تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 750

مساهمون:

ص٧٥٠
اللَّتْ - ج اللَّاتِي و اللَّاتِ و اللَّواتِى و اللَّواتِ و اللَّوا ، بحذف التاء ، و اللَّائِي و اللَّاءِ و اللَّاءات [ لتي ] : مُرادف ( الَّتى ) است .
الَّتِ - ج اللَّاتي و اللَّاتِ و اللواتِي و اللَّواتِ و اللَّوا ، بحذف التاء ، و اللائي و اللَّاءِ و اللَّاءات [ لتي ] : مُرادف ( الَّتى ) است .
اللَّتّ - [ لتّ ] مص ، تبر ، تيشه ، كلنگ .
اللُّتَات - [ لتّ ] : آنچه كه سابيده يا كوبيده شده باشد ، آنچه از پوستهاى درخت كه كنده و متلاشى شده باشد .
لَتَأَ - - لَتْأَ [ لتأ ] فلاناً في صدره : بر سينه او زد ، - تْ به امُّه : مادرش او را زائيد ، - ه بحَجَرٍ : با سنگ بر او نواخت ، - الَيْه بِعَيْنِه : با دقت به او نگريست ، - الشَّىءَ : آن را كم كرد .
اللَّتْلَات - [ لتلت ] : آنكه به كارهاى بى ارزش و پوچ اشتغال داشته باشد .
اللَّتْلَاتَة - [ لتلت ] : مؤنث ( الَّتْلات ) است .
لَتْلَتَ - لَتْلَتَةً [ لتلت ] : به كارهاى بى ارزش و پوچ دست زد .
اللَّتْلَتَة - [ لتلت ] : اشتغال به كارهاى پوچ و بى ارزش ، - عند العامة : سخن بى نتيجه و بى ارزش .
الَّتِى - اسم موصول مؤنث است و مذكر آن ( الذي ) مىباشد ، جمع آن اللاتي و اللَّاتِ و اللَّواتِي و اللَّواتِ و اللَّوا با حذف ( ت ) و اللَّائِي و اللاء و اللاءَات ؛ و تثنيه آن : اللَّتانِ و اللَّتانِّ و اللَّتا ( بدون نون ) در حالت رفع و ( اللَّتَيْنِ ) در حالت نصب و جر مىباشد .
اللُّتَيَّا - مصغر ( الَّتى ) است كه تثنيهء آن ( اللُّتَيَّانِ ) و جمع آن ( اللُّتَيّات ) است .
اللَّتَيَّا - مُرادف ( اللُّتَيَّا ) است كه تثنيهء آن ( اللَّتانِ ) و جمع آن ( اللَّتَيَّات ) است ؛ « وَقَعَ فى اللَّتَّا و الَّتِى » : دچار سختيهاى گوناگون شد ؛ « بَعد اللَّتَيَّا و الَّتِى صار كذا » : بعد از ستيزگى و خصومت و گفتگوى بسيار .
اللَّتِيء - [ لتأ ] : آنكه جاى خود را رها نكند .
لَثَّ - - لَثّاً [ لثّ ] بالمكانِ : در آن مكان اقامت نمود ، - المَطَرُ : باران تا چند روز پيوسته باريد ، - عليه : با او لجاجت كرد .
اللَّثَ - مص ، شبنم ، نم .
اللَّثَاة - [ لثي ] : زبان كوچك در بيخ حلق ، - گياهى است بيابانى و زينتى كه گلهاى آن خوشه ايست .
اللِّثَام - ج لُثُم : نقاب كه بر چهره كشند ؛ روبند كه روى بينى و اطراف آن را بپوشانند .
اللِّثَة - ج لِثّى و لِثَات و لُثِيّ [ لثي ] : لثّه ، گوشت اطراف دندانها و در زبان متداول به آن ( نِيرةُ الأَسْنان ) گويند .
لَثِغَ - - لَثَغاً : در زبان او گرفتگى و لُكنت پديد آمد .
اللَّثْغاء - مؤنث ( الأَلْثَغ ) است .
اللُّثغَة - حرف ( س ) را با صداى ( ث ) و يا حرف ( ر ) را با صداى ( غ ) و يا ( ى ) و يا ( ل ) تلفظ كردن ، لكنت و يا سنگينى زبان به هنگام سخن گفتن .
لَثَمَ - - لَثْماً الرجُلُ : نقاب بر روى بينى و يا دهان خود بست ، - الفَمَ او الوَجْه : دهان يا صورت را بوسيد ، - انْفَه : مشت بر بينى او زد ، - تِ الْحِجَارةُ خَفَّ البعير : سنگ بر پاى شتر خورد و آن را خون آلود كرد ، - البَعيرُ الحِجَارةَ بِخفِّه : شتر سنگ را زير پاى خود شكست .
لَثِمَ - - لَثْماً الفمَ أو الوجه : دهان يا صورت را بوسيد ، - الرَّجُلُ : آن مرد نقاب بر روى بينى و يا دهان خود بست .
اللَّثْم - مص ، بينى و اطراف آن - .
اللَّثْمة - اسم مرّة از ( لَثَمَ ) است ، بوسه ، يك بار بوسيدن .
اللَّثْمَة - چگونگى نقاب بستن يا دهان بند بستن .
اللِّثَويَّة - [ لثى ] : « الحروف اللِّثَويَّة » : حروف لثه اى و عبارت است از ( ث ، ذ ، ظ ) كه مبدأ و آغاز آن از لثه مىباشد .
لَجَمَ - - لَجْماً الثوبَ : جامه را دوخت
لَجَّمَ - تَلْجِيماً [ لجم ] الماءُ فلاناً : آب به دهان او رسيد .
اللُّجْم - هوا ، - حشرهء چلپاسه كه آن را ( سامّأبرص ) نامند ، - قورباغه ، - جانورى كه با آن فال بد زنند .
اللُّجَم - ( ح ) : مُرادف ( اللَّجَم ) است .
اللَّجَمِ - ( ح ) : چلپاسه ، - ( ح ) : قورباغه ، - ( ح ) : ستور كه با آن فال بد زنند ، - ج الْجَام : زمين هموار و استوار .
اللُّجْمَة - كوه هموار و گسترده ، علامت و نشانه بر روى زمين ؛ « لُجْمَةُ الْوَادِي » : دهانهء دره .
اللَّجَمَة - جاى لگام در چهرهء اسب يا دهان آن .
لَجِنَ - - لَجَناً بِه : به او در آويخت .
اللَّجِن - چركين ، آلوده به چركى .
اللَّجْنَة - كميته اى كه براى امرى تشكيل شود ، انجمن ، هيأتْ .
اللَّجُوج - [ لجّ ] : مُرادف ( اللاجّ ) است .
اللَّجُوجَة - [ لجّ ] : مُرادف ( اللاجّ ) است .
اللُّجِّيّ - [ لجّ ] : منسوب به ( اللُجّ ) است كه به معناى آب فراوان و بسيار درياست .
اللُّجَيْن - نقره ، سيم .
اللَّجِين - گياهى است كه از برگ كوبيدهء درخت با آرد و يا جو آميخته كنند .
اللُّجَيْنِيَّة - پول نقره ، درهمها ، منسوب به ( اللُّجِين ) است .
لَحَّ - - لَحّاً و لَحَحاً [ لحّ ] تِ العينُ : پلكهاى چشم در اثر قيح و چركى به هم چسبيد .
اللَّحّ - [ لحّ ] : مص ، « هو ابن عمّى لحّاً » : او پسر عموى تنى من است ، نصب كلمهء لحّأ به علت حال بودن است زيرا ما قبل آن معرفه است و چنانچه با نكره گفته شود : « هو ابن عمٍّ لَحٍّ » : مجرور آيد زيرا صفت براى عمّ است . اين لفظ در مؤنّث و مثنّى و جمع نيز به كار مىرود .
لَحَا - - لَحْواً [ لحو ] الشجرةَ : پوست درخت را كند ، - ه : او را دشنام داد .
لَحَى - لَحْياً [ لحي ] الشجرةَ : پوست درخت را كند ، - فُلاناً : او را ملامت كرد و دشنام داد .