تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 738

مساهمون:

ص٧٣٨
الاصْطِلَاح : تعبيرى است كه با لفظى غير صريح آيد مانند « هُم بَنُو اميّ » : آنها برادران من مىباشند ؛ « هو كِنَايَةٌ عَن » : آن چيز عبارت است از . . .
الكُنَّة - ج كُنَّات و كِنَان [ كنّ ] : سقف يا سايه بان سر درب منزل كه آن را سر درى گويند ، طاقچه ى خانه ، رَفَّ .
الكَنَّة - ج كَنَائِن [ كن ] : اسم مرّة از ( كَنَّ ) است ، زن پسر ( عروس ) ، زن برادر .
الكِنَّة - [ كنّ ] : پرده و پوشش هر چيزى ، سفيدى .
الكُنْتراتو - ج كُنْتَراتَات : كُنترات ، قرار داد كه معمولًا ميان دو نفر يا بيشتر براى انجام كارى يا امرى با شرايط معينى تنظيم مىشود ، متن قرار داد يا كنترات . اين كلمه ايتاليايى است .
كَنَدَ - - كُنُوداً النعمةَ : كفران نعمت كرد ، - كَنْداً الشَّيءَ : آن را قطع كرد ، بُريد .
الكُنُد - للمُذَكَّر و المؤنَّث : ناسپاس ( اين كلمه براى مذكر و مؤنث يكسان است ) .
الكِنْدَة - قسمتى از كوه .
الكُنْدُر - كُندر ، نوعي صمغ كه درخت آن خاردار و برگ آن مانند مورد است . ( اين كلمه يونانى است ) .
الكُنْدُرَة - نوعى كفش زنانه ( اين كلمه تركى است ) و در عراق به آن ( قُنْدَرة ) گويند .
الكُنْدُور - ( ح ) : كركس امريكاى جنوبى كه بيش از ساير پرندگان در فضا مىپرد .
كَنَزَ - - كَنْزاً المالَ : مال را جمع آورى و آن را ذخيره كرد ، مال را در زمين دفن كرد ، - السقَاءَ : مشك را پُر كرد .
الكَنْز - مص ، - ج كُنُوزِ : ثروتى كه در زير زمين دفن شده باشد ، هر چيزى كه بعنوان ذخيره جمع آورى شده باشد ، آنچه كه در آن مال قرار دهند مانند صندوق و گنجه ، گنج . اين واژه فارسى است .
الكَنِز - « رجُلٌ كَنِزُ اللحم » : مرد چاق و پر گوشت و فربه .
كَنَسَ - - كَنْساً البيتَ : خانه را جاروب كرد ، - - كُنُوساً الظَّبْىُ : آهو در لانهء خود پنهان شد .
كَنَّسَ - تَكْنِيساً [ كنس ] البيتَ : خانه را جاروب كرد .
كَنَشَ - - كَنْشاً الثوبَ : حاشيهء جامه را بافت ، - المِسْواكَ الخَشِن : مسواك زبر را نرم نمود .
كَنَعَ - - كُنُوعاً : آن چيز گرفته و منقبض شد ، - تِ العُقابُ : عقاب بالهاى خود را براى فرود آمدن در هم كشيد ، - الأَمرُ : آن امر نزديك شد ، - الَيه : به او فروتن و متواضع شد ، - باللَّه : به خدا سوگند خورد ، - عنِ الأَمر : از آن امر ترسيد و فرار كرد .
كَنِعَ - - كَنَعاً : آن چيز خشك و در هم كشيده شد .
كَنَّعَ - تَكْنِيعاً [ كنع ] الشيءَ : آن چيز را گرفت و فشرد ، - يَدَه : دست او را فلج و ناتوان كرد .
الكَنِع - آنكه دستش خشك و فلج شده باشد .
كَنَفَ - - كَنْفاً الشيءَ : آن چيز را محافظت و نگهدارى نمود ، - الإبِلَ و للإبلِ : براى شتران خوابگاه ساخت ، - الدَّارَ : براى خانه مستراح ساخت ، - يدَه : مشت خود را براى برداشتن آب جمع كرد ، - الرَّجُلَ : آن مرد را كمك كرد ، - فُلاناً عَنِ الأَمْرِ : فلانى را از آن كار باز داشت ، عَنْه : از آن كار برگشت و منصرف شد .
كَنَّفَ - تَكْنِيفاً [ كنف ] الرجُلَ : آن مرد را احاطه كرد .
الكِنْف - كيسه اى كه در آن متاع بازرگان يا چوپان باشد ، توشه دان .
الكَنَف - ج أَكْنَاف : جانب ، سايه ، بال پرنده ، ناحيه ؛ « كَنَفُ الإِنْسانِ » : دامن يا فضاى بازوان و سينهء انسان ؛ « انتَ فى كَنَفِ اللَّه » : تو در سايهء لطف و رحمت خدائى .
الكَنَفَة - ناحيه و مكان .
الكُنْفِرْوا - ( ن ) : نوعى خزهء سبز رنگ كه بر روى آبهاى شيرين مىرويد .
كَنْكَنَ - كَنْكَنَةً [ كنكن ] : در خانهء خود نشست ، تنبل شد ، گريخت .
الكُنْه - اصل و گوهر چيزى و اندازه و كيفيت آن ، وقت و زمان ؛ « فَإنَّ كلامَ الْمَرءِ فى غَيرِ كُنْهِه » : سخن نابهنگام و بىموقع شخص .
الكُنْوَة - ج كُنىً [ كنو و كني ] : كُنيه .
الكِنْوَة - ج كِنىً [ كنو و كني ] : كنيه .
الكَنُود - للمذكَّر و المؤنّث : ناسپاس ، كفران نعمت كننده ، گناهكار ، شاكى كه به درگاه خدا مصيبتهاى خود را بر شمرد ولى نعمتهاى خدا را فراموش كند ، بخيل ؛ « ارضٌ كَنُودٌ » : زمين خشك و بى حاصل .
الكَنيُّ - [ كني ] : همنام ؛ « هو كنيُّه » : يعنى هر دو يك كنيه دارند همچنانكه گويند ؛ « هُوَ سَمِيُّه » : با او همنام است .
الكُنْيَة - ج كُنىً [ كني ] : اسم علم است كه با لفظ أب ، ابن ، أمّ ، بنت مىآيد ، اسمى است كه براى بزرگداشت شخص بر زبان مىآورند .
الكِنْيَة - ج كِنيً [ كني ] : مُرادف ( الكُنْية ) است .
الكَنِيز - خرمائى كه در زنبيل براى زمستان ذخيره كنند ؛ رَجُلٌ كَنيزُ اللَّحمِ « : مرد چاق و پر گوشت و فربه .
الكَنِيس - توبرهء علف كه بر گردن ستور آويزند ، معبد يهوديان .
الكَنِيسة - ج كَنَائِس عند المسيحيين : كليساى مسيحيان ، معبد يهوديان ، محل عبادت .
الكَنِيع - مرد گرفته و ناخورسند ، شكسته دست ، آنكه از راهى به راه ديگر رود .
الكَنِيف - ج كُنْف و كُنُف : كُت يا پوشاك ، آنكه پوشاك بر تن كرده است ، سپر ، سايبان يا پوشش بالاى درب خانه ، مستراح ، خوابگاه ستوران كه از چوب درخت سازند .
الكَنِين - [ كنّ ] : پوشانده شده ، پنهان .
الكَهَام - مرد عليل و ناتوان ، پير و سالخورده ، كسى كه اندوخته مالى ندارد ، اين كلمه در جمع نيز به كار مىرود ؛ « قَوْمٌ
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 738 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار