پس با اطمينان به يارى خداوند متعال به راه افتادم تا اينكه پرچم را در پاى قلعه به زمين كوبيدم ، و آنان در قلعههاى خود رو به من كردند در حالى كه به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دشنام مىدادند و ناسزا مىگفتند .
هنگامى كه دشنام آنان را شنيدم ، دوست نداشتم پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آن را بشنود ، خواستم به سوى او برگردم كه ديدم آن حضرت آمد و به آنان فرمود : اى برادران ميمونها و خوكها ! ما چون نزد قومى فرود آييم ، بدرستى كه صبح بيمدادهشدگان بد است .
آنان به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفتند : اى ابا القاسم ! تو نه جاهل بودى و نه دشنامگو .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم متأثر شد و كمى به عقب بازگشت . سپس دستور داد تا خيمهاش را در برابر قلعههايشان نصب كردند .
پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بيست و پنج شب بنى قريظه را در محاصره داشت تا اينكه از او خواستند كه بر اساس حكم سعد بن معاذ ميان آنان حكم براند ؛ پس سعد به قتل مردان و اسارت كودكان و زنان و تقسيم اموال آنان حكم كرد .
پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : اى سعد ! تو به حكم خداوند كه از بالاى هفت آسمان حكم فرموده ، در ميان آنان حكم راندى .
سپس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دستور داد مردان آنان را فرود آورند - كه نهصد تن بودند - پس به مدينه آورده شدند ، و اموال را تقسيم فرمود و كودكان و زنان را به اسارت گرفت .
وقتى كه اسيران به مدينه آورده شدند ، در خانهاى از خانههاى بنى النجّار زندانى شدند ، و پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به جايى رفت كه امروز بازار است و در آن خندقهايى را كند ، و حضرت امير مؤمنان عليه السّلام و مسلمانان نيز با ايشان حاضر شدند .
پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دستور داد آنان را بياورند و به امير مؤمنان عليه السّلام فرمود كه در درون خندق گردنهايشان را بزند .
آنگاه دسته دسته بيرون آورده شدند در حالى كه در ميان آنان حييّ بن اخطب و كعب بن اسد بودند كه - در آن روز - رؤساى قوم بودند ، و در حالى كه آنان را نزد پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىبردند به كعب بن اسد گفتند : اى كعب ! به نظر تو با ما چه خواهد كرد ؟
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 100
مساهمون: الشيخ المفيد
ص١٠٠