داراى پستانهاى بر آمده باشد .
الكاعِي - [ كعو ] : فا ، فرارى ، شكست خورده .
الكاغَد - مُرادف ( الكاغِد ) - اين واژه فارسى است .
الكاغِد - به معناى كاغذ ( القرطاس ) است - اين واژه فارسى است .
الكاغِدِيّ - كاغذ فروش .
كافَ - - كَوْفاً [ كوف ] الأَديمَ : لبههاى چرم را تو گذاشت و برگردانيد .
الكافّ - ج كَفَفَة [ كفّ ] : فا ، « رَجُلٌ كافٌّ » :
آنكه خود را از هر چيزى باز دارد ؛ ( ناقَّةٌ كافٌّ ) : ماده شتر پير كه دندانهايش بسيار كوتاه گرديده باشد .
كافَى - كِفَاءً و مُكَافَاةً [ كفي ] الرجُلَ : او را كافى بود ، فُلان چيز را به او پاداش داد .
كافَأَ - مُكافَأَةً [ كفأ ] فلاناً : با او روبرو شد ، با او همسان و همانند شد ، از او مراقبت نمود ، - الرَّجُلَ على مَا كَانَ مِنْه : به او پاداش داد ، - بَينَ الْفَارِسَيْنِ بُرمْحِه : با نيزه خود آن دو سوار را يكى پس از ديگرى ضربه زد .
الكافَّة - [ كفَّ ] : مؤنّث ( الكافّ ) است ، همگى ؛ « جَاءَ النّاسُ كَافَّةً » : همه مردم آمدند - اين كلمه هيچ گاه مضاف نمىشود و بر سر آن ( الْ ) نمىآيد و همواره به علَّت حال بودن منصوب است .
كافَحَ - كِفَاحاً و مُكافَحةً [ كفح ] القومُ أعداءَهم :
با دشمنان خود در جنگ بدون استفاده از سپر و غيره روبرو شدند ؛ « هُوَ يُكافحُ الأُمورَ » : او به تنهائى امور را اداره مىكند ، - عَنْه : از او دفاع نمود .
كافَرَ - مُكَافَرَةً [ كفر ] فلاناً حَقَّه : حق او را منكر شد .
الكافِر - فا ، آنكه نعمتهاى خدا را مُنكر باشد ، - ج كافِرون وَكَفَرَة و كُفّار و كِفار واژهء ( الكُفّار ) براى كسانى است كه ايمان ندارند و ( الكَفَرَة ) براى كسانى است كه كُفران نعمت كنند و به درگاه خداوند ناسپاس باشند ، غلاف شكوفهء خرما ، شب تاريك ، ابر تيره ، تاريكى ، دريا ، درهء بزرگ ، رودخانهء بزرگ ، كشاورز ، زمين دور دست ، زمين هموار ، گياه ، زِره ، شخص مسلح ، آنكه جامهء خود را بر روى زره پوشد و آن را پنهان كند .
الكافِرَة - ج كافِرَات و كَوَافِر : مؤنّث ( الكافِر ) است .
الكافُور - ج كَوَافِير و كَوَافِر : شكوفهء نخل خُرما يا غلاف آن ، گرههاى شاخهء انگور ، - ( ن ) :
درخت كافور كه از آن مادهء كافور بدست آورند . ماده خوشبوئى كه از درخت كافور بدست مىآيد و در پزشكى به كار مىرود .
كافَلَ - مُكَافَلَةً [ كفل ] ه : با او هم پيمان شد .
الكافِل - ج كُفَّل : فا ، ضامِن ، ولىِّ امر و قَيِّم بچّهء يتيم ، عيالمند ، آنكه پياپى روزه باشد .
الكافُولِيَّة - پارچه اى سفيد رنگ و چهارگوش كه معمولًا با آن كودكان را مىپيچند ، قنداقه ، اين كلمه در زبان متداول رايج است .
الكافِي - [ كفي ] : آنكه براى تو كافى باشد و از ديگرى بىنيازت كند .
الكاكاو - ( ن ) : كاكائو ، نام گياهى است از نوع ( البِرازيّات ) و مركز اصلى آن آمريكاى استوائى است . اين گياه داراى برگهاى پهن و گلهاى ريز و ميوهء درشت است و از تخم آن كاكائو كه مادهء اساسى در ساختن شوكولات است بدست مىآيد .
الكاكِي - و يقال له أَيضاً مشمشُ اليابان ( ن ) :
زردآلوى ژاپنى كه مركز اصلى آن چين است . اين درخت بلند است و گاهى درازى آن به ده متر مىرسد ، ميوهء آن زرد پرتقالى و يا سُرخ رنگ مىباشد .
كالَ - - كَيْلًا و مَكِيلًا و مَكَالًا [ كيل ] القمحَ و غيرَه : گندم و غيره را وزن يا پيمانه نمود .
اين فعل گاهى دو مفعول مىگيرد مانند « كِلْتُ زَيْداً الطَّعامَ » : آذوقه را براى زيد وزن كردم ، و گاهى بر سر مفعول اوّل لام مىآورند مانند « كلْتُ لِزَيْدٍ الطَّعامَ » ، - الدَّراهمَ :
دِرهمها را وزن كرد ، - الشَّىءَ بِالشَّىءِ : چيزى را با چيزى ديگر مقايسه نمود ، - لَه الشَّتائِمَ : به او ناسزا گفت و بسيار دشنام داد ، - كَيْلًا الزَّنْدُ : آتش زنه آتش نداد .
الكَال - [ كيل ] : ابزارى است سر كج كه با آن در جنگ دژها را ويران كنند ( اين كلمه فارسى است ) .
الكَالّ - [ كلّ ] : آنكه خسته و ناتوان باشد .
كالأَ - مُكَالأَةً و كِلَاءً [ كلأ ] ه : او را زير نظر گرفت و مراقبت كرد .
الكَالِئ - ج كَوَالِىء [ كلأ ] : بيعانه ، نسيه ؛ « دَيْنٌ كالِئٌ » : بدهى كه پرداخت آن به تأخير افتد .
كالَبَ - كِلَاباً و مُكَالَبَةً [ كلب ] الرجُلَ : بطور آشكار با او دشمنى نمود و عرصه را بر او تنگ گرفت همچنانكه سگها هنگام پرخاش بر هم سخت مىگيرند ، - تِ الإِبلُ :
شتران خارهاى درخت را چريدند .
الكالِب - سگ دار .
كالَحَ - مُكالَحةً [ كلح ] فلاناً : با او زور آزمائى كرد و بر او چيره شد ، - القَمَرُ : ماه زير ابر پنهان شد .
الكالِح - فا ، - آنكه لبهايش باز و دندانهايش هميشه پيداست ؛ « وَجْه كالِحُ » :
چهرهء گرفته و عبوس .
كالَمَ - مُكالَمَة [ كلم ] ه : با او مذاكره نمود و پاسخ گفت .
الكالُورِي - أو الحُرَيْرَة ( ن ) : ميزان دماى لازم براى جوشانيدن يك گرم آب به اندازهء يك درجهء دماى درصد ، كالورى .
الكالِي - ج كوالٍ [ كلأ ] : مُرادف ( الكالِئ ) است ، - مِن الدُّيون : دينى كه پرداخت آن به تأخير افتاده باشد .
الكامَخ - ج كَوَامِخ : كامك ، آنچه كه اشتها آور باشد مانند سركه و ادويهء تند و خوشبو كه در غذا ريزند - اين كلمه فارسى است .
الكامِد - آنكه بيمار قلبى ناشى از اندوه باشد .
الكامِل - يكى از بحرهاى شعر است كه