تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 727

مساهمون:

ص٧٢٧
سخاوتمند ، مرد با گذشت ، واژهء ( الكريم ) بر بهترين هر چيزى اطلاق مىشود ؛ « رِزْقٌ كريمٌ » روزى بسيار ؛ « قَوْلٌ كريمٌ » : سخن موجز و پر معنى و قانع كننده ؛ ( وَجْه كريمٌ ) : چهره اى زيبا و خوب .
الكَرِيمانِ - حجّ و جهاد كه از فروع دين به شمار است .
الكَرِيمَة - ج كَرِيمَات و كَرَائِم و كِرَام : مؤنّث ( الكرِيم ) است ؛ مرد بزرگوار و با اصل و نسب ؛ « فُلانٌ كريمَةُ قَوْمِه » : فلانى بزرگوار قوم خود مىباشد ؛ هر عضو شريفى از بدن مانند دست و گوش ؛ « كَرِيمَةُ الرَّجُلِ » : دختر آن مرد ؛ « كَرَائِمُ الْمَالِ » : بهترين و نفيسترين مال .
الكَرِيمَتانِ - دو چشم انسان .
الكَرِيه - مرد قبيح ، بد شكل ، زشت .
الكَرِيهَة - ج كَرَائِه : مؤنث ( الكَرِيه ) است ، سختى در جنگ ، بلا و پيش آمد بد ، شمشير بُرَنده .
كَزَّ - - كَزّاً و كَزَازَةً و كُزُوزَة [ كزّ ] : آن چيز ترنجيده و خشك شد ، - على اسنانِه عِنْدَ العامة : از شدت خشم فك بالاى دهان خود را روى فك پائين فشار داد . اين كلمه در زبان روز متداول است .
كُزَّ - [ كز ] : آن مرد به بيمارى كزاز گرفتار شد ، سرما خورد .
الكَزّ - [ كزّ ] : مص ، - ج كُزّ : ترنجيده و خشك شده ، « فُلانٌ كَزّ الْيَدَيْن » : فلانى بخيل است .
الكُزَاز - [ كزّ ] ( طب ) : بيمارى كُزاز يا لرزهء سخت .
الكُزَّاز - [ كزّ ] ( طب ) : مُرادف ( الكُزاز ) است .
الكُزْبُرَة - ( ن ) : مُرادف ( الكُزْبَرَة ) است ؛ « كُزْبُرَةُ البئر » ( ن ) : پرسياوشان . گياهى است از تيرهء سرخسيها كه داراى برگى نازك و ساقه اى بسيار نرم و باريك مانند موى مىباشد و در غارها و كنار چشمه‌ها مىرويد .
الكُزْبَرَة - ( ن ) : گشنيز . گياهى است خوشبو و خوشمزه و از تيره ( الخَيمِيَّات ) است .
الكَزْبُرَة - ( ن ) : مُرادف ( الكُزْبَرَة ) است .
الكَزَز - [ كزّ ] : خِسَّت و بخيلى .
كَزَمَ - - كَزْماً : دهان خود را بست و خاموش شد ، - الْجَوْزَةَ وَنَحوها : گردو و مانند آن را با جلوى دهان خود شكست و مغز آن را بيرون آورد تا بخورد ، - ه او را سخت گاز گرفت .
كَزِمَ - - كَزَماً : آن مرد پُر خور شد ، ترسيد كه به پيش رود .
كَزَّمَ - تَكْزِيماً [ كزم ] البردُ أصابعَه : سرما انگشتان او را زد و منقبض نمود .
الكَزْم - آنكه كف دست او فشرده و انگشتانش كوتاه باشد .
الكَزَم - پُر خورى ، كوتاه بودن بينى يا انگشتان ، بخيلى .
الكَزِم - مِن الرجَالِ : مرد جبان و ترسو .
