باشد ؛ « شَعْرٌ مَفَلْفل » : موى فرفرى ( مُجَعّد ) .
المُفْلِق - [ فلق ] : « شاعرٌ مُفْلِقٌ » : شاعرى كه شعر نيكو گويد و ابداع نمايد .
المُفَلَّق - [ فلق ] : ميوهء خشك كه از هسته جدا شده باشد .
المَفْلُوج - ج مَفَالِيج [ فلج ] : آنكه به بيمارى فَلَج دچار باشد .
المَفْلُوش - [ فلش ] : آنكه نتواند امور زندگى خود را منظَّم كند - اين كلمه در زبان متداول رايج است .
المِفَنّ - [ فنّ ] : آنكه كارهاى شگفتآور انجام دهد .
المِفَنَّة - [ فنّ ] : مؤنث ( المِفَنّ ) است .
المَفْهُوم - ج مَفَاهِيم [ فهم ] : مفع ، معنى و مدلول .
المُفَوَّى - [ فوه ] : رنگ شده با روناس .
المُفَوَّاة - [ فوو ] : « أرضٌ مُفَوَّاة » : زمين پر از روناس .
المُفَوَّض - [ فوض ] : كسى كه از طرف دولت ادارهء امور بعضى از سرزمينهاى تحت تصرف آن را عهده دار باشد ، كسى كه بخشى از كارهاى دولتى به او سپرده شده باشد مانند ( مُفَوَّضُ الشّرطة ) : افسر پليس ، آنكه نمايندهء تام الاختيار دولت در كنفرانسهاى بين المللى باشد .
المُفَوَّضِيَّة - [ فوض ] : سمت ( المُفَوَّض ) است ، اداره اى كه زير نظر و مديريت ( المُفَوّض ) است ، وزير مختار .
المُفَوَّه - [ فوه ] : آنچه كه با روناس رنگ شده باشد ، مرد سخنور ؛ « خطيبٌ مُفَوَّه » سخنران بليغ ؛ « شرابٌ مُفَوَّه » : مىخوشبو .
مَقَّ - - مَقّاً [ مق ] الشيءَ : گشود ، باز كرد ، شكافت ، - اللَّه عينَه : خدا چشم او را بركَنَد ، - العِنَبُ : انگور نرم شد ( اين كلمه در زبان متداول رايج است ) ، - الولدُ مِنَ الإِبريق : آن پسر از لولهء آفتابه آب خورد ( اين كلمه نيز در زبان متداول رايج است ) .
المَقَّاء - [ مق ] : « فخذٌ مَقَّاء » : رانى كه بىگوشت باشد .
المُقَابَل - [ قبل ] : مفع ؛ « الرّجُلُ المُقَابَل » : شخص گرامى و اصيل از پدر و مادر .
المُقَابِل - [ قبل ] : فا ، روبرو ، در برابر ، عوض از چيزى .
المُقَابَلَة - [ قبل ] : مص ؛ « مُقَابَلَةَ ذَلِكَ او فِى مُقَابَلَةٍ » : بدل از چيزى ، بجاى چيزى .
المُقَاتِل - [ قتل ] : جنگجو .
المُقَاتِلَة - [ قتل ] : جنگجويان ( تاء در آخر كلمه تأنيث است بتأويل گروه و جمعيت ) .
المَقَاحِم - [ قحم ] : اماكن هلاك و نابودى .
المَقَاذِر - [ قذر ] : پليديها و چركيها .
المَقَاذِف - [ قذف ] : مرادف ( المَهَالِك ) است .
المُقَارِب - [ قرب ] : فا ، ميانه ( بين خوب و بد ) ، كسى كه امور زندگى او در حدى متوسط باشد ، - المنحني ( ه ) و در علم هندسه بر خط منحنى اطلاق مىشود مانند منحنى ( ن ) در شكل زير :
المَقَارِي - [ قري ] : ديگها ، قابلمهها .
المُقَاصَّة - [ قصّ ] في القانون : روشى كه بمقتضاى قانون تعادل انجام مىپذيرد ؛ « مُقَاصَّة بين دَيْنين » : تسويه ميان دو حساب بدهى .
المَقَاصِر - [ قصر ] : ريشههاى درخت .
المِقَاط - ج مُقُط [ مقط ] : ريسمان محكم بافته و كوچك .
المُقَاطَعَة - [ قطع ] : مص ، تحريم اقتصادى ، - و در نزد رؤساى ايلها به معناى سهم هر يك از زمين است .
المَقَاظ - [ قيظ ] : ييلاق .
المَقَّاق - [ مقّ ] : « عِنَبٌ مَقَّاقٌ » : حبهء انگور بسيار رسيده ( اين كلمه در زبان متداول رايج است ) .
المَقَالَة - [ قول ] : مقاله ، نشريه .
المَقَالِيد - [ قلد ] : جمع ( مِقْلاد و مِقْلَد ) است ؛ « مَقَاليدُ الحكم » : زمام امور مملكت .
المُقَام - [ قوم ] : اقامت و جا و زمان آن .
المَقَام - ج مَقَامَات [ قوم ] : جاى دو قدم ، مقام و منزلت ، و در علم حساب به معناى عددى است كه بر اجزاى متساوى يك واحد تقسيم شده اطلاق مىشود مانند 4 / 3 كه مقام آن 4 است .
المُقَامَة - [ قوم ] : اقامت گزيدن ، جاى اقامت گروهى از مردم .
المَقَامَة - ج مَقَامَات [ قوم ] : سيادت و بزرگى ، مجلس ، گروهى از مردم ، سخنرانى يا پند و يا موعظه و يا نمايشى كه در حضور مردم انجام مىشود ؛ و از اين قبيل است ( مقامات حريرى ) .
المَقَانِق - ( ط ) : نوعى غذاى دولمه كه با سيرابى تهيه مىشود .
المُقَاوِل - [ قول ] : فا ، كسى كه دفتر معاملاتى دارد ، واسطه يا دلَّال .
المُقَاوَلَة - [ قول ] مص ، قولنامه خريد و فروش و يا انجام كارى مانند امور تجارى و يا بنائى و غيره .
المُقَاوَمَة - [ قوم ] : مص ، گروه مقاومت مسلَّح بر عليه دولت وقت و يا دشمنى كه بر مناطقى از كشور حمله كرده و يا اشغال نموده است .
المُقَايَضَة - [ قيض ] : مص ؛ « بيع المُقايضة » :
فروش پاياپاى يا تبادل دو چيز با هم كه از نظر بها و ارزش همسانند .
المِقْبَاس - [ قبس ] : شعلهء آتش ، آنچه كه با آن آتش شعله ور شود .
المُقَبَّب - [ قبّ ] : آنچه كه گنبدى شكل باشد ، اسب لاغر ميان .
المَقْبَر - ج مَقَابِر [ قبر ] : گورستان .
المَقْبُرَة - ج مَقَابِر [ قبر ] : مرادف ( المَقْبَر ) است .
المَقْبَرَة - ج مَقَابِر [ قبر ] : مرادف ( المَقْبَر ) است .