الهَرَض - دانهها يا جوشها كه در اثر گرما بر روى بدن پديد مىآيد ، - ( ح ) : گونه اى از حشرات ريز اندام و خوش منظر كه بر روى گياهان زيست مىكند .
هَرَطَ - - هَرْطاً عِرْضَ فلانٍ و في عِرْضه : آبروى فلانى را برد ، - فى الكلام : سخن بيهوده و نارسا گفت .
هَرِطَ - - هَرَطاً : گوشت بدن او در اثر بيمارى يا ترس نرم و سست شد .
الهَرْط - مص ، - ج اهْرَاط و هُرُوط : مرد پولدار و ثروتمند ، ميش سالخورده و لاغر ، گوشت لهيده و پلاسيده كه قابل استفاده نباشد .
الهِرْط - ج أَهْرَاط و هُرُوط : مرادف ( الهَرْط ) است ؛ « ناقةٌ هِرْطٌ » : شتر پير و سالخورده .
الهِرْطَة - ج هِرَط : ميش سالمند و لاغر ، مرد احمق و ترسو و نادان .
هَرْطَقَ - هَرْطَقَةً [ هرطق ] : در دين بدعتگذار شد ، - ه : او را بدعتگذار در دين كرد .
الهَرْطَقَة - [ هرطق ] عند المسيحيّين : بدعت در دين ( ويژهء مسيحيان است ) . - اين كلمه يونانى است - .
الهُرْطُمَان - [ هرطم ] : دانه ايست متوسط ميان جو و گندم كه براى درمان اسهال و سرفه سودمند است . و گفته مىشود كه گياه ( الجلبَّان ) است .
الهُرْطُمَانَة - [ هرطم ] : يك دانه ( هُرْطُمان ) .
الهَرْطُوقِيّ - [ هرطق ] : منسوب به ( الهَرْطَقَة ) است .
هَرَعَ - - هَرَعاً إليه : با دلهره و شتاب بسوى او رفت .
هَرِعَ - - هَرَعاً الرجُلُ : مرد تند راه رفت يا با شتاب گريه كرد ، - الدّمُ : خون با سرعت جارى شد .
هُرِعَ - الرجُلُ : فلانى مورد شتاب در كار قرار گرفت .
هَرَّعَ - تَهْرِيعاً [ هرع ] القومُ الرماحَ : آن قوم نيزهها را برافراشتند و تاختند .
هُرِّعَ - تَهْرِيعاً [ هرع ] الرجُلُ : مرادف ( هُرِعَ ) است ( شتابانيده شد ) .
الهَرَع - مص ، با دلهره راه رفتن ، سخت راندن .
الهَرِع - خون روان كه بيانگر دلهره و سختى باشد ، - « رجُلٌ هَرِعٌ » : مردى كه زود گريه كند ، مردى كه با شتاب راه رود .
الهَرْعَة - ( ح ) : شپش .
الهَرَعَة - ( ح ) : مرادف ( الهَرْعَة ) .
الهَرِعَة - مؤنث ( الهَرِع ) است .
هَرَف - - هَرَفاً بفلانٍ : با شگفتى وي را مورد ستايش قرار داد ، او را بدون شناخت مورد ستايش قرار داد ؛ « لا تَهْرِفْ بمالا تعرِف » . بدون اطلاع و شناخت كسى را ستايش مكن ، - ته الريحُ : وزش باد فلانى را ترسانيد .
، - السّبعُ : جانور درنده پى در پى بانگ زد .
هَرَّفَ - تَهْرِيفاً [ هرف ] القومُ إلى الصلاة : آن قوم براى نماز شتافتند ، - تِ النّخلة : درخت نخل خرماى خود را زود رسانيد .
هَرَقَ - - هَرْقاً الماءَ : آب را ريخت .
هَرَّقَ - تَهْرِيقاً [ هرق ] الماءَ : آب را بسيار ريخت .
الهِرْق - جامهء كهنه و فرسوده .