الكَزْوَرِينا - ( ن ) : نام گياهى است كه مركز اصلى آن استراليا و جزاير پاسيفيك است . اين گياه زينتى است و در كرانه‌هاى درياى مديترانه كشت مىشود .
كَسَا - - كَسْواً [ كسو ] الثوبَ فلاناً : جامه را بر او پوشانيد ، ه شِعْراً : او را با شعر ستايش كرد .
الكِسَاء - ج أَكْسِيَة [ كسو ] : لباس ، جامه .
الكَسَّاب - مبالغهء كاسب است ، آنكه بسيار كسب مال كند .
الكُسَاح - گونه اى بيمارى كه در شتر پديد آيد .
الكُسَار - من الحَطَب و نحوه : هيزم ريز و شكسته مُرادف ( الكُسارَة ) است .
الكَسَّار - صيغهء مبالغه است به معناى بسيار شكننده .
الكُسَارَة - من الحطب و نحوه : خورده‌هاى ريز و شكسته هيزم .
الكِسَالة - تنبلى ، بيكارى .
كَسَبَ - - كَسْباً و كِسْباً الشيءَ : آن چيز را جمع آورى نمود ، - مَالًا اوْ عِلْماً : مال يا دانش بدست آورد و سود بُرد ، - الإثْمَ : گناه را تحمل كرد ، - لأَهْلِه : براى خانوادهء خود پى كسب و كار رفت ، - فُلاناً مالًا او عِلْماً : به او مال رسانيد يا علم آموخت .
كَسَّبَ - تَكْسِيباً [ كسب ] فلاناً مالًا أو علماً : مال به او رسانيد يا علم به او آموخت .
الكَسْب - مص ، درآمد ، سود ، آنچه كه در نتيجه كسب بدست مىآيد .
الكِسْبَة - آنچه كه در نتيجه كسب بدست مىآيد .
الكُسْبُرَة - ( ن ) : مُرادف ( الكُزْبَرة ) به معناى گشنيز است .
الكَسْتَنَة - أو القَسْطَل ( ن ) : درخت شاه بلوط از ردهء بلوطيها كه تا چند قرن عمر مىكند . اين درخت در شهرهاى معتدل اروپا و تركيه مىرويد و ميوهء آن خورده مىشود ؛ « كَسْتَنَة الحصَانِ اوْ قَسْطَلةُ الْحِصَانِ » ( ن ) : گونه اى درخت از تيرهء درختان صابونى است كه در بهار گلهائى به شكل خوشه اى و سفيد و يا سرخ رنگ دارد و ميوهء آن قهوه اى رنگ و تلخ است و قابل خوردن نيست .
كَسَحَ - - كَسْحاً البيتَ : خانه را روفت و روب كرد و زدود ، - تِ الرِّيحُ الأَرْضَ : باد زمين را از خاك روبيد و زدود ، - الشَّىءَ : آن چيز را بُريد و با خود بُرد ؛ « أتَيْنا بني فلانٍ فَكَسَحْنَاهُمْ » : به سوى خانوادهء فلانى رفتيم و آنها را كوچ داديم .
كَسِحَ - - كَسَحاً : يكى از پاهاى آن مرد سنگين شد و در راه رفتن آن را روى زمين كشيد مثل اينكه زمين را مىروفت ، نيروى حركتى از دست و پاى او گرفته و فلج شد .
الكَسْح - مص ، ناتوانى .
الكَسِح - آنكه از او يارى بخواهى و نتواند به تو يارى دهد .
الكَسْحَان - مُرادف ( الكَسِيح ) به معناى آنكه مبتلا به فلج است و زمين گير مىباشد .
كَسَدَ - - كَسَاداً و كُسُوداً الشيءُ : آن چيز به فروش نرسيد و بازارش كِساد شد ، - تِ السَّوقُ : بازار كساد شد و چيزى به فروش نرفت .
كَسُدَ - - كَسَاداً و كُسُوداً : مُرادف ( كَسَدَ )
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 727 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار