تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 802

مساهمون:

ص٨٠٢
المَذْهَب - [ ذهب ] : مص ، - ج مذاهب : عقيده ، اصل ، راه و روش ؛ « مذاهب الإسلامِ » : مذاهب اسلامى .
المُذَهَّب - [ ذهب ] : زراندود ، نوشته با حروف طلائى .
المُذَهَّبَات - [ ذهب ] : هفت قصيدهء شعرى است از دوران جاهليت كه پس از معلقات در مرتبهء دوم قرار دارد .
المَذْهَل - ج مَذَاهِل [ ذهل ] : جايى كه در آن سرگردان و گمراه شوند .
المِذْوَب - [ ذوب ] : آنچه كه چيزى در آن ذوب شود .
المِذْوَبَة - ج مَذَاوِب [ ذوب ] : قاشق ، چمچه .
المِذْوَد - [ ذود ] : آنچه كه با آن دفاع كنند ، شاخ گاو ، زبان ، آخور .
المَذْيُ - [ مذي ] : آبى كه از دهانهء حوض بيرون آيد .
المَذِيّ - [ مذي ] : راه آب حوض .
المِذْيَاع - ج مَذايِيع [ ذيع ] : بلندگو ، راديو ، آنكه رازدار نباشد .
المَذْيَة - ج مِذَاء [ مذي ] : آئينهء صيقلى شده و درخشان .
المَذِيَّة - ج مَذِيَّات [ مذي ] : مرادف ( المَذْيَة ) است .
المُذِيع - [ ذيع ] : گويندهء اخبار در راديو و تلويزيون .
المَذِيق - [ مذق ] : « لَبَنٌ مَذِيقٌ » : شير مخلوط با آب .
المُذَيَّل - [ ذيل ] : « ثَوْبٌ مُذَيَّل » : جامهء بلند ، دامن بلند .
المَذِيم - [ ذيم ] : كسى كه مورد نكوهش و مذمت قرار گرفته است .
المَذْيُوم - [ ذيم ] : مرادف ( المَذِيم ) است .
مَرَّ - - مَرّاً و مُرُوراً و مَمَرّاً [ مرّ ] : گذشت و رفت ؛ « مَرَّ ذكره » : از نامبرده ياد شد ؛ « مَرَّ بسلام » : بسلامت رفت ؛ « كما مَرَّ بنا » : همچنانكه از سوى ما گذشت ، - ه و - به أو عليه : از آن گذشت ، - مَرّاً البعيرَ : تنگ را بر شتر سخت بست ، - - مرارةً : تلخ شد .
مُرَّ - مَرّاً و مِرَّةً [ مرّ ] بفلانٍ : صفرا و زرد آب و يا بلغم بر او غلبه كرد و بهيجان در آمد .
المُرّ - [ مرّ ] : تلخ ، داروئي گياهى است خوشبو و تلخ مزه كه در اتيوپى و جنوب عربستان بدست مىآيد و به ( مُرمكى ) معروف است ، « مُرُّ الصحارى » : حنظل .
المَرّ - [ مرّ ] : مص ، بيل ، ريسمان .
مَرَى - - مَرْياً [ مري ] الناقةَ : پستان شتر را دست ماليد تا شير از آن بدوشد ، - الدَّم و نحوه : خون و يا مانند آن را جارى كرد ، - الشّيءَ : آن را استخراج كرد ، - الفرسَ : اسب را تا آنجا كه مىتوانست بدود با زدن تازيانه و مانند آن دوانيد ، - تِ الرّيحُ السّحابَ : باد ابر را حركت داد تا ببارد ، - فُلاناً مائةَ سوطٍ : او را يكصد ضربهء شلاق زد ، - حقّه : حق او را انكار كرد ، - الفرسُ : اسب بر روى سه پاى خود ايستاد در حالى كه پاى چهارم را بر زمين مىكشيد .
المِرَاء - [ مري ] : مص ؛ « لا مِرَاءَ فيه » : شكى در آن نيست .
المُرَائِي - [ رأي ] : آنكه خود را بيش از آنچه كه هست نشان دهد .
المُرَابِطَة - ج مُرَابِطات [ ربط ] : گروهى كه با هم همبستگى و پيوستگى داشته باشند .
المَرَابِيع - [ ربع ] : بارانهاى اول فصل بهار .
المَرَّاج - گزافه گو و دروغگو .
المُرَاجع - [ رجع ] من النساء : زنيكه پس از فوت شوهرش به خانواده اش بر مىگردد .
المُرَاجَعَة ج مُرَاجَعَات - [ رجع ] : مص ، مشورت كردن ، تجديد نظر ، پژوهش و مراقبت ؛ « مُرَاجَعَة الحسابِ » : حسابرسى ؛ « بدون مُراجَعَة » بدون رسيدگى ، نيازى به ديدن و يا مراجعه ندارد ، « المُرَاجَعات » : كوششها .
المَرَاجِم - [ رجم ] : گفتار زشت و خلاف ادب ؛ « تراموا بِالْمَراجِم » : به يكديگر سخنان زشت و ناروا گفتند .
المُرَاح - [ روح ] : آغل شتر و گاو و گوسفند و بز .
المَرَاح - [ روح ] : جائى كه مردم به آن رفت و آمد كنند .
المِرَاح - [ مرح ] : خوشحالى و خورسندى و نشاط و فرح و انبساط .
المَرَاحِل - [ رحل ] : جمع ( مَرْحَلَة ) است ؛ « في مراحِلِ حياته » : در مدت زندگيش ؛ « على مراحِل » : بطور تدريجى .
المُرَاد - [ رود ] : مطلوب ، خواسته ، مقصد و نيت .
المَرَاد - [ رود ] : جاى رفت و آمد شتران .
المَرَاد - [ مرد ] : گردن .
المَرَّاد - ج مَرَاريد [ مرد ] : گردن .
المُرَادِف - [ ردف ] : كلمه اى كه از نظر معنى با كلمهء ديگرى يكسان است ، همسان .
المَرادِي - [ ردي ] : چهار پاى اسب يا شتر ، اسبان كه در آمد و شد باشند .
المُرَار - [ مرّ ] ( ن ) : نام گياهى است كه در زبان متداول به ( المُرَّير ) معروف است . چنانچه شتر اين گياه را بخورد لبهاى آن فرو رفته و دندانهايش نمايان مىشود .
المَرَارَة - [ مرّ ] : مص ، ج مَرَائِر و مَرَارَات : كيسهء صفرا در بدن انسان .
المَرَاز - [ روز ] : وزن و مقدار .
المَرَازَة - [ روز ] : مرادف ( المَرَاز ) است .
المِرَاس - شدت و نيرومندى ؛ « سَهِلُ المِرَاس » : كسى كه به آسانى فرا گيرد و يا درمان شود ؛ « صَعْبُ المِراس » كسى كه به سختى قرار گيرد و يا درمان شود .
المَرَّاس - پر توان و نيرومند .
المَرَاسَة - سختى و نيرومندى .
المُرَاسِل - [ رسل ] : نويسندهء نامه ، روزنامه نگار يا خبرنگار .
المُرَاسَلَة - [ رسل ] : نويسندگى و مكاتبه .
المَرَاسِم - [ رسم ] : آداب و رسوم در جشنهاى مذهبى و يا سياسى . . . ، آداب و رسوم هيئتهاى سياسى و ديپلوماسى دولتها . . . ؛ « مَرَاسِمُ التشريفات » : مراسم استقبال يا پذيرائى .
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 802 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار