آنكه چيزى را از جائى بجاى ديگر منتقل كند . ؛ « فرسٌ نَقّالٌ » : اسب تندرو .
النَّقَانِق - ( ط ) : نوعى غذا بنام ( المَقَانِق ) است .
النَّقَاهَة - دوران نقاهت و بهبودى پس از بيمارى ؛ « اجَازةُ النَّقَاهَة » اجازهء حديث گفتن .
النُّقَاوَة - [ نقو ] : مص ، - ج نَقَاوى : گياهى است كه با آن جامهها را شستشو دهند ؛ « نُقَاوَةُ الشيءِ » : ج نُقَاوَى و نُقَاء : بهترين آن چيز و خالص آن .
النَّقَاوَة - [ نقو ] : مص ؛ « نَقَاوَةُ الشّيءِ » : بهترين آن چيز .
النُّقَايَة - [ نقو ] : مص ؛ « نُقَّايةُ الشيءِ » ج نَقَايا و نُقَاء : بهترين آن چيز ؛ « نقايةُ الطَّعَام » : غذاى نامطبوع و به دور ريخته شده .
النَّقَايَة - [ نقو ] : « نَقَايَةُ الطعام » : مترادف ( نُقَايَتُه ) است .
نَقَبَ - - نَقْباً الحائطَ : ديوار را سوراخ كرد ، - الخفَّ : كفش را وصله زد ، - الثّوبَ :
پارچه را به شكل جامه يا دامن در آورد ، - فلانٌ فى الأرض : به سفر و سياحت پرداخت ، - عَن الأَخْبار : براى بدست آوردن خبر يا پخش آن تلاش كرد ، - الفرسُ : اسب هنگام دويدن دست و پاى خود را جمع كرد ، - نِقَابَةً على القوم : رئيس و بزرگ قوم شد .
نَقِبَ - - نَقَباً الخُفُّ الملبوسُ : كفش پاره شد ، - البعيرُ : پاى شتر سائيده و سست شد ، ، - الرّجُلُ : راه كوهستان در پيش گرفت ، - فى البلاد : به شهرها مسافرت كرد ، - على القوم : مهتر و بزرگتر قوم شد .
نَقُبَ - - نَقَابَةً على القوم : مرادف ( نَقِبَ ) است .
نَقَّبَ - تَنْقِيباً [ نقب ] عن الشيءِ : در پيرامون چيزى رسيدگى بسيار نمود .
النُّقْب - گرى ، - ج نِقاب وَانقاب : راه در كوهستان .
النَّقْب - مص ، - ج نِقَاب و أَنْقَاب : به معناى سوراخ است ، راه در كوهستان ، دمّل يا قرحهء چركى كه بر پهلو درآيد ، گرى ؛ « نَقْبُ ، العين » : نام ديگر آن ( القَدْح ) است و به معناى درمان آب سياه است كه در چشم پديد مىآيد .
النُّقَب - گرى .
النُّقْبَة - ج نُقَب : صورت ، آغاز پديد آمدن گرى ، زنگ و زنگار ، سوراخ ، دامن ، رنگ .
النَّقْبَة - چگونگى نقاب بستن .
نَقَتَ - - نَقْتاً العَظْمَ : مغز استخوان را در آورد .
نَقَحَ - - نَقْحاً العَظْمَ : مغز استخوان را درآور ، - الجذعَ : ستون درخت را صاف كرد و زوائد آن را بر طرف نمود ، - الشيءَ : چيزى را پوست كند و پاك كرد و خوب آن را از بدش جدا كرد .
نَقَّحَ - تَنْقِيحاً [ نقح ] العَظْمَ : مغز استخوان را بيرون آورد ، - الجذعَ و الشيءَ : تنهء درخت يا چيزى را تنقيح و پاك كرد ، - الكلامَ :
سخن را اصلاح كرد و از غلط زدود ، - تِ السّنونُ الرجُلَ : گذشت زمان در او اثر گذاشت .
النَّفْح - مص ، ابر سفيد رنگ كه در تابستان پديد آيد .
النِّقح - دانشمند آزموده .
نَقَدَ - - نقداً و تَنْقَاداً الدراهم و غيرَها :
پولهاى فلزى خوب را از بد جدا كرد ، - الكلامَ : نارسائيها يا محسنات گفتار را بيان كرد ، - فلاناً او لفلانٍ الثمنَ : بها را نقداً پرداخت ، - ه درهماً : به او پول داد ، - الطَّائرُ الفَخَّ اوِ الحَبَّ : پرنده بر دام يا دانه نوك زد ، - تْه الحَيَّةُ : مار او را گزيد ، - الرَّجُلُ الشيءَ او الى الشيءِ بنَظَرِه : زير چشمى به آن نگاه كرد بطوريكه ديگران متوجه آن نشوند .
نَقِدَ - - نَقَداً الضرسُ أو القَرْنُ : دندان يا شاخ شكست ، - الحَافرُ : پوست سم كنده شد ، ، - الجذْعُ : تنه درخت را موريانه خورد .
النُّقْد - مرادف ( النقْد ) است .
النَّقْد - مص ، آنچه از بهاى چيزى كه نقداً پرداخت شود ، درهم ؛ « نَقْدُ العَروسِ » :
در زبان متداول به معناى صداق زوجه است .
النِّقْد - كم گوشت و لاغر ، آنكه دير بسن جوانى رسد .
النُّقُد - ( ن ) : نوعى درخت و گياه است .
النَّقَد - مردم پست و نادان ، - ن : نوعى درخت است ، - نِقَادٌ و نقادَةٌ : نوعى گوسفند پاى كوتاه ، - من الصِّبْيان : كودك عقب افتاده كه آثار رشد و جوانى در او پديدار نباشد .
النَّقِد - دندانهاى شكسته و يا كرم خورده .
النَّقْدَانِ - زر و سيم .
النُّقُدَة - ( ن ) : واحد گياه ( النُّقُد ) است .
النقَدَة - ( ح ) : واحد ( النَّقَد ) گوسفند است .
اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان به كار برده مىشود ، واحد ( النَّقَد ) گياه است .
النَّقْدِيّ - منسوب به نقد است ؛ « الجزاءُ النَّقْدِيّ » : جريمه نقدى .
نَقَذَ - - نَفْذاً فلاناً من كذا : او را نجات داد و رها كرد .
نَقِذَ - - نَقَذاً : نجات يافت .
نَقَّذَ - تَنْقِيذا [ نقذ ] فلانا من كذا : او را نجات داد .
النَّقْذ - مص ، سلامتى .
النَّقَذ - مص ، آنچه را كه نجات دادى .
نَقَرَ - - نَقْراً ه : او را زد ، - فلاناً : از او عيبجوئى كرد ، - الشّيءَ : با نوك آن را سوراخ كرد ، - الطَّائرُ البَيْضةَ عَن الْفَرْخ : پرنده تخم را سوراخ كرد تا از آن جوجه در آيد ، - الحجَر او الخشبَ : روى سنگ يا چوب را كند و سوراخ كرد ، - فى الحجر : بر روى سنگ نوشت ، - تِ الخيلُ بحوافرها : اسبها با سم خود زمين را كندند ، - السَّهْمُ الهَدَفَ : تير به هدف اصابت كرد ولى در آن نفوذ ننمود ، - العودَ او الدفَّ : عود و دايره نواخت تا صداى آن درآيد ، - فى النّاقور : بوق زد ، - فلانٌ : با انگشتان ابهام و وسطى بشكن زد ، با زبان خود در دهان صدا در آورد ، - الطَّائرُ الحَبَّ :