تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 753

مساهمون:

ص٧٥٣
داد .
اللَّدَد - [ لدّ ] : مصدر است ، دشمنى شديد .
لَدَغَ - - لَدْغاً و تَلْدَاغاً ه : او را گزيد .
اللَّدْغَة - يك بار گزيدن .
لَدَمَ - - لَدْماً ه : او را سيلى زد ، با چيزى سنگين او را زد بطوريكه صداى ضربه شنيده مىشد .
اللَّدْم - مصدر است ، صداى سنگ هنگامى كه بر زمين مىافتد .
لَدُنَ - - لَدَانَةً و لُدُونَةً : نرم بود ، - تْ اخلاقُه : خوش خلق و رام شد .
لَدَّنَ - تَلْدِيناً [ لدن ] الشيءَ : آن را نرم كرد ، - ثوبَه : پيراهن خود را خيس كرد ، - ه فى الأمر : او را نگهداشت .
لُدْنُ - مرادف لَدُنْ ظرفيه است .
اللَّدْن - ج لُدْنٌ ولِدَانٌ : نرم و رام .
لَدْنِ - مرادف لَدُن ظرفيه است .
لُدُنُ - مرادف لَدُن ظرفيه است .
لَدُنْ - ظرف زمان و مكان است به معناى نزد كه بيشتر جنبهء مكانى دارد . اين كلمه مبنى است و جايز است كه با ( مِن ) آن را مجرور نمود ؛ « جِئتُ مِنْ لَدُنه » : از نزد او آمدم .
اللَّدُن - من الطعام : غذائى كه خوب طبخ نشده و نامرغوب باشد .
لَدَنْ - مرادف لَدُنْ ظرفيه است .
لَدِنْ - مرادف لَدُنْ ظرفيه است .
اللَّدْنَة - بالشى كه به آن تكيه دهند .
اللَّدُود - ج أَلِدَّة [ لدّ ] : دشمن بسيار سر سخت .
اللَّدِيد - ج أَلِدَّة [ لدّ ] : مرادف ( اللَّدُود ) است .
اللَّدِيغ - ج لَدْغَى و لُدَغَاء ، للمذكَّر و المؤنَّث : نيش خورده و گزيده شده . اين كلمه براى مذكر و مؤنّث يكسان به كار برده مىشود .
لَذَّ - - لَذَاذاً و لَذَاذَةً [ لذّ ] الشيءُ : خوشمزه شد ، - لَذّاً الشَّىءَ و بِه : آن را لذيذ و خوشمزه يافت .
لَذَّذَ - تَلْذِيذاً [ لذّ ] ه : او را به لذّت در آورد .
اللَذّ - مصدر است ، لذيذ و خوشمزه ، خواب .
اللَذَّاع - صيغهء مبالغهء ( اللَّاذِع ) است .
اللَذَّة - ج لَذَّات [ لذّ ] : لذت و كاميابى ، لذت بردن از چيزى مناسب و لذيذ .
لَذَعَ - - لَذْعاً تِ النارُ الشيءَ : آن را سوزانيد ، - الحُبُّ قلبَه : مهرورزى دل او را آزرده ساخت ، فلاناً بِلِسَانِه : زخم زبان بر او زد ، - البعيرَ : علامتى بر روى شتر قرار داد ، - الرجُلُ بِذَكائِه : چيزى را بسرعت درست دانست ، - الطائرُ : پرنده بالهاى خود را كمى به حركت در آورد .
الَّذي - اسم موصول است و مثنّاى آن ( اللَّذانِ و اللَّذَا و اللَّذانِّ « ، ج الَّذِينَ و اللَّاوون و اللَّاوو .
اللَّذَيَّا - مثناى آن اللَّذَيَّان ، ج اللَّذَيُّون : مصغر الَّذى است .
اللَّذِيذ - ج لُذّ و لِذَاذ [ لذّ ] : لذيذ و اشتها آور .
لَزَّ - - لَزّاً و لَزَزاً و لَزَازاً [ لزّ ] الشيءَ بالشيءِ : آن را بست و بهم چسبانيد ، او را مُلزم به آن كرد ، - الشيءُ بالشيءِ : به آن چسبيد ، - ه الى كذا : او را به آن مجبور ساخت ، - ه بالرمح : با نيزه او را زد ، - القومُ : با هم جمع شدند و در تنگنا قرار گرفتند .
اللِّزّ - [ لزّ ] : چسبيده .
اللَّزاز - [ لزّ ] : مصدر است ، چوبى كه با آن درب را مىبندند ، شدت دشمنى .
اللِّزَّاب - ( ن ) : درخت بزرگى است از انواع چنار و چوب آن كه از بهترين انواع چوب است . اين درخت در مناطق كوهستانى لبنان و در جبل الشيخ مىرويد .
اللِّزَاق - مصدر است ، آنچه كه با آن بچسبانند ؛ « لِزاقُ الذَّهَبِ و لِزَاقُ الْحَجَرِ و لِزَاقُ الرُّخامِ » : نام داروهائى است كه از معادن ويژه بدست مىآيد .
اللِّزَام - مصدر است ، مرگ ، حساب ، پايان دادن امرى ، فيصله دادن ، ملازم بودن ؛ « كانَ لِزَاماً عَلَيه أن » : لازم بود كه او . . . بر او بود كه . . .
لَزَّزَ - تَلْزِيزاً [ لزّ ] اللَّه فلاناً : خداوند اندام او را گرد و بهم پيوسته گردانيد .
اللَّزَز - [ لزّ ] : مصدر است ، تخته اى كه با آن درب را مىبندند ، شدت دشمنى و اختلاف .
لَزِجَ - - لَزَجاً و لُزُوجاً : كس آمد و كنده نشد و بدست چسبيد مانند عسل و امثال آن ، - العَسَلُ بِاصبعِه : عسل به انگشت او چسبيد .
اللَّزِج - ليز و كش دار .
لَزِقَ - - لُزُوقاً به : به آن چسبيد ، - لَزَقاً تِ الرّئةُ بِالجَنْب : از شدت تشنگى ريه به پهلويش چسبيد .
لَزَّقَ - تَلْزِيقاً [ لزق ] الشيءَ : آن چيز را چسبانيد ، آن را بدون محكم كارى انجام داد .
اللِّزْق - مرادف ( اللِّصْق ) است ؛ « هو لِزْقِي او بِلِزْقِي » او نزد من است .
اللَّزْقة - پماد يا چسب كه بر روى زخم يا موضع درد قرار مىدهند ، - و در نزد كشاورزان حدود زراعت كه به ديوار آن منتهى شود مىباشد .
اللزَّرْقاء - « أُذُنٌ لَزْقاء » : گوشى كه لبهء آن به سر چسبيده باشد .
لَزِمَ - - لُزُوماً و لَزْماً و لَزَاماً و لِزاماً و لِزامَةً و لُزْمَةً و لُزْمَاناً الشيءُ : ثابت ماند و پا بر جا شد ، - بَيْنَه اوْ فِرَاشه : از خانه يا بسترش بيرون نيامد ، - الصمتَ : سخن نگفت ، - ه المالُ : بر او واجب شد ، - الغَريمُ و بِه : به او دلبسته شد و با او ماند ، - الأمرُ : حكم بر او لازم شد ، - كَذَا عَنْ كَذَا : از او فرا گرفت و بدست آورد ، - لَزَماً الشيءَ : آن را جدا كرد و نشان گذاشت .
اللَّزِم - برنده و حكم دهنده .
اللُّزَمَة - آنكه چيزى بگيرد و از آن جدا نشود .
اللُّزُوجَة - اسم است از لَزِج ( چسبان ) .
اللَّزُوق - ( طب ) : پماد زخم .
اللُّزُوم - مصدر است ؛ « عِنْد اللُّزُومِ » : در موقع مقتضى ، هنگام نياز .
اللُّزُومِيَّة - اسم است از لَزِم .
اللَّزِيق - مرادف ( اللَّصِيق ) به معناى چسبيده