روى دو بال آن نقش و نگار مانند مهره باشد ، و در زبان متداول بر آفتابهء سفالين كه بدون دسته و لوله باشد اطلاق مىشود .
المِخْرَش - [ خرش ] : عصا و چوب دستى كه سر كج باشد و در زبان متداول به آن ( الْبَعْكُورَة ) گويند .
المِخْرَص - ج مَخَارِص [ خرص ] : نيزه .
المِخْرَطَة - ج مَخَارِط [ خرط ] ( حي ) : دستگاه تراش .
مَخْرَقَ - مَخْرَقَةً [ مخرق ] : دروغ گفت .
المَخْرَق - ج مَخَارِق [ خرق ] : دشت و بيابان .
المَخْرَقَة - [ خرق و مخرق ] : دروغ و نيرنگ ، و در زبان متداول به معناى دو بهمزني مىباشد .
المَخْرِم - ج مَخَارِم [ خرم ] : دهانهء راه كوه و يا پيچ سركوه .
المَخْرُوت - [ خرت ] : مفع ، كسى كه گوش يا بينى و يا لب او بريده شده باشد .
المَخْرُوط - [ خرط ] : مفع ، مرد كم ريش ، چهره و صورت دراز ، و در علم هندسه بر شكلى كه قاعدهء آن دايره مانند و ارتفاع آن به يك نقطه مىرسد اطلاق مىشود .
المَخْرُوطَة - [ خرط ] من الآبار : چاه دهانهء تنگ .
المَخْرُوفَة - [ خرف ] : « أَرضٌ مَخْرُوفَةٌ » :
زمينى كه باران پائيز بر آن باريده است .
المَخْزَاة - [ خزي ] : آنچه كه باعث ننگ و سرشكستگى باشد .
المَخْزَم - ج مَخَازِم [ خزم ] : راه در كوهستان .
المَخْزَن - ج مَخَازِن [ خزن ] : جاى انباشتن ( انبار ) ؛ « مَخْزَنُ الْبَضَاعَة » : انبار كالاى تجارى .
المَخْزُول - [ خزل ] : آنكه پشت او شكسته شده باشد ، - مِن الأشياء : آنچه كه بريده شده باشد .
المَخْزُوم - [ خزم ] من الشرُك : بند پارهء كفش .
المَخْزُون - [ خزن ] : آنچه كه در انبار قرار دهند اعم از كالا يا مواد اوليه .
المَخْسُوس - [ خسّ ] من الأشياء : ناچيز و بىارزش .
المَخْسُوف - [ خسف ] : ناقص ، كم . اين واژه در زبان متداول رايج است .
المِخَشّ - [ خشّ ] : مرد قاطع و بيباك ، اسب گستاخ .
المِخْشَاب - [ خشب ] : مرد كوتاه و چهار شانه ( خپل و ستبر ) .
المَخْشُوب - [ خشب ] : كسى كه در نژاد و نسب خالص نباشد ، آنكه آموزش و تربيت خوب و صحيح نداشته باشد ، آنكه كار او محكم و استوار نباشد .
المِخْصال - [ خصل ] : داس بزرگ .
المُخَصَّر - [ خصر ] : آنكه كمر باريك است .
المِخْصَرَة - ج مَخَاصِر [ خصر ] : عصاى كوتاه يا چوبدستى كه پادشاه هنگام سخن در دست گيرد ، چوب دستى رهبر اركستر موسيقى ، چيزى بسان تازيانه .
المُخَصَّص - [ خصّ ] : آماده شده ، تعيين شده ؛ « المُخَصَّصَات » : اعانه ، كمكها ، اعتبارات ؛ « مُخَصَّصَات المَلِكِ او رئيس الدّولةِ » : حقوق ويژهء پادشاه يا رهبر كشور در يكسال .
المِخْصَف - ج مَخَاصِف [ خصف ] : درفش كفاش .
المَخْصُور - [ خصر ] : « رجلٌ مَخْصُورٌ » : آنكه ناراحتى درد كمر داشته باشد .
المَخْصُوص - [ خصّ ] : مفع .
مَخَضَ - - مَخْضاً اللَبَن : كره از شير بدست آورد ، - الشّيءَ : چيزى را بسيار جنبانيد ، - البِئرَ بِالدّلوِ : با دلو از چاه زياد آب كشيد و آن را به حركت در آورد ، - بالدّلو : دلو را در ميان آب چاه جنبانيد تا پر از آب شود ، - الرّأي : مغز فكرى خود را به كار انداخت تا حقيقت بر او روشن شود .
مَخِضَ - - مِخَاضاً و مُخَاضاً تِ الحاملُ : زايمان زن نزديك شد .
مُخِضَ - تِ الحاملُ : مرادف ( مَخِضَتْ ) مىباشد .
مَخَّضَ - تَمْخِيضاً [ مخض ] تِ الحاملُ : مرادف ( مَخِضَتْ ) مىباشد .
المُخَضَّب - [ خضب ] : رنگين شده با خضاب .
المَخْضَرة - [ خضر ] : جاى سبز و خرم .
المُخَضْرَم - [ خضرم ] : آنكه ختنه نشده باشد ، آنكه پدرش سفيد پوست و خود سياه پوست باشد ، آنكه نسب درستى نداشته باشد ، آنكه زمانى از عمر خود را در جاهليت و بقيه را در اسلام گذرانيده باشد ؛ « شاعرٌ مُخَضْرَمٌ » شاعرى كه جاهليت و اسلام را درك كرده باشد ؛ « ماء مخضرم » :
آبى كه نه شيرين و نه شور باشد .
المُخَضْرَمَة - [ خضرم ] : « ناقةٌ مُخَضْرَمَةٌ » :
ماده شترى كه سر گوش آن بريده باشد .
المُخْضَل - [ خضل ] : مرد خوشگذران .
المُخْضَل - [ خضل ] : مرادف ( الْمُخضَل ) است .
المَخْضُوب - [ خضب ] : مرادف ( المخَضَّب ) است .
المَخْضُود - [ خضد ] : ضعيف و ناتوان ، كسى كه اندام بدنش درد كند ؛ « رَجُلٌ مَخْضُودٌ » مرد رنجور و شكسته بال .
مَخَطَ - - مَخْطاً الشيءَ : آن را كشيد و دراز كرد ، - السّيفَ : شمشير را كشيد ، - المُخاطَ :
آب بينى را بيرون ريخت ، - الصبيَّ :
آب بينى آن كودك را در آورد ، - ه بيدِه :
او را زد ، - الرَّجُلُ في الأرضِ : بسرعت راه رفت ، - الجَمَلُ به : شتر بسوى او شتاب كرد ، - مَخْطاً و مُخُوطاً السَّهْمُ : تير بهدف اصابت كرد .
مَخَّطَ - تَمْخِيطاً [ مخط ] الولدَ : آب بينى آن كودك را خارج و پاك كرد .
المَخْط - مص ، خاكستر ، جامهء كوتاه .
المِخَطَّ - [ خطَّ ] : چوبى كه بافنده با آن بر روى بافته كشد .
المُخْطِئ - [ خطأ ] : اشتباه كننده .
المَخْطَة - اسم مره از ( مَخَطَ ) است ، آنچه از آب بينى كه مرد يكباره بيرون اندازد .