تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 948

مساهمون:

ص٩٤٨
كلمهء ( هَبْ ) فقط براى امر به كار مىرود و دو مفعول به خود مىگيرد .
هَبَّ - - هُبُوباً و هَبِيباً و هَبّاً [ هبّ ] تِ الريحُ : باد وزيد و به حركت در آمد ، - الرّجُلُ مِنَ النّوم : از خواب بيدار شد ، ، - يَفْعلُ كذا : آغاز به كارى كرد ، - النّجمُ : ستاره بر آمد و روشن شد ، - - هَبّاً و هُبُوباً و هبيباً و هِبَاباً : با نشاط شد و شتاب كرد .
هَبَا - - هُبُوّاً [ هبو ] الغبارُ : گرد و خاك بلند شد ، - الرّمادُ : خاكستر با خاك آميخته شد ، ، - الفرسُ : اسب فرار كرد ، - الرّجُلُ : آرام و آهسته به راه افتاد ، بدرود زندگى گفت .
الهُبَّى - [ هبو ] : « نُجُومٌ هُبَّى » : ستاره‌هاى آسمان كه به علت گرد و خاك روى زمين ديده نشوند .
الهَبَاء - ج أَهْبَاء [ هبو ] : گرد و خاك ، خاكهاى نرم و پراكنده بر روى زمين ؛ « ذَهَبَ هَبَاءً مَنثوراً » بر باد رفت و گم شد ، مردم كم خرد .
الهَبَاءَة - [ هبو ] : پاره اى گرد و خاك .
الهَبَاب - [ هبّ ] : مرادف ( الهَبَاء ) است .
الهَبَّاب - [ هبّ ] : بادى كه سخت بوزد .
الهَبَّار - ميمونى كه روى بدن آن موى بسيار باشد ؛ « سَيْفٌ هَبَّارُ » : شمشير تيز و بُرنده .
الهُبَارِيَّة - آنچه از پرهاى پرندگان كه پراكنده شود ، شورهء سر .
الهُبَارِيَّة - « ريحٌ هُبَاريَّة » : باد كه پر از گرد و خاك باشد .
الهَبَّاش - آنكه بسيار مال بدست آورد و جمع كند .
الهُبَاشَة - ج هُبَاشَات : گروهى از مردم كه از يك نژاد و قبيله نباشند ؛ « الهُبَاشات » : آنچه از اموال كه بدست آمده و گردآورى شده باشد .
الهَبَّاط - آنكه به دره فرود آمده باشد و سكونت كند .
الهَبَال - ( ن ) : نام درختى است كه از آن چوبهاى تير سازند .
الهَبَّال - كاسب حيله گر ، شكارچى كه شكار را بفريبد و آن را بدست آورد .
الهُبَالَة - غنيمت .
الهَبَالَة - درخواست و طلب ، از دست رفتن نيروى خرد ، - ( ن ) : يك درخت ( الهَبَال ) است .
الهُبايَة - [ هبو ] : « هُبايةُ الشجر » : پوستهء درخت .
هَبَّبَ - تَهْبِيباً [ هبّ ] الثوبَ : جامه را پاره كرد .
الهِبَة - [ وهب ] : مص ، - ج هِبَات : بخشش بلا عوض ، هديه .
الهَبَّة - [ هبّ ] : اسم مرّه از ( هَبَّ ) ، ساعتى كه از سحر باقى مانده باشد ، مدتى از روزگار .
الهِبَّة - [ هبّ ] : ضربهء شمشير و لرزش آن ، - ج هِبَبٌ : اسم نوع از ( هَبَّ ) است ، حالت ، پاره اى از جامه .
هَبَجَ - - هَبْجاً ه بالعصا : با عصا او را پى در پى زد .
هَبِجَ - - هَبَجاً وجه الرجُل : چهرهء مرد باد كرد و گرفته شد .
هَبَّجَ - تَهْبِيجاً [ هبج ] ه : آن را متورم كرد .
الهَبج - « وَجْه هَبِجٌ » : چهرهء باد كرده و گرفته شده .
هَبَدَ - - هَبْداً الهَبيدَ : دانه حنظل را گرفت و شكست و آن را پخت ، - فلاناً : به او حنظل خورانيد .
الهَبْد - ( ن ) : حنظل يا دانهء حنظل .
هَبَر - - هَبْراً اللحمَ : گوشت را به پاره‌هاى درشت بريد .
هَبِرَ - - هَبَراً البعيرُ : شتر فربه شد .
الهُبْر - دانهء انگور ، پس ماندهء الياف كتان .
الهَبْر - مص ، گوشت بدون استخوان ، - فى القراءَة : آنكه در خواندن قرآن در ابتداى آيه وقف كند ( و اين كار مكروه است ) ، - ج هبور و هُبْر : سرزمين امن .
الهَبِر - من الجِمال : شتر فربه .
الهَبْرَاءَ - مؤنث ( الأَهْبَر ) است .
الهَبْرَة - واحد ( الهَبْر ) براى گوشت است .
الهِبْرِيَة - پرزهاى ريز كه از پنبه فرو ريزد ، آنچه كه از نى و گياه پاپيروس پراكنده شود .
الهِبْرِيَّة - ريزه‌هاى پر كه پراكنده شود ، شورهء سر .
هَبَشَ - - هَبْشاً الرجُلُ : آن مرد با كف دست خود دوشيد ، - الشيءَ : آن چيز را گرد آورد . به آن چيز رسيد ، - لعيالِه : براى خانوادهء خود كسب روزى كرد ، ، - فلاناً : او را بسيار سخت زد .
هَبِشَ - - هَبْشاً : مرادف ( هَبَشَ ) است .
هَبَّشَ - تَهْبِيشاً [ هبش ] المالَ : مال را جمعآورى كرد ، - ه : آن را خدشه دار كرد .
هَبَصَ - - هَبْصاً : با نشاط شتاب كرد ، - على الشىءَ : بر آن چيز حريص و از آن نگران شد ، - الكَلبُ : سگ بر شكار حريص شد .
هَبِصَ - - هَبَصاً : مرادف ( هَبَصَ ) است .
الهَبِص - آنكه حريص و آزمند بر چيزى بوده و براى آن نگران باشد .
هَبَطَ - - هَبْطاً الواديَ : به دره فرود آمد ، - مِن مَوضِعٍ الى آخر : از جائى بجاى ديگر منتقل شد ، - بلدَ كذا : داخل فلان شهر شد ، - السّوقَ : به بازار آمد ، - ه مِن الْجَبَلِ : از بالاى كوه ويرا پائين آورد ، ، - فلاناً البلدَ : ويرا به شهر وارد كرد ، - الثّمنُ : نرخ و يا بها پائين آمد ، - ثَمَنَ السّلعةِ و من ثمنِها : بهاى كالا را كم كرد ، - المرضُ لحمَه : بيمارى او را لاغر كرد ، - فلانٌ : خوار و زبون شد ، - فلاناً : او را زد ، - الحائطُ : ديوار فرو نشست ، - - هُبُوطاً فلانٌ من الجبل : از كوه فرود آمد ، پائين آمد .
هَبَّطَ - تَهْبِيطاً [ هبط ] العِدْلَ : كالا را بر روى شتر قرار داد .
الهَبْط - مص ، كم بود ، افتادن در شر ، خوارى .
الهَبْطَة - اسم مره از ( هَبَطَ ) است ، جاى پا بر روى زمين .
هَبِلَ - - هَبَلًا تْ فلاناً أُمُّه : مادرش فرزند خود را از دست داد ؛ « هَبِلَتْه امُّه » : مادرش بى فرزند شود كه ( براى نفرين ) گويند و چه بسا در ستايش و شگفتى به معناى ( ما اعلمَه ) و ( ما اصْوبَ رأيَه ) نيز گفته شود .
هَبَّلَ - تَهْبِيلًا [ هبل ] فلاناً : به او « هَبِلَتْكَ