تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 859

مساهمون:

ص٨٥٩
المُلْتَقَى - [ لقي ] : جاى ملاقات .
المُلْتَكّ - [ لكّ ] : « سكرانُ مُلْتَكٌّ » : مست بيحس و حركت .
المُلْتَوَى - [ لوي ] : « مُلْتَوَى الوادي » : پيچ و خم دره .
مَلَجَ - - مَلْجاً الصبيُّ أمَّه : كودك پستان مادر را ميان دو لب گرفت و شير مكيد .
مَلِجَ - - مَلْجاً الصبيُّ أُمَّه : مرادف ( مَلَجَ ) است .
المُلْج - ج أَمْلَاج : هستهء مقل ( بلسان ) .
المُلُج - بزهاى شيرخواره ، بره‌هاى نوزاد .
المَلْجَأ - [ لجأ ] : پناه بردن ، - ج مَلاجِئ : پناه و سور و ديوار ، پناهگاه كه در اثر حمله‌هاى هوائى مردم بدان روى آورند .
المِلْجَاج - [ لجّ ] : لجباز ، لجوج .
المُلَجَّم - [ لجم ] : جاى لگام بر روى ستور .
مَلَحَ - - مَلْحاً الطعامَ : در غذا نمك ريخت ، - الماشِيَةَ : ستوران را شوره گياه نمك خورانيد ، ، - الرَّجُلَ : از او بدگوئى و غيبت كرد ، - الطائرُ : پرنده به تندى بال زد ، « مَلَح اللَّه فيه » : خداوند به او بركت دهد ، - - مَلُوحَةً و مَلَاحَةً و مُلُوحاً الماءُ : آب به نمك تبديل شد .
مَلِحَ - - مَلَحاً : كبودى آن چيز زياد شد .
مَلُحَ - - مَلَاحَةً و مُلُوحَةً : زيبا و خوشگل شد ، - - مُلُوحَةً و مَلَاحَةً و مُلُوحاً الماءُ : آب تبديل به نمك شد .
مَلَّحَ - تَمْلِيحاً [ ملح ] الشيءَ : بر آن نمك پاشيد ، - الطَّعامَ : نمك غذا را زياد كرد ، ، - السمكَ و نحوه : بر روى ماهى و مانند آن نمك پاشيد و آن را خشك كرد ، - الدّابَّةَ : بر گردن ستور نمك پاشيد ، - الماشيةَ : چهار پايان را گياه شوريده خورانيد ، - المُتكلِّمُ : سخن مليح و نغز گفت .
المَلْح - مص ، سخنان شيرين و نغز .
المِلْح - ج مِلَح و مِلْحَة و مِلَاح و أَمْلَاح : خوشگلى و با نمكى ، چاقى ، چربى ، شيرخوارگى ، احترام عهد و پيمان ؛ « بينهما مِلْحٌ » : بين آن دو پيمانى است ، دانش ، دانشمندان ، - ج مِلَاح : در علم شيمى . به معناى جسمى است كه از تبديل ( اسيد كلوردريك ) بمعدن بدست مىآيد مانند نمك آشپزخانه ( اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان به كار برده مىشود ) « ماء مِلْحٌ » : آب شور كه به آن ( مالح ) نيز گفته مىشود .
المَلَح - سفيدى كه داخل آن سياهى باشد ، كبودى زياد .
المِلْحَى - [ لحو ] : ابزارى كه با آن پوست چوب را بكنند .
المَلْحَاء - ج مَلْحَاوَات [ ملح ] : مؤنث ( الاملح ) است ، لشكر بزرگ ، درختى كه برگهايش ريخته باشد .
المِلْحَاح - [ لحّ ] : بسيار اصرار كننده ، پالانى كه پشت ستور را زخم كند ؛ « سَحَابٌ مِلْحَاحٌ » : ابرى كه هميشه ببارد .
المِلْحَاق - [ لحق ] : ماده شترى كه بر شتران سبقت گيرد ، كمانى كه بسرعت تير را رها كند .
المُلْحَة - مهابت ، واحد ( المُلَح ) از گفتارهاى نغز و شيرين .
المَلْحَة - اسم مرة از ( مَلَحَ ) است ، دامنهء دريا .
المِلْحَة - نمكين ، پيمان و حرمت دوستى ؛ « بينهما مِلْحَةٌ » : ميان آنها حرمتى است .
المُلَحَة - گفتار مليح و نغز .
المِلْحَب - دشنام دهنده و بد زبان ، آنچه كه با آن قطع كنند و يا چيزى را با آن پوست بكنند .
المُلَحَّب - [ لحب ] : مفع ؛ « طريقٌ مُلَحَّبٌ » : راه روشن .
المُلْحَج - [ لحج ] : پناهگاه ؛ « قُفلٌ مُلْحَجٌ » : قفل بسته كه باز نشده است .
المُلْحَد - [ لحد ] : گور ، لَحْد .
المُلْحِد - ج مَلَاحِدَة و مُلْحِدُون [ لحد ] : فا ، كافِر .
المَلْحَز - ج مَلَاحِز [ لحز ] : تنگنا .
المُلْحِس - [ لحس ] : آزمندى كه هر چه بتواند براى خود بگيرد .
المِلْحَس - [ لحس ] : آزمند كه هر چه بيابد براى خود بگيرد ، دلير و قهرمان .
المَلْحَظ - ج مَلَاحِظ [ لحظ ] : با گوشهء چشم نگاه كردن ، جاى نگريستن .
المِلْحَف - ج مَلَاحِف [ لحف ] : لحاف .
المِلْحَفَة - ج مَلَاحِف [ لحف ] : آنچه كه بجاى لحاف از آن استفاده شود ، روپوش لباس ، ملافه كه بر روى لحاف و پتو براى جلوگيرى از چرك شدن مىگسترانند .
المُلْحَق - [ لحق ] : مفع ، - ج مُلْحَقَات و مَلَاحِق : چيز زائد ، آنچه كه پس از اتمام كتاب نوشته و بدان ملحق كنند ؛ « مُلْحَقُ الجَريدة » : ملحق روزنامه ، - ج مُلْحَقُون : كارمند سفارتخانه كه مأموريت خاصى را متعهد مىشود مانند : « مُلْحَقٌ تجاريّ » : وابسته بازرگانى ؛ « مُلْحَقٌ عَسْكَرِيّ » : وابسته نظامى ؛ « مُلْحَق صحفيّ » : وابستهء مطبوعاتى ، « المُلْحَقَات » : كليهء مناطق كشور بجز پايتخت .
المُلَحْلَح - [ لحلح ] : بزرگ قبيله و عشيره .
المُلْحَم - [ لحم ] : مفع ، كسى كه به او گوشت خورانند ، همراه با مردم ، آنكه اسير شده باشد ، پارچه اى كه رويه آن از ابريشم و پشت آن نخ باشد .
المُلْحِم - [ لحم ] فا ، خورانندهء گوشت ، آنكه گوشت بسيار دارد .
المَلْحَمَة - ج مَلَاحِم [ لحم ] : كشتارگاه ، كشتار سخت در جنگ ، حماسه سرائى شعرى .
المُلَحِّن - [ لحن ] : آنكه آهنگ سرودها و آوازها را مىسازد ، آهنگساز .
المَلْحُوب - [ لحب ] : « رجُلٌ مَلْحُوبٌ » : مرد كم گوشت ؛ « طريقٌ مَلْحُوبٌ » : راه روشن .
المَلْحُود - [ لحد ] : گور ، لَحْد .
المَلْحِيّ - [ لحي ] : اسم مفعول از ( لَحَى فلاناً ) است .
مَلَخَ - - مَلْخاً الشيءَ : با چنگ و دندان چيزى را گرفت ، - الفرسُ : اسب به حركت درآمد ، - الطَّعامُ : غذا فاسد شد ، - الرّجُلُ :
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 859 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار