تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 792

مساهمون:

ص٧٩٢
مناسب ، نامناسب ؛ « صادَفَ مَحَلَّه » : مناسب و ملايم بود ؛ « لَا مَحَلَّ له » : محلَّى ندارد ، مورد قبول نيست ؛ « مَحَلُّ نِزَاعٍ » : مورد خلاف .
المَحِلّ - [ حلّ ] : « مَحِلُّ الدَّيْن » : مدت وام .
المَحْلَة - « أرْضٌ مَحْلَةُ » : زمين خشك و بى حاصل .
المِحْلاج - ج مَحَالِيج [ حلج ] : ابزار پنبه زنى ، پاروى نانوا ، چوبى كه با آن نان را پهن كنند .
المَحْلَب - [ حلب ] ( ن ) : نام گياه ( آلبالوى وحشى ) است كه دانه‌هاى آن خوشمزه است ، - ج مَحَالب : جاى دوشيدن شير .
المِحْلَب - ج مَحَالِب [ حلب ] : ظرف كه در آن شير مىدوشند .
المَحَلَّة - [ حلّ ] : كوى ، منزلگاه مردم .
المَحْلَج - [ حلج ] : جاى پنبه زنى .
المِحْلج - ج مَحَالِج [ حلج ] : ابزار پنبه زنى .
المِحْلَجَة - [ حلج ] : آنچه كه بر روى آن پنبه زنند .
المُحَلْحَل - [ حلحل ] : بزرگ خاندان خود .
المُحْلِف - [ حلف ] : چيزى كه بر روى آن سوگند ياد كنند .
المُحَلَّف - [ حلف ] : كسى كه در برابر دادگاه سوگند ياد كند ؛ « خبير مُحَلَّف » : كارشناس قسم خورده ، عضو هيأت منصفه .
المُحْلِفَة - [ حلف ] من الأراضي : زمين پر از گياه ( جگن ) يا ( دوخ ) .
المِحْلَق - [ حلق ] : دستگاه خودتراش مو ( تيغ ) ، خودتراش برقى .
المُحَلَّل - [ حلّ ] : « مكانٌ مُحَلَّلٌ » : جائى كه در آن مردم بسيار وارد شوند ؛ « ماءُ مُحَلَّل » : آبى كه شتران در آن وارد شده و آن را تيره كرده باشند .
المَحْلُوب - [ حلب ] : مرادف ( الْمِحْلَب ) است .
المَحْلُوج - [ حلج ] : « قُطْنٌ مَحْلوجٌ » : پنبهء پاك شده و زده شده ( حلاجى شده ) .
المَحْلُول - [ حلّ ] : باز شده ، مايعى كه در آن چيزى حلّ شده باشد .
المَحَلِّيّ - [ حلّ ] : موضعِيّ ؛ « اخبار مَحَلِّية » : اخبار داخلى كشور .
المِحَمّ - [ حمّ ] : آبگرمكن .
المُحَمَّد - [ حمد ] : كسى كه داراى صفات و اخلاق نيكو و پسنديده است .
المَحْمَدَة - ج مَحَامِد [ حمد ] : نكونامى ، آنچه كسى را با آن مدح و ستايش كنند .
المُحَمَّص - [ حمص ] : آنچه كه سرخ و بو داده شده است .
المِحْمَصَة - [ حمص ] : ابزار بو دادن تخمه و حبوبات و مانند آن .
المُحْمَض - [ حمض ] : باغ پر از درختان مركبات .
المَحْمَض - [ حمض ] : مرادف ( الْمُحْمَض ) است .
المُحْمِق - [ حمق ] : زنيكه بچگان احمق زايد .
المُحْمِقَات - [ حمق ] : شبهائى كه در آن ماه از اول شب تا به صبح بتابد .
المُحْمِقَة - [ حمق ] : مرادف ( الْمُحْمِق ) است و به معناى زنى كه فرزندان احمق بزايد .
المَحْمَل - ج مَحَامِل [ حمل ] : نعش ؛ « اخذ شيئاً على مَحْمَلِ الجِدّ » : از ديدگاه اعتبار بدان نگاه كرد .
المَحْمِل - ج مَحَامِل [ حمل ] : كجاوه ، هودج .
المِحْمَل - ج مَحَامِل [ حمل ] : حلقهء دستهء شمشير كه وسيلهء آن فرو مىآويزد .
المَحْمُول - [ حمل ] : مفع ؛ « المَحْمُول وَالْمَوضُوع » : در علم منطق به معناى مُسند و مسند اليه نزد نحويان است مثلًا در جملهء ( زَيْدٌ كريمٌ ) زيد موضوع است و كريم محمول .
المَحْمُوم - [ حمّ ] : تبدار ، مُقَدّر و حتمى .
المَحْمِيّ - [ حمي ] : موضوعي كه زير نظر و حمايت است ، كسى كه به نظام حمايت گردن نهاده است ؛ « المنطقة المَحْمِيَّة » : سرزمينى كه مستعمره است و تحت قيمومت كشور ديگرى است .
المَحْمِيَّة - ج مَحْمِيَّات [ حمي ] : كشورى كه زير سلطه و حكومت كشور ديگرى است بويژه در مسائل امنيت داخلي و سياست خارجى .
مَحَنَ - - مَحْناً فلاناً : او را آزمايش كرد و سنجيد ، - فُلاناً شيئاً : به او چيزى اعطاء كرد ، - ه عشرين سوطاً : او را بيست ضربه تازيانه زد ، - الناقة : ماده شتر را با راهپيمائى زياد خسته كرد ، - الفضّةَ : نقره را پاك و خالص نمود ، - الأديم : پوست دباغى شده را نرم و پهن كرد ، - الثّوبَ : جامه را آنقدر پوشيد تا كهنه شد ، - البِئرَ : خاك و گل را از چاه بيرون آورد .
مَحَّنَ - تَمْحِيناً [ محن ] الأدِيمَ : پوست دباغى شده را نرم و پهن كرد .
المَحْن - مص ، هر چيز نرمى ، تمام روز را در راه رفتن و غيره گذراندن .
المَحْنَاة - ج مَحَانٍ [ حنو ] من الوادي : پيچ و خم درّه .
المِحْنَة - اسم است از مَحَنَ الفِضَّة ، - ج مِحَن : آنچه از بلا و مصيبت كه بر انسان وارد آيد و او را در آزمايش قرار دهد .
المَحْنِث - [ حنث ] : مفرد ( الْمَحَانِث ) است و بمعنى محل ارتكاب گناه مىباشد .
المِحْنَك - [ حنك ] : رسن كه با آن دهانهء اسب را مىكشند .
المُحَنَّك - [ حنك ] : شخص آزموده كه تجارب زندگى او را خبره و دانا نموده است .
المَحْنُوَة - ج مَحَانٍ [ حنو ] من الوادي : پيچ و خم درّه و يا دشت .
المَحْنِيَة - ج مَحانٍ [ حنو ] من الوادي : پيچ و خم درّه و يا دشت .
المَحْو - [ محو ] : مصدر است ، لكهء سياه كه در قرص ماه ديده مىشود .
المِحْوَال - [ حول ] : كسى كه بسيار سخنان نشدنى ( محال ) گويد .
المَحْوَة - [ محو ] : اسم مره از ( مَحَا ) است ، ننگ ، بارانى كه خشكى زمين را بر طرف كند .