هَرْكَلَ - هَرْكَلَةً [ هركل ] : با خود بزرگ بينى و آرام راه رفت .
الهِرْكَل - [ هركل ] : مفرد ( الهَراكِلَة ) .
الهَرْكَلَة - [ هركل ] : گونه اى راه رفتن كه با ناز و تكبر توأم باشد .
الهَرَل - فرزندى كه از شوهر اول زن باشد .
هَرِمَ - - هَرَماً و مَهْرَماً و مَهْرَمَةً : بسيار سالخورده و ناتوان شد .
هَرَّمَ - تَهْرِيماً [ هرم ] ه الدهرُ : زمانه او را پير كرد ، - فُلاناً : او را بزرگداشت ، ، - اللَّحمَ :
گوشت را ريز ريز كرد .
الهَرْم - ( ن ) : گونه اى گياه شورمزه است يا بقلة الحمقاء ( خرفه ) است .
الهَرَم - مص ، - ج اهْرَام و هِرَام ( ه ) : جسمى است كه با نوك مشترك اطراف آن چند مثلث دارد ؛ « هَرَمٌ مُنْتَظِم ( ه ) : هرمى است كه قاعدهء آن مضلَّع و منتظم است ؛ » الهَرَمُ النّاقص « : به واژه » جذع الهَرَم « مراجعه شود ؛ » الهَرَمُ المخرُوط « : به واژهء » جذع الهرم « مراجعه شود ؛ » ارتفاعُ الهَرَم « : فاصله ميان نوك و قاعدهء هرم است ؛ » عامِدُ الهَرَم المنظم او عُلوُّه المائل « ( ه ) : فاصله ميان نوك و يكى از ضلعهاى هرم است .
الهَرِم - آنكه بسيار سالمند شده باشد ، ج هَرِمُون و هَرْمَى ، نفس و خرد ، انديشهء نيكو ؛ « قَدَحٌ هَرِمٌ » : قدح يا كاسهء سوراخ .
الهَرْمَى - هيزم خشك .
الهِرْمَاس - [ هرمس ] : به معناى ( الهُرامِس ) : شير نيرومند و خونخوار كه بمردم حمله ور شود ، - ( ح ) بچهء پلنگ .
الهُرْمان - [ هرم ] : خرد ، رأى نيكو .
الهَرْمَة - واحد ( الهَرْم ) است .
الهَرِمَة - زن سالخورده و بسيار فرتوت ؛ ج هَرِمَات و هَرْمَى ، - ( ح ) : شير ماده .
هَرْمَزَ - هَرْمَزَةً [ هرمز ] الرجُلُ : آن مرد پست و فرومايه شد ، سخنى پوشيده گفت ، به آرامى و نرمى جويد ، - اللُّقمةَ : لقمه را در دهان گردانيد و فرو نبرد ، - تِ النّارُ : آتش خاموش شد .
هَرْمَسَ - هَرْمَسَةً [ هرمس ] وجهُه : چهره اش گرفته و عبوس شد .
الهِرْمِس - واحد ( الهَرَامِسَة ) است - اين كلمه يونانى است - .
الهَرْمَسَة - [ هرمس ] : مص ، سر و صدا و فرياد مردم .
هَرْمَلَ - هَرْمَلَةً [ هرمل ] ه : موى او را بر كند ، - الوَبَرُ : كرك ريخته شد ، - الشَّعْرَ : موى را بركند و زدود همچنين ( الوَبَرَ و الرِّيشَ ) كرك و پر را كند ، - عَمَلَه : كارش را تباه كرد ، - تِ العجوزُ : پير زن در اثر سالخوردگى بىخرد شد .
الهِرْمِل - [ هرمل ] : زن سالخورده و ناتوان و كمخرد ، ماده شتر پير .
الهِرْمَوسُ - [ هرمس ] : مرد كار آزموده و قاطع .
الهُرْمُول - ج هَرَامِيل [ هرمل ] : پاره اى از مو كه اطراف سر باقى ماند و همچنين است پر و