تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 958

مساهمون:

ص٩٥٨
هَزَعَ - - هَزْعاً : شتاب كرد ، تمام شد ، - الشّيءَ : آن چيز را شكست .
هَزَّعَ - تَهْزيعاً [ هزع ] ه : آن را شكست .
الهُزَع - ( ح ) : شير بسيار درنده .
الهَزَع - نگراني و دلهره .
هَزِقَ - - هَزَقاً : با نشاط شد ، - فِى الضِّحْك : بسيار خنديد .
الهَزَق - نشاط و سبكبالى ، شدت آواى رعد ( تندر ) .
الهَزِق - تندر سخت و پُر صدا ، - من الرّجال : مرد سبك و پر خنده و نامرتب .
الهَزقَة - من النساءَ : زنى كه در يكجاى قرار نگيرد .
هَزَلَ - - هَزْلًا و هُزْلًا و هُزَالًا : لاغر شد ، - تْ حالُ فلان : فلانى ناخوش شد ، ، - - هَزْلًا القومُ : دارائى آن قوم از دست رفت . ، - فلانٌ : ستور و دام او مردند و او نيازمند و فقير شد . ، - الدّابةَ : ستور را در اثر عدم توجّه به آن لاغر كرد ، - فى كلامه : شوخى كرد و هذيان گفت .
هَزِلَ - - هَزْلًا و هُزْلًا و هُزَالًا : لاغر و ناتوان شد .
هُزِلَ - - هَزْلًا و هُزْلًا و هُزَالًا : مرادف ( هَزِلَ ) است .
هَزَّلَ - تَهْزِيلًا [ هزل ] ه : آن را لاغر و ناتوان كرد .
هَزَمَ - - هَزْماً العدوَّ : دشمن را شكست داد ، - له حقَّه : حق او را خورد ، - فُلاناً : او را كشت ، - الشيءَ : با دست بر آن چيز فشار آورد كه فرو رفتگى در آن پديد آمد ، - البِئْرَ : چاه را كند ، - تِ القوسُ : كمان صدا داد ، - هَزْماً و هُزُوماً اللَّيلُ : شب به صبح نزديك شد .
هُزِمَ - « هُزِمْتُ عليه » : بر او مهربان شدم .
هَزَّمَ - تَهْزِيما [ هزم ] العدوَّ : به معناى ( هَزَمَ ) است و تشديد براى مبالغه مىباشد .
الهَزْم - مص ، - ج هُزُوم : زمين هموار ، ابر نازك و بى باران .
الهَزِم - من الخيل : اسب رام ؛ « غَيْثٌ هَزِمٌ » : باران ريز كه بند نيايد ؛ « فَرَسٌ هَزِمُ الصّوتِ » : اسبى كه شيههء آن همانند تندر باشد .
الهَزْمَة - ج هَزْم و هُزُوم و هَزَمَات : اسم مرّه از ( هَزَمَ ) است ، فرورفتگى در سينه يا در سيب در اثر فشار با دست ، زمين نرم و هموار ؛ « هُزُمُ الجوفِ » : جاى خوراك و نوشاك در شكم .
الهَزْهَاز - [ هزهز ] : آب بسيار و روان ؛ « سَيْفٌ هَزْهازُ » شمشير صاف و درخشان .
هَزْهَزَ - هَزْهَزَةً [ هزهز ] الشيءَ : آن چيز را تكان داد ، - ه : آن را خوار و زبون كرد .
الهُزْهُز - [ هزهز ] : آب بسيار و روان .
الهَزْهَزَة - [ هزهز ] : مص ، فتنه و آشوب بر پا نمودن در ميان مردم .
الهَزُوم - كمان آواز دهنده .
الهَزِير - رانده شده .
الهَزِيز - [ هزّ ] : مص ، طنين آواى تندر ( رعد ) ، صداى باد .
الهَزِيع - ج هُزُع من الليل : پاسى از شب ( يك سوم و يا يك چهارم آن ) و گفته مىشود به معناى ساعتى از شب نيز مىباشد .
