تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 641

مساهمون:

ص٦٤١
الغَزَل - مص ، عشقبازى با زنان ، غزل كه يكى از فنون شعرى است .
الغَزِل - آنكه به زنان عشق ورزد ، آنكه در دويدن ناتوان باشد .
الغَزْوَة - ج غَزَوَات [ غزو ] : اسم مرة از ( الغَزْو ) است .
الغِزْوَة - [ غزو ] : آنچه كه از جنگ گرفته شده باشد ، آنچه كه خواسته شود .
الغَزِير - مقدار بسيار از هر چيزى ؛ « غَزيرُ المَادّة » : آنكه داراى اطلاعات و معلومات وسيع باشد .
الغَزِيرَة - ج غِزَارِ : مؤنث ( الغزير ) است ، - مِنَ النوق : ماده شتران بسيار شيرده ، - مِنَ العيون : چشمى كه بسيار اشك ريزد ، - مِنَ الآبارِ وَالْيَنَابِيع : چاه يا چشمهء پُر از آب .
الغَزِيل - مرادف ( المُغَازِل ) است .
الغَسَّال - آنكه بسيار بشويد ، صيغهء مبالغه است .
الغُسَالَة - آنچه از جامه‌ها كه شسته شود ، - مِنَ الشَّيءَ : آبى كه با آن چيزى را بشويند ، آبى كه بعد از شستن از لباس خارج شود .
الغِسَالة - شستن كاهن مسيحى انگشتان خود و جام را با آب و شراب در مراسم مذهبى كه بر پا كنند .
الغَسَّالَة - زن رختشوى ، دستشويى .
غَسَقَ - غَسْقاً و غَسَقاً و غَسَقَاناً الليلُ : تاريكى شب زياد شد . الغَسَق : تاريكى اوّل شب .
غَسَلَ - - غَسْلًا و غُسْلًا الشيءَ : با آب چيزى را شُست و چركى آن را پاك كرد ، - ه : به او ضربهء دردناك زد .
غَسَّلَ - تَغْسِيلًا [ غسل ] الشيءَ : چيزى را بسيار شُست .
الغُسْل - شُستن ، ج أَغْسَال : مواد شست و شوى مانند آب و صابون و جز آنها .
الغِسل - ج اغْسَال : مواد شست و شوى مانند آب و صابون و جز آنها .
الغُسل - اسم است از ( غَسَلَ ) .
الغِسْلَة - مترادف ( الْغِسْل ) است .
الغَسُول - آنچه كه با آن چيزى را بشويند ، - ( ن ) : نام گياهى است داراى خواص طبى كه در باغچه‌ها كشت مىشود .
الغَسُّول - مترادف ( الغِسْل ) است .
الغَسِيل - ج غَسْلَى و غُسَلَاء : جامهء شسته شده ، رختهاى آماده براى شستن .
الغَسِيلَة - ج غَسَالَى : مؤنّث ( الغَسيل ) است .
غَشَّ - - غشّاً [ غشّ ] ه : او را گول زد ، بر خلاف باطن خود سخن گفت و نامناسب را سودمند معرفى كرد .
الغُشّ - ج غُشُون : كسى كه مردم را فريب دهد .
الغِشّ - اسم است از ( الغَشُّ ) ، خيانت ، بدآموزى ، هر چيز قُلابى ، آنكه چهره اش گرفته باشد ، سياهى دل ، كينه .
غَشَا - - غَشْواً [ غشو ] فلاناً : نزد او آمد .
غَشَّى - تَغْشِيَةً [ غشي ] الشيءَ و على الشيء : روى آن چيز را سرپوش گذاشت ، پوشانيد ، او را وادار به پنهان نمودن آن امر كرد .
الغِشَاء - ج أَغْشِيَة [ غشي ] : آنچه كه پوشش چيزى باشد .
الغِشَائِيَّات - [ غشي ] : « غِشَائِيَّاتُ الأَجْنحة » ( ح ) : حشراتى كه چهار بال دارند و اغلب نيش مىزنند مانند زنبور و مورچه و امثال آن .
الغَشَاش - [ غشّ ] : مترادف ( الغِشَاش ) است .
الغِشَاش - [ غشّ ] : سرآغاز تاريكى و پايان آن .
الغَشَّاشَة - [ غشّ ] : « قومٌ غَشَّاشَةٌ » : قومى فريب دهنده و خيانت پيشه .
الغَشَّام - مترادف ( الغاشِم ) است .
الغُشَاوَة - [ غشو ] : پوشش ، سرپوش ، روپوش .
الغَشَاوَة - [ غشو ] : مترادف ( الغُشَاوَة ) است ؛ « غَشَاوَةُ اللَّحَافِ » : روكش لحاف .
الغِشَاوَة - [ غشو ] : مترادف ( الغَشَاوَة ) است .
الغُشَايَة - [ غشي ] : به معناى ( الغِشَايَةِ ) است .
الغِشَايَة - [ غشي ] : پوشش ، روپوش .
غَشَّشَ - تَغْشِيشاً [ غشّ ] ه : او را گول زد ، فريب داد .
غَشَمَ - - غَشْماً ه : به او ستم كرد .
الغُشْوَة - [ غشو ] : مترادف ( الغَشْوَة ) است .
الغَشْوَة - [ غشو ] : اسم مرة از ( الغَشْو ) است ، پوشش .
الغِشْوَة - [ غشو ] : مترادف ( الغَشْوَة ) است .
الغَشُوم - ستمگر ، مترادف ( الغاشم ) است .
غَشِيَ - - غَشَيَاناً [ غشو ] فلاناً : نزد او آمد ، - ه بالسَّوطِ : او را با تازيانه زد ، - غَشَاوَةً الأَمرُ فُلاناً : امر بر فلانى پوشيده شد ، - غَشاً الفَرَسُ وَغيرُه : سَرِ اسب و جز آن سفيد شد .
غَشِيَ - - غَشْياً و غِشَايَةً [ غشي ] المكانَ : به آن مكان آمد ، - الأَمرُ فُلاناً : امر بر او پوشيده ماند ، - اللَّيْلُ : شب تاريك شد .
غُشِيَ - غَشْياً و غُشْياً و غَشَياناً [ غشي ] عليه : ناتوان و بىهوش شد .
الغُشْي - [ غشي ] : مترادف ( الغَشْيَة ) است .
الغَشْي - [ غشي ] : مترادف ( الغَشْيَة ) است .
الغَشَيَان - [ غشي ] : مترادف ( الغَشيَة ) است .
الغُشْيَة - [ غشي ] : پوشش و روپوش ، مترادف ( الغِشَايَة ) است .
الغَشْيَة - [ غشي ] : از كار افتادن بيشتر نيروى بدن كه بر اثر ضعف قلب يا گرسنگى و جز آن پديد آيد .
الغَشِيم - نادانى كه از خود اراده ندارد ، - ( ب ) : سنگ طبيعى .
الغَشِيمَة - مؤنّث ( الغَشِيم ) است .
غَصَّ - - غَصَصاً [ غصّ ] بالطعام أو الماءِ : غذا يا آب گلوى او را گرفت و مانع از تنفّس او شد ، - المَكَانُ بِهم : آن جاى براى آنها پُر و تنگ شد ، - - غصّاً الشيءَ : آن چيز را كند و يا بريد .
غَصَبَ - - غَصْباً ه على الشيء : به زور چيزى را از او گرفت ، - الْمَرْأَةَ : به زور با زن همبستر شد و زنا كرد ، - الشَّيءَ : آن چيز را به زور گرفت ، - ه مالَه ، - منْه مالَه : مال و دارائى او را به زور گرفت ، - الجلدَ : موى و پشم روى پوست را زدود .
الغَصْب - مص ، چيز غصبى ، آنچه كه به