تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 638

مساهمون:

ص٦٣٨
حيوانات باشد ، بويژه گوسفندان .
الغَذِيّ - ج غِذَاءِ [ غذو ] : مرادف ( الغَذَوِيّ ) است ، دامهاى خردسال .
غَرَّ - - غَرّاً و غِرَاراً [ غرّ ] : ناآزموده شد ، بزرگ شد ، - الرَّجُلُ : خوراك مرغ خورد ، - الرّاعي : شتربان شتران خود را چرانيد ، - الطَّائِرُ فَرخَه : پرنده با نوك خود جوجه اش را غذا داد ، - المَاءُ : آب به زمين فرو رفت ، - الماءَ : آب را ريخت ، - غَرّاً و غِرَّةً و غُروُراً ه : او را فريب داد و غذاى باطل خورانيد ، - - غَرَراً و غُرَّةً و غَرَارةً الشَّيءُ : آن چيز سپيد شد ، - الوَجْه : چهره زيبا و سفيد شد .
الغَرّ - ج غُرُور : شكاف در زمين ، شكاف يا تازدگى در جامه و يا پوست ، لبهء شمشير .
الغِرّ - ج أَغْرَار [ غرّ ] : جوان ناپخته و ناآزموده - اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان به كار برده مىشود .
الغِرَّة - [ غرّ ] : مؤنث ( الغرّ ) است .
غَرَا - - غَرْواً [ غرو ] الجلدَ : پوست را با چسب چسبانيد ، - الشَّحْمُ قَلْبَه : چربى دور قلب او را گرفت ، - الرَّجُلُ : آن مرد در شگفت شد .
غَرَّى - تَغْرِيَةً [ غرو ] الشيءَ : آن چيز را با چسب چسبانيد .
الغَرَا - [ غرو ] : مُرادف ( الغِرَاء ) است ، زيبائى .
الغَرَاء - [ غرو ] : آنكه به چيزى شيفته باشد ؛ « لا غَرو مِنْ كَذا » : آن چيز شگفتى ندارد .
الغِرَاء - [ غرو ] : آنچه كه بر چيزى كشيده يا ماليده شود ، چسب كه با آن كاغذ يا پوست را بچسبانند .
الغَرَّاء - [ غرّ ] : مؤنّث ( الأَغَرّ ) است .
الغُرَاب - ج أَغْرُب و غُرْب و غِرْبان و أَغْرِبَة و جج غَرَابين ( ح ) : كلاغ سياه و زاغ كه در سياهى و دورى و بر حذر بودن و فال بد ضرب المَثَل است ؛ « فُلانٌ احْذَرُ مِنَ الْغُراب » : فلانى از كلاغ برحذرتر است ؛ « طَارَ غُرَابُه » : موى او سفيد شد ؛ « غُرابُ نُوح » : آنكه رفت و برنگشت ، - ج غُرُوب : نام قديمى كِشتى است ، تگرگ ، يخ ، پشت سر ، - مِن كُلِّ شَيءٍ : لبهء هر چيزى ؛ « غُرابُ الفَأْسِ » : لبهء تيشه و تبر .
الغُرَابَانِ - ( ع ا ) : دو طرف بالاى ران كه زير سُرين قرار دارد .
الغِرَار - ج أَغِرَّة [ غرّ ] : لبهء شمشير ؛ « هُم عَلَى غِرَارِ كَذَا » : آنها مانند آن مىباشند ، به راه و روش او مىباشند ، كِسادى بازار ، كمى شير شتر ، خواب كم و يا كوتاه و جز آن .
الغَرَّار - [ غرّ ] : فريب دهنده .
الغَرَارَة - [ غرّ ] : كم سن و سالى ، ساده لوحى ، نوجوانى ، فراموشى .
الغِرَارَة - ج غَرَائِر [ غرّ ] : جوال .
الغِرَاس - آنچه كه از گياه كِشت مىشود ، هنگام كِشت ؛ « هَذَا زَمَنُ الغِراسِ » : هم اكنون هنگام كِشت است .
الغِرَاف - پيمانهء بزرگ .