الهَزِيل - ج هَزْلَى : لاغر بر خلاف فربه .
الهِزِّيل - بسيار لاغر .
الهُزَّيْلَى - عمل افسونگر و حركات دست او با انديشه‌هاى كاذب .
الهَزِيلَة - ج هَزَائِل و هَزْلَى : اسم مشتقّ است از ( الهُزال ) مانند ( الشّتيمة ) كه از ( الشَّتم ) گرفته شده است . سپس اين كلمه ( الهزيلة ) بر شتران لاغر اطلاق گرديده است .
الهَزِيم - صداى تندر ، تندر ، اسب سخت آواز ؛ « جيشٌ هَزِيمٌ » : لشكر شكست خورده و فرارى ؛ « غَيْثٌ هَزِيمٌ » : بارانى كه بند نيايد .
الهَزِيمَة - اسم است از ( هَزَمَ ) ، مفرد ( الْهَزَائِم ) است به معناى چاههاى پر از آب ؛ « روحُ الهزيمةِ » : عدم اطمينان به پيروزى ؛ « هَزِيمَةُ الفَرَسِ » : ريزش عرق اسب بهنگام سخت دويدن .
هَسَّ - - هسّاً [ هسّ ] الشيءَ : آن چيز را كوبيد و شكست ، - الكلامَ : سخن را پنهان نمود ، - - هَسّاً : با خود سخن گفت .
الهَسَاس - [ هسّ ] : « هَسَاسُ الجِنِّ » : گونه اى راه رفتن و سخن گفتن پريان ( جنيّان ) .
الهَسَاهِس - [ هسهس ] : راه رفتن در شب ؛ « هَسَاهِسُ النّاسِ » : سخنان پنهانى مردم .
الهَسْهَاسِ - [ هسهس ] : سخنان نامفهوم ، انديشه‌ها و وسوسه‌هاى دل ، چوپانى كه تمام شب گوسفندان را چرا دهد ، آنكه همهء شب را براى كارى بيدار بماند ، قصّاب .
هَسْهَسَ - هَسْهَسَةً [ هسهس ] الدرعُ أو الحليّ : زره يا زينت آلات صدا كرد ، - الماءُ : آب روان شد ، - الحَديثَ : سخن را پنهان داشت .
الهَسْهَسة - [ هسهس ] : مص ، صداى تكان خوردن زره و يا زينت آلات ، هر چه كه صداى آهسته داشته باشد .
الهَسِيس - [ هسّ ] : سخن پنهان ، كوفته و ريزه از هر چيزى ؛ « هَسِيسُ الجِنَّ » : همهمهء جن در بيابان .
هَشَّ - - هَشَاشَةً و هَشَاشاً [ هشّ ] : لبخند زد و براى عطا و بخشش فروتنى كرد ، شادمان و با نشاط شد ؛ « هَشَشْتُ و هَشِشْتُ بفلانٍ و لفلانٍ و اهِشُّ و اهَشُّ به و لَه » : براى او آماده بخشش شدم ، - - هُشُوشَةً الرّجُلُ : آن مرد افسرده و سست شد ، - الخُبزُ : نان نرم و ترد شد ، - - هَشّاً ورقَ الشجر : با عصا به برگ درخت زد تا فرو ريزد ، - - هَشَاشَةً و هُشُوشاً العودُ : چوب نرم و قابل شكستن شد ، - العودُ : چوب نرم و سست شد .
الهَشّ - [ هشّ ] : مص ، نرم و سست از هر چيزى .
الهَشَاش - [ هشّ ] : خبزٌ هَشَاشٌ « : نان نرم .
الهَشَّاشَة - [ هشّ ] : « قِرْبةٌ هَشَّاشَةُ » : مشكى كه بر اثر نازكى پوست آب از آن روان باشد .
الهِشَام - بخشش و كرم .
الهَشَّة - [ هشّ ] : « خبزةٌ هَشَّةٌ » : نان ترد .
هَشَّشَ - تَهْشِيشاً [ هشّ ] ه : آن را ناتوان كرد ، با نشاط و خوشحال كرد .