نقليه .
نَقَمَ - - نَقَماً و تنِقَّاماً من فلانٍ : او را تنبيه كرد ، - الأَمْرَ على فُلانٍ او مِن فلانٍ : به علت انجام كار بد از او مؤاخذه و عيبجوئى كرد ، - نَقْماً الشّيءَ : آن چيز را بسرعت خورد .
نَقِمَ - - نَقَماً و تنِقَّاماً : مرادف ( نَقَمَ ) است ، - نَقْماً الشّيءَ : آن را بسرعت خورد .
نَقَّمَ - تَنْقِيماً [ نقم ] : در مكروه داشتن چيزى مبالغه كرد .
النَّقَم - ميانهء راه .
النَّقْمَة - اسم است از ( الانتقام ) .
النِّقْمَة - مرادف ( النَّقِمَة ) است .
النَّقِمَة - ج نَقِم و نِقَم و نَقِمَات : كيفر دادن ، تنبيه .
نَقْنَقَ - نَقْنَقَةً [ نفتنق ] الضفدعُ : قورباغه صدا كرد ، - تِ العينُ : چشم بگودى افتاد .
النِّقْنِق - ج نَقَانِق [ نقنق ] ( ح ) : شترمرغ نر .
نَقَه - - نُقُوهاً فلانٌ من مَرَضِه : از بيمارى بهبودى يافت ولى هنوز ناتوان است ، - نُقُوها و نَقْهاً و نَقَاهَةً و نقهاناً الحديثَ : سخن را درك كرد و فهميد .
نَقِه - - نَقَهاً فلانٌ من مَرَضِه : مرادف ( نَقَه ) است .
النَّقِه - آنكه حديث را بفهمد .
النَّقْهَة - اسم مره از ( نَقَه ) است .
النَّقْو - ج أَنْقاء [ نقو ] : مرادف ( النِّقْو ) است .
النِّقْو - ج أَنْقاء [ نقو ] : هر استخوان يا عضوى از بدن كه داراى مغز باشد .
النَّقْوَى - [ نقو ] : مؤنث ( افْعَلُ التَّفضيل الأَنْقَى ) است .
النَّقْوَاء - [ نقو ] : مؤنث ( الأَنْقَى ) به معناى آنكه باريك استخوان است ؛ « فخذٌ نَقْوَاء » : ران باريك و كم گوشت .
النَّقْوَة - [ نقو ] : بهترين هر چيزى .
النَّقُوق - ج نُقُق و نُقّ [ نقّ ] : فرياد كننده .
النَّقُوس - ( ن ) : گياه ، گونه اى گياه .
النُّقُوط - آنچه كه در جشنهاى ازدواج هديه كنند .
النَّقُوع - آب خنك و گوارا ، آنچه كه در آب خيسانند ، زردآلوى خشك و شايد به اين نام تسميه شده كه در آب خيسانده مىشود تا آن را بخورند .
نَقِيَ - - نَقَاوَةً و نَقَاءً و نَقَاءَةً و نُقَاوَةً و نُقَايَةً [ نقو ] : پاكيزه و زيبا و منزّه شد .
نَقِيَ - - نَقَاءً [ نقي ] ه : او را ديد و ملاقات كرد .
النِّقْي - ج أَنْقاء [ نقي ] : مغز استخوان ، پيه چشم كه در اثر چاقى پديد آيد .
النَّقِيّ - ج نِقَاء و أَنْقِيَاء و نُقَوَاء [ نقو و نقي ] :
پاكيزه و تميز .
النَّقِيب - سوراخ ، شيپور ، زبانهء ترازو ، - ج نُقَباء ( ا ع ) : در اصطلاح نظامى به معناى ( كاپيتان ) يا ( رئيس ) است كه در زبان فارسى به آن ( سروان ) گويند ، گواه و پيشوا و مِهتر و بزرگ قوم ، رئيس اتحاديه يا سنديكا ؛ « نَقيب الأَشْرافِ » : بزرگ و رئيس اشراف و سادات قوم ؛ « كَلْبٌ نَقِيبٌ » : سگى كه صداى آن را كم كنند تا صداى آن به جاهاى دور دست نرسد تا مردم براى ميهمانى و يا طلب غذا بدان سوى روى آورند ( البته اين كار افراد لئيم است ) .
