دست داد ، - الوَقْتَ : فرصت را از دست داد ، - عليهِ فُرصةً : فرصت را از دست او گرفت ، - الرَّجُلُ : آن مرد داراى كشتزار بسيار شد .
أَضَافَ - إضَافَةً [ ضيف ] الرجُلَ : از آن مرد حمايت كرد ، - هُ اليه : به او پناه داد ، - فُلاناً على فُلانٍ : فلانى را به ميهمانى فلانى برد ، - الشيءَ الى الشيءِ : چيزى را به چيزى پيوست كرد يا اسناد داد ؛ « اضِف الى ذلك أن » : علاوه بر اين ، - الكلمةَ الى الكلمةِ :
كلمهاى را بگونهاى به كلمهء ديگر نسبت داد ، - الرّجُلُ : آن مرد دويد و شتاب كرد ، ترسيد ، - مِنهُ : از او بر حذر شد ، - عليهِ :
بر آن چيز نظارت كرد .
الإضَافَة - [ ضيف ] : مص ، اضافه ، علاوه ؛ « بِالإضَافَةِ الى ذَلِكَ » : اضافه بر آن چيز .
الإضَافِيّ - [ ضيف ] : متمّم ، آنچه كه اضافه شود ؛ « السَّاعَاتُ الإضَافِيَّة » : اضافه كارى كه در برابر آن دستمزد يا پاداش گيرند .
أَضَاقَ - إضَاقَةً [ ضيق ] هُ : او را در تنگنا قرار داد . اين واژه ضد ( اوْسَعَهُ ) است ، - الرَّجُلُ :
آن مرد فقير و بى چيز شد .
أَضَالِيا - ( ن ) : به واژهء ( دَهْلِيا ) رجوع شود .
أَضْأَنَ - إضْآناً [ ضأن ] : گوسفندان او بسيار شدند .
أَضَبَّ - إضْبَاباً [ ضبّ ] : ساكت شد ، فرياد زد و سخن گفت ، - عَلى مَا في نَفْسِهِ : آنچه كه در دل داشت نگفت ، - على الشيءِ : آن چيز را پنهان كرد ، - على غِلّ فى قَلْبِه :
كينهاى در دل خود نگهداشت ، - على الأَمْرِ : آن كار را بدست آورد ، - على المَطْلُوب : به خواستهء خود رسيد ، - القومُ : آن قوم همگى براى آن كار به پا خاستند ، - المكانُ : در آن مكان سوسمار فراوان شد ، - تِ الأرضُ : گياه زمين بسيار شد ، - الشعَرُ : موى بسيار شد ، - اليومُ : آن روز تيره و مهِ دار شد ، - الماءُ او الريقُ : آب يا لعاب دهان روان شد ، - الماءَ او الدّمَ : آب يا خون را روان ساخت .
الأَضَبّ - م ضَبَّاء ، ج ضُبّ [ ضبّ ] من الجمال :
شتر كه به بيمارى ورم سينه يا پاى دچار شده باشد .
الإضْبَارَة - ج أَضَابِير [ ضبر ] : بستهاى از تير ، بستهاى از كتاب يا روزنامه ، پوشه .
أَضْبَنَ - إضْبَاناً [ ضبن ] الشيءَ : آن چيز را بغل كرد .
أَضَجَّ - إضْجَاجاً [ ضجّ ] القومُ : آن قوم داد و فرياد به راه انداختند .
أَضْجَرَ - إضْجَاراً [ ضجر ] هُ : او را آزرده كرد و به ستوه در آورد .
أَضْجَعَ - إضْجَاعاً [ ضجع ] هُ : او را خوابانيد ، - الشيءَ : آن چيز را سبك كرد ، - الحَرْفَ : حرف را با كسره تلفظ كرد ، - جُوالِقَهُ : توبرهها يا خورجينهاى خود را كه پر بودند خالى كرد و بيرون ريخت .
اضَّجَعَ - اضِّجَاعاً [ ضجع ] : بر روى زمين دراز كشيد و استراحت كرد .
أَضْحَى - إضْحَاءً [ ضحو ] : به چاشت در آمد ، - يَفْعَلُ كذا : در چاشت آن كار را كرد يا بطور مُطلق آن كار را انجام مىداد ( در اينجا مانند - كانَ - عمل مىكند ) .
الأَضْحَى - [ ضحو ] : جمع ( الأَضْحَاة ) است ؛ « يومُ الأَضْحَى » : روز عيد قربان ، - م ضحياء ، ج ضُحْي من الخَيل : اسبى كه رنگ پوست آن بين سياهى و سفيدى باشد ( رنگ فلفل نمكى ) .
الأَضْحَاة - - ج أَضْحَى [ ضحو ] : قربانى ، مترادف ( الضَّحِيَّة ) است .
أَضْحَكَ - إضْحَاكاً [ ضحك ] هُ : او را خندانيد ، - الحوضَ : حوض را پر كرد تا لبريز شد .
الأُضْحُوكَة - ج أَضَاحِيك [ ضحك ] : آنچه كه خنده دار شد يا بخنداند .
الأُضْحِيَّة - ج أَضَاحِيّ [ ضحو ] : مترادف ( الضَّحِيَّة ) است .
الإضْحِيَّة - ج أَضَاحِيّ [ ضحو ] : مترادف ( الضَّحِيَّة ) است .
الأَضْخَم - [ ضخم ] : بزرگ ، تنومند ، بسيار بزرگ .
أَضَدَّ - إضْدَاداً [ ضدّ ] : آن چيز را بر هم زد ، خلاف آن چيز را بيان كرد ، خشمگين شد .
الأَضْدَاد - [ ضدّ ] : كلماتى كه دو معناى متضاد با هم داشته باشند ؛ « هُوَ ضِدّهُ » : او مخالف يا دشمن اوست .
أَضَرَّ - إضْرَاراً [ ضرّ ] الرجلُ : آن مرد نابينا شد ، با داشتن همسر ازدواج مجدد كرد ، - هُ : به او زيان رسانيد ، - هُ على الأمر : او را مجبور به كارى كرد ، او را ناچار كرد ، - بهِ : به وى بسيار نزديك شد و به او چسبيد .
الإضْرَاب - [ ضرب ] : مص ، ج اضرابات :
اعتصاب دسته جمعى ، دست كشيدن از كار .
أَضْرَبَ - إضْرَاباً [ ضرب ] : ماندگار شد ، اقامت كرد ، - عنهُ : از او روى گردانيد ؛ « اضْرَبَ العاملُ عن العَمَل » : كارگر از كار دست كشيد ، - صَفحاً عنه : از او دست كشيد و او را رها كرد ، - فى المكان : در آن مكان اقامت كرد ، - القومُ : برف بر آن قوم فرود آمد ، - الخبزُ : نان پخته شد .
أَضْرَسَ - إضْرَاساً [ ضرس ] هُ : او را نگران كرد ، - الحامضُ الأسنَانَ : ترشى دندانها را كند كرد يا ميناى دندان را خورد ، - هُ بالكلامِ : او را ساكت كرد .
أَضْرَعَ - إضْرَاعاً [ ضرع ] تِ الشاةُ : پستان گوسفند بر آمد ، شير از پستان گوسفند روان شد ، - الرجُلَ : آن مرد را خوار و زبون كرد ، - تْهُ الحَاجَةُ الى فلانٍ : نيازمندى باعث شد كه به فلانى متوسل گردد ، - تِ الحُمَّى فلاناً : تب او را ناتوان كرد ، - لِفلانٍ مالًا : به فلانى مالي بخشيد .
الأَضْرَع - [ ضرع ] : مترادف ( الضّارع ) است .
أَضْرَمَ - إضْرَاماً [ ضرم ] النارَ : آتش بر افروخت و روشن كرد .
الإضْرِيج - [ ضرج ] : اسب بسيار تندرو ، پوششى به رنگ زرد ، رنگ سرخ ، خز سرخ رنگ .