شد . اين كلمه در زبان متداول رايج است .
المُودَع - [ ودع ] : مفع ، - من الخيْل : اسب آرام و استراحتگير .
المُودَعَة - [ ودع ] : تخم مرغى كه روى بلندى قرار مىگيرد تا مرغ با آن سرگرم شود و گُم نشود . - اين كلمه در زبان متداول رايج است - .
المَوْدِق - [ ودق ] : جاى آهو و مانند آن نزديك درختان براى خوردن برگهاى آن محل شر و بدى ، فاصله بين دو چيز .
المُودَن - [ ودن ] : كودك لاغر .
المُوَدَّن - [ ودن ] : مرد كوتاه و ناقص الخلقه .
المَوْدُوسَة - [ ودس ] : « أَرْضٌ مَوْدُوسَةٌ » : زمينى كه گياهان آن در آمده ولى اضافه نشده .
المَوْدُوع - [ ودع ] : وقار و آرامش ، مفع .
المَوْدُون - [ ودن ] : اسم مفعول است از ( وَدَنَ الشيءَ ) يعنى چيزى را كوبيد ، كودك لاغر ، آنكه گردن و شانههاى كوتاهى داشته باشد ، ناقص الخلقه كه دوشهايش به هم نزديك باشد .
المَوْدُونة - [ ودن ] : مؤنث ( المَوْدُون ) است .
المُودِي - [ ودي ] : فا ، شير درنده .
المُودِي - [ يدي ] : احسان بخش و انعام دهنده .
المُور - [ مور ] : گرد و خاك در هوا ، خاكى كه باد آن را پخش كند ، نوعى گوسفند ؛ « رِيَاحٌ مُورٌ » : بادهائى كه خاك بر مىانگيزد .
المَوْر - [ مور ] : مصدر است ، سرعت ، راه رفتن نرم و آرام ، راه هموار و پاى خورده .
المُورَاقَ - [ ورق ] : « عِنَبٌ مُورَاقٌّ » : انگور رنگارنگ .
المُورَة - [ مور ] : باقيمانده و ريزههاى پشم پس از زدن آن .
المَوْرَج - گاو آهن . اين كلمه در اصل فارسى است و در زبان متداول رايج است .
المَوْرِد - ج مَوَارِد [ ورد ] : جاى ورود ، راه بسوى آب ، آنكه داخل شده است .
المَوْرِدَة - [ ورد ] : راه بسوى آب ، جاى نابود شدن .
المُوَرَّس - [ ورس ] : آنچه كه با رنگ سرخ رنگين شده باشد .
المُوَرِّق - [ ورق ] : فا ، دارندهء كاغذ ، سازندهء كاغذ .
المَوْرِك - [ ورك ] من الرَّحْل : جائى كه سواره پاى خود را هنگاميكه خسته شود بر روى آن قرار مىدهد .
المِوْرَك - [ ورك ] : قسمت جلوى پالان .
المَوْرِكَة - [ ورك ] : مرادف ( المَوْرِك ) است .
المِوْرَكَة - [ ورك ] : قسمت جلوى پالان ستور ، پُشتى كه به شكل بالش كوچك است و سواره بر زير نشيمنگاه خود قرار مىدهد .
المُورِكْس - ( ح ) : صدفى است كه از آن لعاب سرخ رنگ خارج مىشود . پيشينيان بويژه فنيقيها از آن رنگ ارغوانى مىساختند .
المَوْرِم - [ ورم ] : لثّه ، جاى رويش دندان .
المُوَرَّم - [ ورم ] : مفع ، مرد درشت اندام .
المَوْرُوث - [ ورث ] : مفع ، آنكه ارثيه بجاى گذارده باشد ، ارثيه .
المُوَرْوِر - [ ورور ] : فا ، شخص يا پرندهء آواز خوان .
المَوْز - ( ن ) : درخت موز ، ميوهء موز .
المَوْزَة - يك دانه موز .
المَوَزَّة - [ وزّ ] : « أرضٌ مَوَزَّةٌ » : سرزمين پر از غاز .
المُوزَع - [ وزع ] بكذا : آنكه بر عليه ديگرى برانگيخته شود .
المُوَزِّع - [ وزع ] : فا ؛ « مُوَزِّعُ البريد » : مأمور نامه رسانى ادارهء پست .
المَوْزُور - [ وزر ] : مفع ، گناهكار ، آنكه مورد گناه قرار گرفته باشد .
المُوَزْوِز - [ وزوز ] : فا ، انسان آواز خوان يا پرندهء نغمه سرا .
المَوْزُونَة - [ وزن ] : زن كوتاه قد و خردمند .
المُوسَى - ج مَوَاسٍ و مُوسَيَات [ موس ] : تيغ سلمانى . ( اين كلمه در كاربرد مذكر و مؤنث يكسان است ) .
المُوسِر - ج مَيَاسِير [ يسر ] : ثروتمند ، پولدار .
المُوسَط - [ وسط ] : « مُوسَطُ البيتِ » : آنچه كه در وسط خانه قرار داشته باشد .
المُوسِلين - مُوسِليِن يا پارچههاى پنبه اى نرم و نازك ( اين كلمه فرانسوى است ) .
المَوْسَم - ج مَوَاسِم [ وسم ] : بيمارى كه انسان فقط يك بار در زندگى به آن دچار مىشود مانند سرخك و آبله . ( اين كلمه در زبان متداول رايج است ) .
المَوْسِم - ج مَوَاسِم [ وسم ] : گرد آمدن مردم براى كارى يا امرى ، زمان حج و گرد آمدن مسلمانان در مكه معظمه ، روزهاى عيد ، و در اصطلاح مردم لبنان زمان بدست آمدن ابريشم است ؛ « مَوْسِمُ الاصْطِيَاف » : زمان رفتن به ييلاق ، « مَوسِمُ القطن » : زمان بدست آمدن پنبه ؛ « موسم الزَّيتون » : زمان چيدن زيتون .
المُوَسْوِس - [ وسوس ] : آنكه به وسوسه دچار است .
المَوْسُون - [ وسن ] : تنبل .
المَوْسُونَة - [ وسن ] : مؤنث ( المَوْسُون ) است .
المُوسِيقَى - ( ف ج ) : فن آواز و موزيك .
( اين كلمه يونانى است ) .
المُوسِيقِيّ - موسيقى دان .
المُوَشَّح - [ وشح ] : مفع ، نوعى شعر كه داراى تقاطيع و قافيههاى مختلف باشد . اين نوع شعر از اختراع شاعران و سخنگويان اندلس است .
المُوَشَّحَة - [ وشح ] من الطير أو الظباء : پرنده يا آهوئى كه بر دو پهلوى آن دو خط كشيده مانند حمايل باشد ، - ج مُوَشَّحات :
قصيده اى مُوَشَّح .
المُوَشَّع - [ وشع ] : مفع ؛ « بُرْدٌ مُوَشَّعٌ » :
پارچه اى كتانى كه داراى نقش و نگار باشد .