الغَرَّاف - ماده اى بسيار پاك كننده كه معمولا در دباغى از آن استفاده مىشود ؛ « نَهْرٌ غَرَّافٌ » : رودخانه پُر آب ( غَيْثٌ غَرَّافٌ ) : باران بسيار .
الغُرَافَة - يك مُشت آب يا مانند آن .
الغَرَام - مِهر ورزيدن و تعلق خاطر ، مهرى كه دل را آزار دهد ، آزار ، نابودى .
الغرَام - ج غُرَامَات : گرم ( واحد وزن ) .
الغَرَامَاتِيق - فَنِّ درست خواندن و درست نوشتن كه شامل علوم صرف و نحو و عروض و بلاغت است . ( اين كلمه يونانى است ) .
الغَرَامَاطِيق - مُرادف ( الغَرَامَاتِيق ) است . اين كلمه يونانى است .
الغَرَامَة - جريمهء نقدى ، مال كه بسيار اعطاء شود ، زيان و ضرر .
الغَرَامِيّ - منسوب به ( الْغَرَام ) است ؛ « رِسَالَةٌ غَرَامِيَّة » : نامهء عاشقانه .
الغُرَّان - [ غرّ ] : حُباب روى آب .
الغُرَانِق - ج غَرَانِق و غَرَانِيق و غَرَانِقَة ( ح ) : پرنده اى است دريائى كه داراى بالهاى پهن و ساقهاى بلند است ، جوان سفيد و زيبا ؛ « شابٌ غُرانِقٌ » : پسر جوان و زيبا ؛ « صبيَّةٌ غُرانِقٌ و غُرانِقَةٌ » : دختر جوان و زيبا .
الغرَانِيت - سنگ مَرمَر - گرانيت . ( اين كلمه ايتاليائى است ) .
غَرَبَ - - غَرْباً : رفت ، - فلانٌ عَنَّا : فلانى از ما دور شد ، - فى سَفَره : مسافرتش به طول انجاميد ، - غُرُوباً النَّجْم : ستاره غروب كرد ، - الرَّجُلُ : آن مرد دور شد ؛ « اغْرُبْ عَنِيّ » : از من دور شو ، - غُرْبَةً و غَرْباً و غَرَابَةً : از كشور خود دور شد و رفت .
غَرِبَ - - غَرَباً : چهره اش از بادهاى سام سياه شد .
غَرُبَ - - غَرَابَةً الكلامُ : سخن پيچيده و نامفهوم شد ، - الشَّيءُ : آن چيز بر خلاف معمول بود ؛ « لا يَغْرُبَنَّ عَنِ الْبَالِ أَنّ » : فراموش نشود كه . . .
غَرَّبَ - تَغْرِيباً [ غرب ] : دور شد ؛ از كشور خارج شد ، به باختر رسيد ، - ه : او را به غُربت بُرد ، او را دور كرد ، او را تبعيد كرد ، - فِى الأَرْض : در زمين به سفر و سياحت پرداخت .
الغَرْب - ج غُرُوب : نقطهء فرو رفتن خورشيد در آغاز بهار و پاييز كه در مقابل آن ( الشَّرْق ) است ، جهت غروب خورشيد ، كشورهائيكه در طرف غرب قرار گرفته باشند مانند اروپاى غربى ، فاصله و دورى ، اسبى كه بسيار راه پيمايد ، قسمت پيشين چشم ، پُشت چشم ، دانه اى كه در چشم پديد مىآيد ، رگى در چشم كه همواره از آن آب روان باشد ، اشك ، مجراى اشك ، تورّم در چشم ، آب دهان ، دلو بزرگ ، آغاز هر چيزى ، لبهء چيزى ، پرتوان بودن ؛ « انّى اخاف عَلَيْكَ غَرْبَ الشّباب » : من بر تو از نشاط و غرور جوانى مىترسم .
الغَرَب - مص ، نام گياهى است ، زر ، سيم ( نقره ) ، قدح ، آبى كه از دلو ميان حوض و چاه چكه كند ، مي .
الغُرْبَة - دورى از كشور .
الغَرْبَة - دورى ، فاصله .
غَرْبَلَ - غَرْبَلَةً [ غربل ] الحنطةَ : گندم را بيخت ، - البلَد : از احوال مردم شهر باخبر
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 638 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار