ، به خدا سوگند كه مرگ است . حييّ بن اخطب در حالى كه دستانش به گردنش بسته شده بود ، آورده شد ، وقتى كه به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نگريست گفت : به خدا سوگند كه خودم را به خاطر دشمنى با تو سرزنش نمىكنم ، امّا هركس كه خدا را يارى نكند ، بىيار مىماند . سپس رو به مردم كرد و گفت : اى مردم ! از فرمان خدا گريزى نيست ، نوشته و تقدير و جنگى بود كه بر بنى اسرائيل نوشته شد . سپس در ميان دستان امير مؤمنان على عليه السّلام ايستاد در حالى كه مىگفت : مرگى شريف به دست انسانى شريف . امير مؤمنان عليه السّلام به او فرمود : نيكان مردم بدكارانشان را مىكشند ، و بدكاران مردم نيكانشان را به قتل مىرسانند ؛ پس واى بر كسى كه نيكان و شرافتمندان او را بكشند ، و خوشا به حال آن‌كه به دست كافران پست كشته شود . گفت : راست گفتى ، جامه‌ام را از تنم بيرون نياور . فرمود : اين خواهش از آن‌كار بر من آسانتر است . گفت : مرا مستور داشتى ، خدا تو را مستور بدارد ؛ و گردنش را دراز كرد و حضرت على عليه السّلام گردنش را زد ، و از بين آن گروه جامهء او را از تن بيرون نياورد . امير مؤمنان عليه السّلام به آن‌كس كه او را آورد فرمود : حيى در هنگامى كه به سوى مرگ برده مىشد چه مىگفت ؟ گفت : او مىخواند :
لعمرك ما لام ابن اخطب نفسه * و لكنّه من يخذل اللّه يخذل لجاهد حتّى بلّغ النّفس جهدها * و حاول يبغي العزّ كلّ مقلقل « 1 »
آنگاه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود :
و لقد كان ذا جدّ و جدّ بكفره * فقيد الينا في المجامع يعتل
هامش
( 1 ) . به جان تو سوگند كه ابن اخطب خود را سرزنش نكرد ، امّا هركس كه خدا را يارى ندهد ، بىياور ماند . تا آنجا كه توان داشت كوشيد ، و سعى كرد به هرگونه كه شده به بزرگى دست يازد .