تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 556

مساهمون:

ص٥٥٦
به يكديگر زد ، - تِ الرّيحُ الاْءشْجَارَ : باد درختها را به حركت درآورد ، - البابَ : درب را باز كرد ، درب را بست ، - العُودَ : سيمهاى عود ( بربط ) را به حركت درآورد ، - الرُّجُلُ : آن مَرد رفت ، - عَيْنَه : چشم خود را بست ( برهم نهاد ) ، - الرَّجُلُ عَنْ مرادِه : او را از خواسته اش منصرف نمود و برگرداند ، - الشّرابَ : نوشابه را از ظرفى به ظرف ديگر ريخت تا صاف شود ، - القَدَحَ : ظرف را پر كرد .
صَفُقَ - - صَفَاقَةً الرجُلُ : بى حيا شد ، - الثَّوبُ : پارچهء جامه كُلُفت شد .
صَفَّقَ - تَصْفِيقاً [ صفق ] الرجُلُ يديه : كف زد ، - بيَدَيْه : با دو دست خود صدا درآورد ، - الطَّائِرُ بِجَناحَيْه : پرنده دو بال خود را به هم زد و از آن صدا شنيده شد ، - الشّرابَ : نوشابه را از ظرفى بظرف ديگر ريخت تا صاف بشود .
الصَّفْق - مص ، - ج صُفُوق : لنگه ى درب ، طرف ، ناحيه ؛ « صَفْقُ الجَبَل » : جلوى كوه ؛ « صَفْقَا العُنُق » : دو طرف گردن . ؛ « صَفْقَا الْفَرَسِ » : دو طرف چهرهء اسب .
الصِّفْق - لنگه ى درب .
الصَّفْقَة - دست بر روى دست زدن بهنگام فروش كالا ، قولنامهء فروش ؛ « صَفْقَةُ رَابِحَة » : معاملهء پر سود .
صَفَنَ - - صُفُوناً الفرسُ : اسب بر روى سه پا برخاست و سنبك پاى چهارم را بر زمين نهاد .
الصُّفْو - [ صفو ] : اخلاص در دوستى ، - مِنْ كُلِّ شيءِ : بهترين از هر چيزى ، - عند العامة : در زبان متداول به معناى خاكستر است .
الصَّفْواء - [ صفو ] : مرادف ( الصَّفَاة ) است به معناى صخرهء بزرگ و صاف .
الصَّفْوان - [ صفو ] : سنگ صاف و نرم ؛ « يومٌ صَفْوَانٌ » : روزى كه هوا در آن صاف باشد .
الصَّفْوَانة - ج صَفْوان و صَفَوان [ صفو ] : مرادف ( الصَّفَاة ) است .
الصُّفْوَة - [ صفو ] من كلِّ شيءِ : بهترين و ، خالصترين از هر چيزى .
الصَّفْوَة - [ صفو ] من كلِّ شيءِ : بهترين و خالصترين از هر چيزى ، - عِنْدَ الْعَامَّة : و در زبان متداول به معناى خاكستر يا آبى كه در آن خاكستر خيسانده باشند مىباشد .
الصِّفْوَة - [ صفو ] : اسم نوع از ( صَفا ) است ، دوست وفادار ، - مِنْ كُلِّ شَيْءٍ : به معناى ( الصُّفْوة ) است ، - مِنَ الْمَاءِ و نَحْوِه : آب يا مانند آن كه اندك باشد .
الصَّفُوح - بخشنده و جوانمرد .
الصَّفُوف - [ صفّ ] : « ناقَةٌ صَفُوفٌ » : ماده شتر بسيار شير دهنده .
الصَّفِيّ - [ صفو ] ، - ج اصْفِيَاء : دوست با وفا ، - ج صَفَايَا : بهترين و بى آميغترين از هر چيزى ، - مِنَ الْغَنِيمَةِ : آنچه از غنيمت كه ويژهء رئيس باشد .