النَّقِيبَة - [ نقي ] : مؤنث ( النَّقيب ) است ، نفس ، خرد ، طبيعت ، مشورت ، قاطع شدن رأى .
النَّقْيَة - [ نقي ] : كلمه ، واژه ؛ « سَمِعْتُ نَقيَةَ حَقٍّ » : كلمهء حقى را شنيدم .
النَّقِيَّة - [ نقي ] : مؤنث ( النَّقِيّ ) است .
النَّقِيَّة - [ نقي ] : كلمه ، واژه .
النَّقِيذ - آنچه كه از دست دشمن رهانيده شده باشد .
النَّقِيذَة - ج نَقَائِذ : آنچه كه از دشمن از قبيل اسب و زره و جز آن گرفته شده باشد .
النَّقِير - ج أَنْقِرَة : فرو رفتگى در پشت هستهء خرما ، آنچه كه از سنگ يا چوب و مانند آنها سوراخ شده باشد ، ستون يا تنهء درخت كه همانند پلكان از آن بالا روند ، تنهء درختى كه آن را گود كرده و در آن شراب سازند تا طعم آن تند و تيز شود ، اصل و نژاد مرد ، صدا و آوا ، فقير و بسيار مستمند ، مگس سياه رنگ ، تخته اى كه بر روى آن گِل حمل كنند ، ظرفى كه در آن گِل براى ساختمان آماده و حمل كنند .
النَّقِيرَة - قايق ، كشتى كوچك .
النَّقِيش - نظير ، همسان ، همانند .
النَّقِيص - آب گوارا ، هر عطرى كه بوى خوش داشته باشد .
النَّقِيصَة - ج نَقَائِص : اخلاق پست و ناپسنديده ، عيب ، بلا كه در مردم افتد .
النَّقِيضِ - مخالف ، ضد ؛ « فلانٌ هو نَقِيضُك » : فلانى بر ضد تو است ؛ « هما على طَرَفَي نَقِيض » : آن دو نفر مخالف يكديگرند ؛ « نَقِيضُ كلِّ شيءٍ » : مخالف هر چيزى ، راه در كوهستان ، سر و صداى جوجه و عقرب و قورباغه و عقاب و شترمرغ و جز آنها ، - من الأَدَم و الرَّحْل و الوَتَر و الأصابع و الأضلاع و المَفاضِل و نحوها : سر و صداى مِهمان و گروه مسافر و انگشتان و ضلعها و مفاصل و مانند آن ؛ « النَّقِيضانِ » : دو امر يا دو موضوع متناقض با هم بطوريكه نتوان آن دو را به يك صورت اعم از ايجاب و نفى در آورد .
النَّقِيضَة - ج نَقَائِض : اسم است از ( المُنَاقَضة ) ، - فى الشِّعْرِ : آنچه كه با آن شعرى را نقض يا ردّ كنند ؛ « هذه القَصِيدةُ نَقيضَةُ قَصيدةِ فلان » : اين قصيده با قصيدهء ديگرى متناقض است و از اين قبيل است نقائض دو شاعر بزرگ عرب جرير و فرزدق .
النَّقِيط - بردهء برده ، نوكرِ نوكر .
النَّقِيع - ج أَنْقِعَة : شرابى كه از مويز گرفته مىشود ، آنچه كه در آن خرما خيسانده شود ، آب سرد و گوارا ، چاه پر از آب ، فرياد ، مردى كه مادرش غير از قوم خود باشد ؛ « دواءٌ نَقِيعٌ » : داروى مفيد .
النَّقِيعَة - ج نَقَائِع : غذائى كه براى آنكه از مسافرت مىآيد تهيه كنند ، هر ذبيحه اى كه براى ميهمانى ذبح كنند .
النَّقِيف - ج نُقْفٌ : ستون يا تنهء درختى كه موريانه آن را خورده باشد .