الصَّفِيَّة - [ صفو ] : مؤنث ( الصَّفِيّ ) براى دوست با وفاست ، - ج صَفَايا : ماده شترى كه بسيار شير دهد ، نخل كه بسيار خرما دهد ، - من الغنيمة : آنچه از غنيمت كه رئيس براى خود بردارد .
الصَّفِيح - سطح هر چيزى پهن ، آسمان .
الصَّفِيحَة - ج صَفِيح و صَفَائِح : شمشير پهن ، سنگ پهن ، سطح هر چيز كشيده و پهن ، - ( ط ) : نان گوشتى ، - أو النَّصْل ( ز ) : پهناى برگ درخت ؛ « صَفِيحةُ الوجه » : پوست صورت .
الصَّفِير - مص ، هر آواز ممتد و نرم و بىتلفظ حروف ؛ « حروف الصَّفير » : حروف ( ز ، س ، ص ) است .
الصُّفَيْراء - ( ن ) : درخت گُلى است زيبا از رستهء ( النَّيقِيَّات ) كه داراى برگهاى سبز متمايل به زرد است ، نوع ديگر آن ( الصُّفَيْراء اليابانيّه ) است كه هر دو براى زينت به كار مىرود .
الصَّفِيف - [ صفّ ] : آنچه كه براى خشك شدن در آفتاب قرار مىدهند يا براى پختن بر روى آتش مىگذارند .
الصَّفِيق - آنكه پر رو و بىشرم باشد ؛ « وَجْه صَفِيقٌ » : چهرهء بىحيا ؛ « ثَوبُ صَفِيقٌ » : جامهء ريز بافت و ضخيم .
الصَّقَاعَة - خونسردى و بىتفاوتى .
الصَّقَّال - مبالغهء ( الصّاقل ) است .
الصِّقَالَة - منسوب به جزيرهء سيسيل در ايتاليا اين كلمه در زبان متداول رايج است .
الصَّقْر - ج أَصْقُر و صُقُور و صُقُورَة و صِقَار و صِقَارَة و صُقْر ( ح ) : باز ، پرنده اى كه بوسيلهء آن شكار مىكنند ، - صائد الحيَّات ( ح ) : پرنده اى زيبا كه حشرات بويژه مارها را مىخورد ، هر پرنده شكارى به جز عقاب و كركس .
الصُّقْرَة - رنگارنگ شدن پرهاى پرنده كه رنگ سبز يا سياه آن با سرخ يا زرد آميخته شود .
صَقَعَ - - صَقْعاً ه : بر سَرِ او زَد ، - بِه الأَرضَ : او را بر زمين افكند ، - الرَّجُلُ : آن مرد رفت ، - صَقْعاً و صُقَاعاً و صَقيعاً الديكُ : خروس بانگ زد . ، - صَقعاً و صُقَاعاً بِصَوْتِه : صداى خود را بلند كرد .
صَقِعَ - - صَقَعاً تِ البئرُ : چاه خراب شد و فرو ريخت .
صُقِعَ - المكانُ : آن مكان از سرما يخ زده شد .
صَقَّعَ - تَصْقِيعاً [ صقع ] الماءُ أو غيرُه : آب مانند يخ سَرد شد .
الصَّقِع - « مكانٌ صَقِعٌ » : جاى يخ زده ، جائى كه در آن يخ بسته شده باشد .
الصَّقْعَة - اسم مرة از ( صَقَعَ ) است ، سرماى سخت .
صَقَلَ - - صَقْلًا و صِقَالًا الشيءَ : آن چيز را روشن و برّاق و تيز كرد ، - الدَّابَّةَ .
صَقِلَ - - صَقَلًا : آن چيز نرم و براق شد .
الصَّقْلَب - نژادى از مردم دنيا .
الصَّقِيع - يخ و يا برف و تگرگ كه شبانگاه از آسمان مىريزد .
الصَّقِيل - نرم و صيقلى شده ، شمشير .
الصَّيْقَل - ج صَيَاقِل و صَيَاقِلَة [ صقل ] : مبالغهء ( صاقِل ) است ، شمشير تيز كن ،